تبلیغات
دانشنامه آزاد - فتح مكه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشنامه آزاد
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 5 مرداد 1389 :: نویسنده : احسان
فتح مكه
فتح مكه به سال هشتم هجرت ، عنوان سال فتح بخشید.
پیمان ((حدیبیه )) بر اصول عدم تعرض بسته شده بود.
در آن پیمان قید شده بود كه نه از طرف مسلمانان نسبت به قریش و وابستگان قریش تعرضى صورت بگیرد، نه از جانب قریش نسبت به مسلمانان و وابستگان مسلمانان گستاخى شود.
دو قبیله در خاك مكه به سر مى بردند كه نام یكى خزاعه بود و تحت الحمایه اسلام بود و دیگرى كنانه نامیده مى شد و از طرف قریش كمك مى گرفت .
این دو قبیله وابسته به اسلام و كفر بودند.

یك روز مردى از قبیله كنانه چند شعر در هجو رسول اكرم سروده بود و میان جمعى آن شعرها را انشاد مى كرد.
جوانى از خانواده خزاعه كه وابسته به مسلمانان بود، پیش رفت و به این شاعر زشت گو اعتراض كرد؛ ولى شاعر نشنید و به انشاد ادامه داد. جوان خزاعى كه سخت خشمناك شده بود از جا در رفت و با مشت دهان و بینى شاعر كنانى را در هم شكست .
قبیله كنانه از این جسارت سخت برآشفتند؛ ولى چون در خود آن قدرت را نمى دیدند كه به خزاعه حمله ور شوند، محرمانه به مكه آمدند و از اعیان قریش كمك مالى خواستند و اعیان قریش هم با خوشرویى این تقاضا را پذیرفتند.
تا آن جا كه سهیل بن عمرو، عكرمة بن ابى جهل ، خویطب بن عبدالعزى ، صفوان بن امیه ، مكرز بن حفص و جمعى دیگر از ماجراجویان قریش با لباس ناشناس و لثامى كه به صورت بسته بودند، داوطلبانه به قبیله كنانه رفتند و ناگهان به قبیله خزاعه حمله آوردند و در كنار آبى كه ((وتیره )) نامیده مى شد، بیست تن از بنى خزاعه را به قتل رسانیدند و بعد به مكه برگشتند و امیدوار بودند كه این عهدشكنى همچنان پنهان خواهد ماند.
ابوسفیان كه از دیگران زیرك تر و عاقبت اندیش تر بود، بسیار ترسید و گفت : محال است محمد خون بنى خزاعه را ناچیز بشمارد و آرام بنشیند مصلحت در این است كه به مدینه سفر كنم و به هر زبانى شده مدت مصالحه را تمدید كنم .

ابوسفیان به سمت مدینه عزیمت كرد؛ ولى پیش از آن كه این مرد خود را به خاك یثرب برساند، شیوخ قوم خزاعه به مدینه رسیدند و ماجراى اخیر را به عرض رسول اكرم رسانیدند.


پیغمبر فرمود: خدا یاریم نكند اگر از یارى خزاعه دست بكشم . البته ابوسفیان به مدینه آمد. ابتدا به خانه دخترش ام حبیبه كه همسر رسول الله بود، رفت . ام حبیبه تحقیرش كرد.
ابوسفیان از آن جا به ابوبكر و عمر و امیرالمؤ منین على و حضرت فاطمه زهرا پناه برد. هیچ كس پناهش نداد و هیچ كس به حضور پیامبر شفاعت نكرد تا مدت پیمان عدم تعرض تمدید شود. ابوسفیان خواه و ناخواه مدینه را به قصد مكه ترك گفت .
و به دنبال ابوسفیان دوازده هزار مرد مبارز به عنوان تطهیر مكه از بت پرستان در مدینه بسیج شد و این اقدام چنان محرمانه و مرموز صورت گرفت كه قریش به هیچ صورت نتوانست خود را آماده مقابله و مبارزه سازند. و باید دانست كه اگر قریش از این اقدام اطلاع هم مى یافت نیروى برابرى را در خود نمى دید.
آن شب ، شب بیستم ماه رمضان بود. آن شب ، شهر مكه ناراحت بود. بزرگان قریش در خود دغدغه و اضطراب بى جهتى احساس ‍ مى كردند.
