فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
((از دیدار شما بسیار خشنودم ، دوست مى دارم كه شما را همیشه شاداب و خرسند ببینم .
همیشه زنده باشید، همیشه هم دست و همراه باشید، رحمت و مرحمت و حفاظت و لطف الهى همراه با شما باد.
نصركم الله ، رفعكم الله ، وفقكم الله ، قبلكم الله ، هدیكم الله ، آواكم الله ، وقیكم الله ، سلمكم الله ، رزقكم الله
وصیت من این است كه هرگز از یاد خدا غافل منشینید. در پیدا و پنهان او را شاهد كردار و گفتار خویش بدانید. من از میان شما خواهم رفت ؛ ولى خداى من همواره با شما خواهد ماند. بى خبر نمانید، غافل و جاهل نباشید.
با مردم به گردنكشى و خودخواهى راه نروید. و از كبر و نخوت بر حذر بمانید. خداوند متعال فرموده است :
تلك الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین (72)
روز به روز به آخرین روز حیاتم نزدیك تر مى شویم . و بیش و كم هنگام فراق ما فرا رسیده است .))
گفته شد یا رسول الله چه كس افتخار غسل شما را خواهد یافت .
((اهل بیت من ))
شما را در كدام جامه كفن كنیم .
نگاهى به پیراهن تنش انداخت و فرمود:
در همین جامه كه به تن دارم .
چه كسى بر جنازه شما نماز خواهد گزارد؟
در این هنگام دیگر بغض ها در هم شكسته و بغمه ها باز شده بود. همه یك باره به هاى هاى گریه كردند.
اشك از چشمان رسول خدا بر گونه هاى گل انداخته اش فروغلتید.
خدا و فرشتگان خدا و مسلمانان گروه گروه بر من نماز خواهند گزارد. شما هم بر من نماز خواهید خواند؛ ولى به این شرط كه از نوحه گرى آزارم ندهید. و بر جنازه من فریاد و فغان نكشید.
پس از نماز، اهل بیت من مرا به خاك خواهند سپرد. سلام مرا بپذیرید و درود مرا به آنان كه از من دورند، به مسلمانانى كه نسل پس از نسل به وجود آیند، به مردمى كه در ادوار آینده به شرف اسلام افتخار مى یابند برسانید.))
با تن تب دار به زیارت شهداى احد رفت . هشت سال بود كه از ماجراى احد مى گذشت و این هشتمین بار بود كه از تربت گلگون كفنان كوهساران احد لاله و سنبل مى دمید.
با تن تب دار از شهر مدینه تا دامنه كوه احد پیاده راه پیمود و در آن جا بر قبرشان نماز خواند.
رسول اكرم در این هشت سال كه شهداى راه اسلام را در سنگستان احد به خاك سپرده بود، سالى یك بار بر قبرشان نماز مى خواند. امسال را هم فراموش نكرده بود.
بر قبرشان نماز خواند و در حقشان دعا كرد و آن گاه نگاهى غرق در اعجاب و احترام به این قبرها انداخت .
((حمزه ، حنظله ، عبدالله ، مصعب ، مالك عبده ، خارجه ، سعد، عمرو و...
در آن روزگار كه دین اسلام سخت ضعیف بود. نیروى شرك با ثروت و قدرت بسیار خود به مدینه تاخته بود. هنوز ابوسفیان بت مى پرستید. هنوز عمرو بن عبدود و ضرار بن خطاب زنده بودند، شمشیر داشتند، اسب داشتند، بنیه جنگیدن و حمله كردن و پیش رفتن داشتند. همچون سیل از مكه به سوى مدینه سرازیر شده بودند و در مدینه اینان ، همین مردان كه اكنون از شربت شهادت مست و مدهوش خفته اند با شكم گرسنه و پاى برهنه و دست از حربه و سلاح تهى ، به دفاع برخاسته بودند.
یكى پس از دیگرى سینه در برابر تیرهاى دل دوز و نیزه هاى جان گزا سپر كردند و یكى پس از دیگرى در خون خود و خاك شرف تپیدند.
شهیدان احد، جوانانى معصوم ، پیرانى پاك دامن ... سربازان رشیدى كه در آن حادثه مهیب به راه ایمان و عقیده خود فدا شدند، همه با جامه هاى خون آلود، دو تن و سه تن در یك جا به خاك رفتند.