ابوسفیان از همیشه بیشتر نگران بود. زنش در خواب دیده بود كه از ((حجون )) به سوى مكه سیل خون سرازیر شده و این سیل مخوف و مهیب تا ((خندمه )) رسیده و در و دشت را رنگین ساخته است .
خبر از هیچ جا نداشتند، باورشان نمى شد كه ناگهان از طرف مدینه هدف حمله قرار گیرند؛ زیرا توقع داشتند دوستانشان به وسیله اى ماجرا را اخبار كنند.
پس چرا این طور ناراحت هستند؟ خودشان هم نمى دانستند جواب این سؤ ال چیست ؟
بالاخره ابوسفیان دست بدیل بن ورقا و حكیم بن حزام را گرفته و با هم از شهر مكه بیرون آمدند و گل چین گل چین چند میل راه طى كردند و بعد به عزم تفریح و ضمنا تفحص از وضع روزگار بر تپه اى كه صورت كوه كوچكى داشت بالا رفتند. اوه ... چه بساطى است .
این صحراى پهناور غرق در همهمه مردان جنگى و شیهه اسبان سوارى است .
در هزاران گوشه ، اجاق زده بودند و آتش افروخته بودند. این منظره صحراى ((مرالظهران )) را به صورت آسمانى مالامال از ستاره درآورده بود.
تا چشم ابوسفیان به این همه آتش افروخته افتاد، گفت :
وه ! شب چه قدر به شب عرفه مى ماند كه حجاج دسته دسته براى خود آتش روشن مى كنند.
بدیل بن ورقا فریاد كشید:
به گمان من قوم خزاعه مى خواهند بر مكه شبیخون بزنند.
ابوسفیان دستش را به علامت تحقیر تكانى داده و گفت :
- خزاعه ؟ خزاعه بیچاره ؟ هرگز این تجهیزات و تشریفات به قوم ذلیل و قلیلى همچون خزاعه زیبنده نیست . خوب است پیش تر برویم ، جلوتر برویم .
عباس بن عبدالمطلب عموى پیغمبر كه آخرین مهاجر بود و چند روز پیش ‍ از مكه به مدینه هجرت كرده بود، در راه ، برادرزاده بزرگوار خود را دریافت و دیگر به مدینه نرفت . فقط خانواده اش را به مدینه فرستاد و خود با نیروى اسلام به جانب مكه عزیمت كرد.
وقتى كه به مرالظهران رسیدند، پیش خود فكر كرد كه اگر سپاه اسلام با این ترتیب به مكه حمله ور شوند، نشانى از خاندان هاى قریش بر جاى نخواهند گذاشت . خوب است كه قریش از این جریان با خبر شوند و پیش از وقوع واقعه به علاج واقعه بپردازند.
به این جهت فرصتى گرفت و بر استر مخصوص رسول اكرم سوار شد و چند میل به سمت مكه پیش رفت .
شب بود. عباس گوش مى داد، بلكه صداى انسانى از مردم مكه را بشنود و پیامى براى رجال قریش بفرستد. ناگهان صداى ابوسفیان به گوشش رسید. خوشحال شد، اسم ابوسفیان ((صخر)) بود اما وى را به كنیه ((ابوحنظله )) مى خواندند.
عباس فریاد كشید:
یا ابا حنظله !
ابوسفیان هم صداى عباس را شناخت ، مثل این كه دنیا را به وى داده باشند. او هم بى درنگ فریاد زد:
- یا اباالفضل ! بابى انت و امى
پدر و مادرم فداى تو باد اى ابوالفضل ! ابوالفضل كنیه عباس بن عبدالمطلب بود.
- چه خبر است پدر و مادرم فداى تو باد.
عباس پیش تر آمد و گفت :
- واى بر شما، این رسول الله است كه با دوازده هزار مرد مسلح رسیده است .
- چه باید كرد، تكلیف كار ما چیست ؟
- زود بیا در ردیف من سوار شو تا تو را به حضور پیغمبر گرامى ببرم و براى تو امان بگیرم .
ابوسفیان چنان دست پاچه بود كه به آن دو دوست همراه خود اعتنایى نكرد. پرید و در ردیف عباس ، پشت قاطر نشست و عباس عنان به جانب آن اردوگاه عظیم برگردانید.
كشیك اردو آن شب با عمر بن خطاب بود، میان عمر و ابوسفیان از دیرباز عداوتى نهانى وجود داشت .
تا چشم عمر به ابوسفیان افتاد، شمشیرش را از غلاف كشید؛ اما چون دید كه با عموى پیغمبر همراه است ، جراءت نكرد به وى تعرض كند.
فریاد زد: هم اكنون به حضور پیغمبر شرفیاب مى شوم و فرمان قتل تو را دریافت مى كنم .
عباس ترسید كه عمر پیشدستى كند و كار ابوسفیان را بسازد. به قاطر ركاب كشید و شتاب كرد.
مع هذا عمر و عباس با هم به در خیمه پیغمبر رسیدند. عمر پیش دوید تا با رسول اكرم نجوایى بگوید و محرمانه اجازه اش را بگیرد؛ ولى عباس ‍ نگذاشت . پیش رفت و سر نازنین پیغمبر را به آغوش كشید و گفت :
- امشب نمى گذارم با این سر، كسى به سر گوشى صحبت كند.
عمر همچنان خشمناك به حضور رسول اكرم عرض كرد:
- این ابوسفیان بدنهادترین دشمنان اسلام است . دستور فرمایید كه سر از تنش بردارم .
عباس گفت یا رسول الله ! من ابوسفیان را امان داده ام . به امان من عنایت كنید. احترام مرا در هم نشكنید.
پیغمبر به ابوسفیان فرمود: اسلم تسلم ((اسلام را بپذیر تا به سلامت جان بدر ببرى .))
ابوسفیان گفت : با ((لات )) و ((عزى )) كه دو بت محبوب من هستند، چه كنم ؟ عمر بى درنگ جواب داد:
- اسلخ علیهما: ((كثیفشان كن ))
ابوسفیان به حال اعتراض به روى عمر اخم كرد و گفت : این حرف ناشایسته چیست بر زبان مى رانى ، چرا نمى گذارى با پسر عموى گرامیم صحبت كنم ؟
بالاخره ابوسفیان ، چاره اى جز قبول اسلام و اداى شهادتین ندید.
مسلمان شد و امان گرفت . به علاوه بنا به توصیه عباس بن عبدالمطلب پیغمبر فرمود هر كس به خانه ابوسفیان پناه ببرد در امان خواهد بود.
ابوسفیان مسلمان شد و به سمت مكه برگشت و به دنبال او نیروى اسلام تكبیر زنان پا به ساحت جلال و شكوه قریش گذاشتند.
سعد بن عباده كه پیشاپیش قبیله خزرج علم مى كشید فریاد مى زد:
الیوم یوم الملحمة . الیوم تستحل الحرمة . الیوم اذل الله قریشا
امروز، روزى است كه حرمت موهوم قریش در هم مى شكند. امروز، روز حادثه است . امروز روزى است كه خداى توانا قریش را ذلیل كرده است .
هدف اسلام ، این بود كه بینى هاى پرباد و گردن هاى شق و رق و مفاخر بى جا و بیهوده طبقاتى را بخاك بمالد.
وقتى رسول اكرم ، مكه را از بقایاى بت پرستان متعصب تطهیر داد كه بت ها را یكى پس از دیگرى در هم بشكند. و ((هبل )) كه بر سقف خانه كعبه آویخته بود با دست على فرود آمد.
رسول الله خم شد و على پا بر شانه وى گذاشت و بت هبل را به زیر كشید.
بت ها را در هم شكستند و صورت هاى اجنه و شیاطین و ملایكه و پیامبرانى را كه بر دیوارهاى داخلى كعبه ترسیم كرده بودند، محو كردند. در این هنگام رسول اكرم از خانه كعبه به در آمد.
ابتدا كلید خانه را به كلیددارش داد و سپس با دو دست ، دو بازوى در كعبه را گرفت و فرمود:
لا اله الا الله وحده لا شریك له ، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده
مردم قریش گروه گروه در برابر رسول اكرم صف بسته بودند. همه خاموش ، همه هراسناك .
علاوه بر جنگ هایى كه در بدر و احد و احزاب میانشان گذشته بود و ضرب دست مسلمانان را چشیده بودند، در این هنگام هم با شمشیر خالد بن ولید به حد كفایت ادب شده بودند. خالد بن ولید هفتاد نفر از قریش را در خاك مكه میان كوچه هاى شهر گردن زده بود.