بر این نعش هاى به خون تپیده كس نماز نگزاشته بود؛ ولى از آن سال تا امسال سالى یك بار رسول اكرم بر قبرشان نماز مى كرد و این بار هشتم است كه با تن تب دار در كنار مزارشان ایستاده نماز مى كند. اما این بار آخرین بار است زیرا چند روزى بیش نمانده كه خود به یاران خویش خواهد رسید.
به شهداى احد فرمود: ((آرام بخوابید اى عزیزان من ! كه امروز و فردا به شما خواهم رسید. و در آن جهان نیز پیشواى شما خواهم بود و به فداكارى و جانفشانى شما گواهى خواهم داد.
در آن جا، در كنار حوضى كه نامش كوثر است در كنار شما بنشینم و دیگر براى ابد با هم خواهیم ماند. دیگر روى جدایى نخواهیم دید.)) و بعد به سوى همراهان خود برگشت .
((روح من همیشه به جانب شما نگران است . من به خاطر شما نگرانم . نگرانى من همه از این است كه دیو شهوت و هوس بر جانتان چیره شود و شما را از راه راست به بیغوله هاى مهیب منحرف سازد.
من از دنیا بر جان شما مى ترسم ، مى ترسم كه دنیاخواهى بنیان دین و تقواى شما را واژگون سازد.
اخشى علیكم الدنیا ان تنافسوا فیها.
در روز دوشنبه بیست و ششم ماه صفر سال یازدهم هجرت ، اسامة بن زید خواه ناخواه از اردوگاه خود به سمت شام حركت كرد. اما تخلف چند تن از آن اردوگاه ، نگذاشت كه این فرمانده جوان به سمت شام پیش برود.
اسامه خواه و ناخواه بار دیگر به مدینه بازگشت .
بر خلاف دستور رسول اكرم از اردوگاه اسامه این چند تن تخلف كرده بودند:
1- ابوبكر بن ابى قحافه 2- عمر بن خطاب 3- عثمان بن عفان . 4- ابوعبیدة بن جراح 5- سعید بن عاص 6- قتاده ...
در آن روز حرارت تب در وجود رسول اكرم به منتهاى شدت رسیده بود. براى نخستین بار دستور فرمود:
((یك نفر در محراب من بایستد و با مسلمانان نماز بخواند.)) عایشه از آزادى معنى ((یك نفر)) استفاده كرد و كسى به دنبال پدرش فرستاد.
صداى تكبیر از مسجد اعظم برخاست . رسول الله چشمان تب دارش را گشود و فرمود:
چه كسى با مسلمانان نماز مى خواند؟
به عرض رسید كه ابوبكر است .
فرمود: اقیمونى ، اقیمونى ((مرا برخیزانید، مرا برانگیزانید.))
على بن ابى طالب و فضل بن عباس از دو جانب زیر بازوى او را گرفته بودند. پیغمبر اكرم از شدت بیمارى قدرت نداشت بر سر پا بایستد، پاهایش به روى زمین كشیده مى شد، فرمود:
اخرجونى الى المسجد، والذى نفسى بیده قد نزلت بالاسلام نازلة و فتنة عظیمة من الفتن مرا به مسجد ببرید. به خدا قسم حادثه مهیبى براى اسلام روى داده و فتنه عظیمى آغاز شده است .))
هنوز ابوبكر سوره حمد را در ركعت اول به پایان نرسانیده بود كه پیغمبر از راه رسید. ابوبكر به عقب رفت . رسول اكرم به مصلاى خود نشست و نشسته نماز را به پایان رسانید و آن وقت فرمود:
ابوبكر كو؟))
به دنبالش گشتند، از مسجد رفته بود.
((از پسر ابوقحافه تعجب مى كنم . بر خلاف فرمان من اردوى اسامه را ترك گفت و به مدینه آمد تا فتنه اى برانگیزاند.))
و بعد فرمود:
((مرا به منبر ببرید.))
این آخرین خطابه اى بود كه رسول اكرم با رنجورى و درد در مسجد اعظم مدینه ایراد فرمود. به نخستین پله منبر تكیه كرد و فرمود:
((دیگر روز و روزگار من به پایان رسید. آنچه حق تبلیغ بود ادا كرده ام . غمى ندارم زیرا شما را به راه راست واداشته ام . و از راستى و درستى ، هرچه آموخته بودم به شما آموخته ام .