این حوادث ، این پیش آمدهاى حیرت انگیز، این كه محمد یتیم ، مكه گردنكش و قریش متكبر و خودپسند را به این ترتیب از اوج نخوت و كبریا به پایین بكشد و خون قرشى را همچون خون حشرات ، بى مضایقه بر خاك بریزد، خوف و هراس عمیقى در دل ها افكنده بود.
بت پرستان متعصب كه در چند سال پیش ، همین شخصیت غالب و حاكم را راه به بیت الحرام نمى دادند. مهلت ابراز عقیده برایش نمى گذاشتند و حتى نمى گذاشتند، روا نمى داشتند كه او براى خود عقایدى داشته باشد، نمى گذاشتند كه او در ضمیر خود خداى یگانه را بپرستد؛ امروز در منتهاى مذلت و بدبختى در برابرش سر فرو افكنده و خوار و خفیف ایستاده بودند.
امر، امر او بود، حكم آن بود كه او براند.
دستورى بفرماید كه یك باره این سرهاى سودایى را با شمشیر به پاى كعبه بیفكند یا منتى بگذارد و مرحمتى بفرماید و از سر خونشان درگذرد.
رسول الله (صلى الله علیه وآله ) كه تا چندى پیش در شهر مكه آنچنان محدود و محكوم بود، نام خدا را نمى توانست بر زبان بگذراند، امروز ایستاده و با دو دست ، دو بازوى در را گرفته و آزادانه بانگ برمى آورد كه :
لا اله الا الله وحده لا شریك له ، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده
نفس در سینه ها خفه شده بود. صدا در گلوها شكسته بود. پس از اندكى مكث به بت پرستان مكه فرمود:
ماذا تقولون ؟ ماذا تظنون ؟ چه مى گویید؟ چه گمان مى دارید؟
- سهیل بن عمرو، همان كس كه دو سال پیش در ((حدیبیه )) روا نمى داشت ، نام محمد با عنوان رسول الله قرین باشد با صداى لرزانى گفت :
- نقول خیرا و نظن خیرا. اخ كریم و ابن اخ كریم . قد قدرت
چه بگوییم كه جز نیكویى نمى توانیم گفت . چه گمان بداریم كه درباره تو جز گمان خیر و مرحمت نمى شود داشت .
تو برادرزاده كریم ما هستى كه اكنون بر ما چیره شده اى .
رسول اكرم در برابر عجز قریش به رقت درآمد، اشك در چشمان سیاهش به موج افتاد. مردم مكه موج اشك را در چشمان خدابین محمد دیدند. یك باره به گریه درآمدند و با صداى بلند هاى هاى گریه كردند.
فرمود:
- ((همسایه من بوده اید و همسایه بسیار بدى بوده اید، گفتار مرا دروغ شمرده اید، مرا از شهر و دیارم طرد كرده اید، به بیرونم رانده اید، آزارم داده اید، به این همه وقاحت و قباحت قناعت نكرده اید، با لشكر به سرم تاخته اید و در خانه من با من به جنگ ایستاده اید؛ اما من آن مى گویم كه برادرم یوسف عزیز به برادرانش گفت و آن مى كنم كه او كرد لا تثریب علیكم الیوم یغفر الله لكم و هو ارحم الراحمین (60) بروید، بروید كه شما را آزاد كرده ام .
عنوان ((طلقا)) از آن روز به قریش اعطا شده و بنا به قانون اسلام مردم مكه در این هنگام كنیزان و بردگان رسول اكرم شمرده مى شدند. او مى توانست به بردگى و كنیزیشان بگیرد ولى آزادشان ساخت .
اذهبوا فاءنتم الطلقاء
هلهله شادى از سینه هزاران زن و مرد برخاست و وقتى سر و صداها خاموش شد، رسول اكرم این خطابه را در برابر مردم ایراد فرمود:
- ((به درگاه الهى سپاس و ستایش مى گزارم كه به اقوام خودخواه و خویشتن پرست قریش و همسایگان خانه خدا اعلام مى دارم كه اینك نظام اسلام بر كرسى قدرت نشسته و مراسم جاهلیت را یك باره از اعتبار برانداخته است .
تعالیم آسمانى اسلام بر كرسى نشسته و قرآن مجید بر اقوام و ملل ، حاكم مطلق است .
آنان كه اكنون در سایه این دیوارهاى مقدس ، سخنانم را همى شنوند، وظیفه دارند سخنانم را به دیگران بازگویند و مقررات نوین اجتماع را به گوش ‍ غایبین برسانند.
باید در خانه ها و خانواده ها به نسل آینده تلقین شود كه مذهب مقدس ‍ اسلام نخوت و تفاخر جاهلیت را از اساس منسوخ ساخته و ناموس شوم طبقاتى را به سختى در هم شكسته و از اعتبار و احترام برانداخته است .
همه باید بدانند و باید یقین كنند و باید تسلیم شوند كه بنى آدم از آدم آفریده شده و آدم را پروردگار متعال از خاك به وجود آورده است . همه با هم یكسان و برابر هم سیاه و سفید، توان گر و تهى دست ، شاه و گدا در برابر قوانین اجتماع ، كوچك ترین تفاوت و فاصله نخواهد داشت .
پروردگار بزرگ و پاك ، فقط آن كس را محترم مى شمارد كه پارسا باشد. آن كس كه در زندگى پارساتر، در پیشگاه الهى عزیزتر است .
خداوند بزرگ است و قلب ها و مغزها و اخلاق و شیوه هاى بزرگ را دوست مى دارد.
قانون اسلام قانون بشریت است . به هیچ خانه و خانواده ، به هیچ نژاد و ملت اختصاص ندارد.
آنان كه به عربیت مى اندیشند و گمان مى دارند كه قرآن عربى براى ملت عرب مایه برترى و تفوق است ، بسیار به خطا مى روند. قرآن كریم قانون بشریت است و به خاطر نجات بشر از آسمان ها به من الهام شده است .
عربیت زبانى گویا از لغت هاى عادى بنى آدم است .
ان العربیة لیست باب والد و لكنها لسان ناطق فمن طعن بینكم و علم انه یبلغه رضوان الله حسبه
این لغت منبع افتخار و مباهات نیست و نژاد عربى نژادى نیست كه بر اساس عربیت بتواند خویشتن را چشم چراغ جهان به شمار آورد.
آن كس كه گمان مى دارد تنها در سایه عربیت مى تواند، رضوان الهى را دریابد بیهوده مى اندیشد.
الا اى اقوام عرب ! خون ها و مظالم و كینه ها و نقشه هایى كه در عهد جاهلیت میان شما برقرار بود از امروز با منتهاى حقارت و اهانت در زیر پاى من قرار دارد.
من از امروز مفاخر جاهلانه عرب را كه از استخوان هاى پوسیده گورستان ها بار گرانى بربسته و به دوش اجتماع افكنده بود با منتهاى تحقیر و توهین در زیر پاى خود پایمال مى كنم .
خداى من به آن بنده ، نصرت و قدرت دهد كه سخنان مرا به گوش جان بشنود و به آنان كه نشنیده اند، بشنواند.
من مى گویم چه بسیار فقیه خودپسند كه فقه خود را در برابر از خود فقیه ترى به عرضه مى گذارد.
الا اى آن كه درس فقه آموخته اى و خودپسندانه اندوخته هاى خود را به این و آن عرضه همى دهى و بر معالم و معارف خویش افتخار همى دارى ، آهسته باش كه از تو دانشمندتر و فقیه تر در مكتب اجتماعى فراوانند.
به هوش باش كه خویشتن را با این ستایش و كبریا در چشم دیگران پست و بى مقدار ننمایى . به هوش باش كه در بازار اجتماع ، كالاى تو از رونق نیفتد و رقیب تو پیروز نگردد.
پروردگار دانا آن قلب پاك را دوست همى دارد كه كانون محبت و عفاف و كانون خلوص و صمیمیت است .
این خودخواهى منحوس را از جان خود به دور دارید و به جاى آن خویشتن را با زینت گذشت و فداكارى بیارایید.))
خطابه رسول اكرم به پایان رسید و قریش شكست خورده از پاى درآمده ، دسته دسته به سمت خانه هاى ماتم زده خویش بازگشتند.
هنگام نماز فرارسیده بود.
بلال بن رباح به دستور رسول الله بر بام خانه كعبه بالا رفت و بانگ الله اكبر... اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله به در و دشت بطحا در انداخت .