من شما را در شاهراهى روشن و آشكار كه شبش همچون روز نورانى و فروزان است گذاشته ام . پس از من همچون ملت یهود به اختلاف و تشتت نگرایید.
ملت یهود پس از موسى كلیم الله (علیه السلام ) دین خویش را ناچیز انگاشت و تار و پود ملیت خود را از هم بگسلانید. ولى من همى خواهم كه همچون برادران اسراییلى خویش به خطا نروید، دین و دنیاى خود را تباه مسازید، همیشه به هم نزدیك و با هم همگام باشید.
از حلال و حرام آنچه در قرآن است ، حلال من و حرام من است . من حلال و حرامى جز آن قوانین و مقررات كه در قرآن مجید یاد شده است ندارم . قرآن مطمئن ترین و راست گوترین جانشین من است .
و خاندان من همیشه با قرآن هماهنگ و همراهند. قرآن و اهل بیت من دو یادگار من در میان شما باشند. من این دو امانت بزرگ را به شما مى سپارم و به سوى خداى خویش باز مى گردم . به هوش باشید كه به روز رستاخیز در برابر من شرمگین و سیاه روى نایستید.
به روز رستاخیز گروهى در برابر من بایستند كه در عین آشنایى ، بیگانه اى بیش نباشند. از نام و نشان خود یاد كنند و همى گویند من فلان بن فلان باشم ولى من چه گویم كه با جان ناپاك و سیماى سیاهشان آشنایى ندارم .
این فرومایگان قومى باشند كه پس از من دین مرا به بازیچه گیرند و از مراسم و آیین هاى من جز دنیا هدف دیگرى ندارد. ایها الناس چنین پندارم كه دیگر نتوانم بر این جایگاه تكیه زنم و دلم بسیار خواهد كه هر كس را بر من حقى باشد برخیزد و حق خویش بستاند.
هرگز از دریافت حقوق خود شرم مدارید و مرا هم یك تن مسلمان همچون خویشتن بشناسید. قرآن كریم در برابر مقررات خود، من و شما را از یكدیگر دور نمى شناسد. با ما همگان به یكسان حكومت مى كند.
خداوند بى همتا و بى شریك ما با هیچ كس رشته رحامت و علاقه خویشاوندى ندارد. تنها عمل است كه بنده را به خدایش نزدیك مى سازد و تنها عمل است كه بنده را از خدایش دور مى دارد.
قسم به آن كس كه مرا به راستى و حقیقت به سوى خلق فرستاده است ، هیچ آفریده جز در سایه پندار و كردار نیكوى خویش به درگاه الهى نزدیك نخواهد شد.
همه در گرو كرده خویش باشند و همه در پاى میزان عدالت به یكسان سنجیده شوند.
قسم به آن پروردگار جلیل و عظیم كه مرا به رسالت برگزیده ، لو عصیت لهویت اگر من هم از طریق صلاح و عفاف انحراف گیرم ، همچون دیگران به كیفر كردار خویش رسم ...))
در این هنگام پیشانى دردمندش را به بالا برداشت و خداى خویش را به گواه گرفت :
خداى من ! آیا رسالت تو را به پایان رسانیده ام ؟ آیا حق تبلیغ را ادا كرده ام ؟ آیا پیام تو را آنچنان كه بیان فرموده اى به بندگان تو ابلاغ كرده ام ؟
خدایا! گواه من باش .))
دیگر این دنیاى بزرگ و وسیع براى روح بلندپرواز محمد (صلى الله علیه وآله )، سخت تنگ و كوچك شده بود. این روح نازنین بى قرارى مى كرد، تاب درنگ نمى آورد.
مرغ ملكوتى بود كه چندى در این خاكدان مانده بود و دیگر بیش از این نمى توانست از آشیان عرشى خود دور باشد.
به سوى بالا، بال ها برافراشته بود. دم به دم پر مى زد و بال مى زد و تلاش مى كرد كه پرواز كند و به آشیان خویش بازگردد.
بیمارى بود كه بر بسترى بوریایى دراز كشیده بود. پیكر دردمندش در شدیدترین و سوزان ترین تب ها مى سوخت .
عبدالله بن مسعود مى گوید: كه داشتم جاى پیغمبر را درست مى كردم ، دستم به پایش خورد... اگر بگویم دستم از حرارت پاهاى پیغمبر سوخت سخن به گزاف نگفته ام .