این بانگ ، بانگ عجیبى بود. این سخنگوى پیروزمند اسلام بود كه بر روى تكه پاره هاى ((عزى )) و ((هبل )) بر روى بت هاى خرد شده ایستاده بود و فریاد به توحید مى كشید.
بت پرستان قریش تا آن روز بانگ نماز نشنیده بودند، تا آن روز باور نمى داشتند كه مى شود نام خداى یگانه را به این آزادى و صراحت در فضاى مكه درانداخت .
عكرمة بن ابى جهل ، خالد بن اسید، سهیل بن عمرو، ابوسفیان و چند تن از رجال مكه به دور هم نشسته بودند و مات و مبهوت این نداى مقدس را كه نداى توحید و اعلان فضیلت و عبادت بود، گوش مى دادند.
خشمناك بودند ولى چاره اى نداشتند. عكرمة بن ابى جهل كه از شدت غضب مى لرزید گفت :
- چقدر بدم مى آید كه پسر ریاح بر بام كعبه با این لحن نعره بكشد.
خالد بن اسید گفت :
- خیلى خوشحالم كه پدرم مرده و مكه را به این روزگار ندیده و صداى پسر ریاح را بر بام كعبه نشنیده است .
سهیل بن عمرو گفت :
- چه مى شود كرد. این كار را خداى محمد كرده ... اگر نمى خواست كه بت پرستى به این روز بیفتد، محمد را بر مكه چیره نمى ساخت .
ابوسفیان گفت :
- من جراءت نمى كنم حرف بزنم . این در و دیوار گوش دارند، سخنان ما را مى شنوند. زبان دارند و گفته هاى ما را به محمد باز مى گویند.
رسول اكرم نماز را به جماعت ادا فرمود و بعد از مصلى برخاست و به سمت كوه صفا عزیمت كرد.
از این كوه بالا رفت ، بالا رفت ، تا آن جا كه خانه هاى مكه را به خوبى مى توان دید، بالا رفت و مردم مكه و مدینه ، آنان كه مسلمان بودند و آنان كه هنوز به كفر و شرك خویش وفادار مانده بودند، همه در پاى كوه اجتماع و ازدحام كردند.
رسول اكرم فریاد كشید:
- ((اى بنى هاشم ! اى بنى عبدالمطلب ! اى بنى اعمام من ! اى اعضاى دودمان من ! من پیش از آن كه محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم ابن عبد مناف باشم محمد رسول الله هستم ، من انسانى هستم كه پروردگار متعال مرا از میان انسان ها برانگیخته و به سوى انسان ها فرستاده است . من براى شما و براى قبایل دور افتاده عرب ، براى روم و عجم ، براى سیاه و سفید، رسول و فرستاده خدایم و همه را به یك صورت و به یك چشم مى نگرم .
مبادا چنین پندارید كه چون محمد در خاندان ما به وجود آمده و از دامن ما برخاسته به ما ویژگى و اختصاص دارد.
نكند كه این انتساب نژادى را براى خویشتن امتیازى بشمارید. و به نام من و قرآن مجید به دیگران افتخار و مباهات بفروشید. به خداوندى كه مرا به راستى فرستاده به خداوندى كه جان ما در قبضه قدرت و مشیت اوست . به ذات مقدس آن خداوند، قسم یاد مى كنم كه من جز به كردار و خصایل به هیچ سمت و عنوان دیگر نمى نگرم . خصال حمیده در چشم من محترم است . خواه این خصلت ها در شما و خواه در دیگران باشد.
بدى ها را بد مى شمارم و به بدى كیفر مى دهم . خواه این بدكار فرزند عبدالمطلب و خواه سیاهى از سیاهان حبشه باشد.
من اگر مردى هاشمى و عبدالمطلبى هستم ، در گروى عمل خویشم . عمل من از آن من و عمل شما از آن شماست .
یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقیكم (61)
من و قرآن من از سوى خدا فریاد مى كشیم كه :
ما شما را از نر و ماده آفریده ایم . عناوین خانوادگى و قومى را تنها به خاطر شناسایى قبایل و خانواده ها برقرار ساخته ایم . آن كس كه پرهیزكارتر است ، در پیشگاه خدا محترم تر است .