ابوسعید خدرى از پشت ((قطیفه اى )) كه بر روى رسول اكرم انداخته بودند، پیكر نازنیش را لمس كرد. دستش را بى اختیار به عقب كشید و گفت چه تب آتشینى است !
تن مقدسش ، تن یك عمر شصت و چند ساله ، زحمت كشیده و یك لحظه راحتى ندیده اش در چنین تبى مى گداخت . یك لحظه بى هوش مى ماند. لحظه اى دیگر به هوش مى آمد. احیانا این اغماء تا چند ساعت به طول مى انجامید و دل پرستارانش را از طول این مستى و سستى مالامال خون مى كرد.
بانوان آل هاشم پروانه وار به دور بسترش مى چرخیدند و آن گونه هاى در آتش تب ، گل انداخته و داغ شده را با ترشح آب نوازش مى دادند.
چهره برافروخته رسول الله در تب مرگ به سرخ گل هاى اردیبهشت ماه ، شبیه بود كه سرخى خود را با درخشش دانه هاى شبنم به هم آمیخته و فروغ كم رنگى همچون فروغ امید در پیرامون خود مى انداخت .
این بیمارى تب ساده اى بیش نبود ولى هرچه بود شفاپذیر نبود.
این بیمارى با خطر مرگ تواءم بود؛ زیرا این روح دیگر تاب فراق آسمان ها را نمى آورد. سخت دست و پا مى زد تا قفس بشكند و بند بگسلاند و خشنود و آزاد به عالم ارواح در اعلى علیین جاى بگیرد.
فاطمه بانوى بانوان اسلام ، یكتا و بى همتا دختر پیغمبر از همه بى قرارتر بود.
این فاطمه است كه مى بیند حادثه اى سنگین تر و درشت تر از آسمان و زمین مى آید بر شانه هاى لاغرش بنشیند و پیكر ناتوانش را سخت در هم بفشارد.
مرگ پدرى چنین عزیز و عالى مقام را ببیند و غمى به این بزرگى را به دل بپذیرد.
پس چرا نگرید؟ چرا فریاد نكشد؟
در كنار بستر پدر به زانو درآمده بود و قطره هاى اشكش بى دریغ بر پیشانى سوزان رسول اكرم مى ریخت .
گریه گرم و گیرنده فاطمه زنان حرم را به گریه انداخت اما سعى مى كردند آرام بگریند زیرا مى دیدند كه بیمار عزیزشان لحظات احتضار را مى گذراند.
آهسته چشمان فرو خفته خود را از هم گشود و بیش از همه چیز به دیدگان خون پالاى زهرا نگاه كرد.
((چرا مى نالى اى عزیز من !))
فاطمه چه مى توانست بگوید. حرفى نداشت و اگر حرفى هم داشت ، گره بغمه نمى گذاشت از گلویش نفسى دربیاید.
رسول الله (صلى الله علیه وآله ) آهى كشید و به زهرا اشاره كرد كه پیش تر بیاید.
پیش تر آمد و پیش تر آمد و پیغمبر دوباره با اشاره به دخترش دستور داد كه سر بر سینه وى بگذارد. فاطمه سر بر سینه پیغمبر گذاشت . گوشش به دهان نازنین محمد نزدیك شده بود.
فاطمه از دهان پدر چند كلمه نجوا شنید و بعد سرش را بلند كرد؛ اما در این هنگام به جاى این كه گریه كند دهان خوش تركیبش پر از خنده بود.
عایشه بى صبرانه از فاطمه پرسید چه شنیدى كه این همه خوشحال شدى . زهرا جوابش گفت :
پدرم به من مژده بزرگى داد. به من گفت عمر این فراق كوتاه است . به من گفت تو را هرچه زودتر به دنبالم خواهم برد. از بس خوشحال شدم كه نتوانستم مسرت خود را پنهان كنم .
((پس على كجاست ؟))
على با شتاب سر رسید. اطاق بیمار را خلوت كرد. على مرتضى به بستر پیغمبر نزدیك شد:
یا رسول الله ! پدرم و مادرم به فداى تو باد. گوش به فرمان تو دارم .
((بنشین یا على ! تو برادر منى ، تو داماد منى ، تو نگاه دارنده نسل من و برپاى دارنده لواى دین منى ، یا على ! قسم به آن خدا كه مرا به حق و حقیقت مبعوث فرموده ، گفتنى ها را با این قوم در میان گذاشتم . آنچه سزاوار تبلیغ بود به كار بردم و حق رسالت را ادا كردم ، لقد تقدمت الیهم بالوعید از همه در سخن راندم و پرده از روى رازها بركشیدم و تو را آنچنان كه شایسته شخصیت آسمانى توست به آنان نشان دادم .
اخبرتهم رجلا رجلا با یك یك آنان درباره على حرف زدم و همه در برابر مقام عالى و عظیم تو سرتسلیم فرود آوردند.
اما مى دانم كه كار به صورت دیگرى خواهد درآمد. من مى دانم كه این قوم به آنچه وعده داده اند وفا نخواهند كرد. مع هذا نمى خواهم كه تو نگران بمانى و از شكست خویش شكسته دل بنشینى .
یا على ! پس از مرگ من در كنج خانه خویش گوشه عزلت بگیر. به گردآورى و ترتیبب و تنظیم قرآن همت گمار.
ابتدا مرا در آغوش مزار بگذار و بعد به عزیزترین یادگارهاى من كه قرآن من است بپرداز.
فالزم بیتك و اجمع القرآن على تاءلیفه و الفرائض و الاحكام على تنزیله (73)
در این هنگام آسوده باش كه مسئولیت خویش را به دلخواه من و رضاى خداى ایفا كرده اى ؛ ولى فراموش مكن كه تو همیشه سربازى شجاع و باشهامت بوده اى . من مى خواهم كه در برابر حوادث و ملاحم همچنان شجاع و بردبار باشى .
علیك بالصبر على ما تنزل بك . روح من در آسمان ها نگران شما و چشم به راه شماست .))
بار دیگر از حرارت تب بى هوش شد و چند لحظه به این خواب سنگین ادامه داد.
كودكان فاطمه از راه رسیدند، سر و صدا كردند، چشمان خسته رسول خدا از خواب ضعف و اغما باز شد. آهسته فرمود:
((بچه هاى من ، بچه هاى مرا به این جا بیاورید))
على سراسیمه به سوى اطاق فاطمه رفت و دست دو پسر و دو دخترش را گرفت و به بالین رسول اكرمشان رسانید.
حسن و حسین كه بزرگ تر بودند پیش رفتند. حسن چهره بر چهره جد عالى مقامش گذاشت و حسین رخ بر سینه اش نهاد. این دو پسر با صداى بلند زار زار گریستند. گریه این دو كودك خردسال همه را، حتى على را هم به گریه انداخت .
آن یك جفت چشمان سیاه كه خواب ابدى لحظه به لحظه ، پلك هایش را سنگین تر و خستگیش را بیش تر مى ساخت غرق اشك شد.
فرمود:
انما بكیت رحمة لامتى ((من به خاطر امت عزیز خویش گریستم ))
در روز چهارشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت سایه سیاهى نه تنها شهرستان مدینه بلكه عالم اسلام ، بلكه عالم توحید را سراسر فراگرفته بود.
در آن روز مردم همه ، همه اندوهناك و افسرده بودند. همه گوش به خاندان رسالت داشتند؛ زیرا در آن جا محتضرى آخرین لحظه هاى حیاتش را به پایان مى رسانید.
به على مرتضى كه بر بالینش گاهى مى ایستاد و گاهى مى نشست ، خیره نگریست و فرمود:
((به خاطر بسیج اسامه از یهودیان مدینه چند بدره زر به وام گرفته ام شما این وام را بى درنگ ادا كنید.))
و پس از یك خاموشى كوتاه دوباره لب گشود:
((یك پاره پوست بیاورید تا آخرین سفارش خود را بر آن بنویسم كه هرگز گمراه نشوید.))
اطراف پیامبر را مردانى گرفته بودند كه عمر بن خطاب یكى از آن ها بود و مراقب وقایع بیمارى پیامبر و نگران آینده ...))
به همین دلیل از رفتن با سپاه اسامه تخلف ورزیده بود، با شنیدن سخن پیامبر (صلى الله علیه وآله ) از جا پرید و با تندى و ترس و دلهره گفت : نیاز نیست ، بر رسول خدا بیمارى فشار آورده و هذیان مى گوید، كتاب خدا ما را بس است ...!
جمع به هم ریخت و سر و صدا فراوان شد پیامبر فرمود: از نزد من برخیزید.(74)
باز هم كمى خاموش ماند و آن وقت فرمود:
((یا على ! نخست نماز را بر پاى بدارید و دیگر آن كه از زیردستان خود غفلت مورزید. یا على ! الصلوة و ما ملكت ایمانكم
((یا على ! زیردستان را فراموش مكنید. الله الله فیما ملكت ایمانكم
زنهار، زنهار زیردستان خود را میازارید، نگذارید برهنه و گرسنه بمانند، رضا ندهید كه دلتنگ و افسرده باشند.
البسوا ظهوركم و اشبعوا بطونهم
به هنگام سخن گفتن چنان مگویید كه دل زیردستان شما آزرده شود. النوا لهم القول به نرمى سخن بگویید.))
در این جا نفس مقدسش به شماره افتاد.
در آخرین نفس مى فرمود: لا اله الا الله ان للموت سكرات مرگ به نوبت خود سكره و مستى هایى دارد. خدایا! مرا در سكرات موت یارى كن .))
و همچنان در آغوش على دیده از دیدار فروبست .
به لطافت و روشنایى و ابدیت فروغ الهى بر بال هاى فرشتگان نشست و رخت به بهشت اعلاى خدا كشید.
در روز چهارشنبه ، بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت به هنگام غروب كه خورشید، زرده شامگاهى خود را به خون شفق فرو مى برد، روح نازنین محمد (صلى الله علیه وآله ) دنیاى ما را ترك گفت . در این هنگام شصت و دو سال و یازده ماه و یازده روز از عمر گرامى وى گذشته بود.
كودكى را بى بهره از مهر مادر و دور از نوازش پدر به جوانى رسانیدن و جوانى را گاهى به شبانى و گاهى به بازرگانى گذرانیدن و در چهل سالگى مسؤ ولیت هدایت بشر را به عهده گرفتن ، سنگ ها خوردن ، سنگرها شكستن ، از مكه به مدینه رخت كشیدن و در مدینه بر مكه حكومت كردن و پس از بیست و یك سال رنج تبلیغ و زحمت جهاد، پس از شصت و سه سال عبادت و عفت و امانت ... بالاخره با دست على در آغوش خاك آرمید و عالم اسلام را تا به صبح قیامت در غمش عزادار و ماتم زده ساخت .
على بر سر خاك رسول اكرم چنین گفت :
یا رسول الله ! یا صفى الله ! یا حبیب الله ! اى پدر و مادرم به فداى تو كه زندگانى تو شورانگیز و مرگ تو شورافكن بود.
نه همچون دیگران زیستى و نه مانند دیگران رخت از جهان ما به جهان دیگر كشیدى .
از این پس فرشتگان كه به خاطر ذات بى مانند تو بر بام خانه ما بال مى گشودند، از آسمان به زمین بال نخواهند كشید و آن چرخ مقدس كه در پیرامون محور وجود تو گردش مى كرد، دور از محور نخواهد چرخید. تو تنها آیینه اى بودى كه صورت بدیع ملكوت اعلى را بر صفحه خاك آلود زمین تجلى مى دادى و به دنبال وجود عزیز تو این نقش ملكوتى براى همیشه از چشم انداز ما پنهان مانده و ما را در اشك حسرت و آتش اندوه بر جاى گذاشته است .
یا رسول الله ! ولو لا انك امرت بالصبر و نهیت عن الجزع لانفدنا علیك ماء الشئون و لكان الداء مما طلا و الكمد محالفا.
یا رسول الله ! اگر سفارش تو در میان نبود، اگر تو ما را به شكیبایى و بردبارى فرمان نداده بودى ، آنچه در قلب داشتم همه را به دیدگان همى آوردم و آنچه در دیدگانم بود همه را به خاك همى افشانم .
ولى اندوه تو هرگز دست از جان من بر نخواهد داشت و این غم بى انتها با هیچ سعى و كوشش پایان نخواهد پذیرفت ؛ زیرا اختیارش از كف ما بیرون است .
من ندانم این شكایت به كجا برم كه در غم تو جز بردبارى چاره اى ندارم . عمر من پس از تو در غصه فراق تو سپرى خواهد شد.
یا رسول الله ! اذكرنا عند ربك واجعلنا من بالك
تو اى جان عزیز! كه با جانان در آمیخته اى . على را در پیشگاه جلال و جمال خداوندى فراموش مكن و بازماندگان را به یادآر.
بابى انت و امى یا رسول الله
نامه به شاه ایران
بزرگان قریش
فصل یكم : نور در ظلمت