رسول اكرم پس از اعلان این حقایق به روى سنگى قرار گرفت .
عمر بن خطاب ، شرف حضور داشت دستور فرمود یكایك حضور یابند و بیعت كنند.
مردم دسته دسته شرفیاب مى شدند و دست مقدس رسول الله را به عنوان بیعت لمس مى كردند.
ابوبكر دست پدر ابوقحافه را گرفته بود و كشان كشان به حضور پیغمبر مى كشید.
ابوقحافه پیرى كور بود، ولى در عین حال مردى روشن دل و روشن فكر بود. با رغبت و اشتیاق بیعت كرد و به دین مقدس اسلام تسلیم شد.
در این هنگام این سوره مباركه بر سینه نورانى محمد الهام شد:
بسم الله الرحمن الرحیم # اذا جاء نصر الله والفتح # و راءیت الناس ‍ یدخلون فى دین الله افواجا # فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا
((هنگامى نصرت خدا تواءم با پیروزى فرا مى رسد. و همى بینى كه مردم فوج فوج به دین پروردگار مى گروند. خداى خویش را تسبیح گوى و از درگاه وى آمرزش جوى . اوست كه توبت بندگان خویش را مى پذیرد.))
مسلمانان از نزول این سوره شادمان و خرسند شده بودند. به یكدیگر پیروزى نهایى خود را تبریك مى گفتند؛ ولى عباس بن عبدالمطلب به هاى هاى گریه كرد.
عرض كرد: یا رسول الله از این سوره بوى فراق مى شنوم .
رسول اكرم از آن روز تا روزى كه دنیا را بدرود فرمود دم به دم به تسبیح و استغفار سرگرم بود.
سبحانك اللهم و بحمدك ، اللهم اغفر لى انك انت التواب الرحیم
رسول اكرم از صبح تا ظهر با مردان بیعت فرمود و پس از بیعت مردان ، نوبت به زنان رسید.
زنان قریش كه از بت پرستى به آیین مقدس اسلام گرویده بودند با رسول الله بیعت كردند. البته با این تفاوت كه به جاى پنجه هاى مطهر پیغمبر دامن رداى وى را لمس مى كردند.
مبناى بیعت زنان بر این پیمان گذاشته شده بود.
یا ایها النبى اذا جائك المؤ منات یبایعنك على ان لا یشركن بالله شیئا و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یاءتین ببهتان یفترینه ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینك فى معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم (62)
الف - به خداى یگانه شرك نورزند و از آیین توحید سرباز نزنند.
ب - دست به دزدى ((در مال شوهر)) نیالایند. به مال شوهرشان خیانت نكنند.
ج - به گناه و زنا نپردازند.
د - فرزندان خود را زنده به خاك نسپارند.
ه - جنین خود را سقط نكنند.
و - نطفه اى كه به حرام پرورده اند به شوهر خویش نبندند.
ز - در تعلیمات سودمندى كه از اسلام فرا مى گیرند عصیان نورزند.
رسول اكرم به هنگام بیعت ، این پیمان را جمله به جمله ادا مى فرمود و آن زن كه بیعت مى كرد، سخنان رسول الله را باز مى گفت و عهد مى كرد كه پیمان بیعت را رعایت كند.
در میان زنان اشراف زنى هم نشسته بود كه آماده بیعت بود. نوبت به این زن رسید. این زن مانند زنان دیگر تنها به تكرار گفته هاى پیامبر قناعت نمى داشت ، بلكه روى چند جمله حساس نكته هایى هم چاشنى مى كرد.
وقتى كه رسول اكرم جمله ((ب )) را به زبان آورد:
((دست به دزدى در مال شوهر نیالایند.))
زن ناشناس گفت :
- شوهرم مردى بخیل است . من براى حفظ آبروى او از مال او مى دزدم و در راه مهمانانش خرج مى كنم . نمى دانم دزدى بر من حلال است یا حرام ؟
رسول اكرم در جمله ((ج )) فرمود:
((ج )) ((به فجور و زنا نپردازند))
زن ناشناس با تبسم گفت :
- یعنى چه مگر یك زن آزاده و شریف زنا مى كند؟!
رسول اكرم در جمله ((د)) فرمود:
- ((فرزندان خود را زنده به خاك نسپارید))
زن ناشناس چهره در هم كشید و با لحن گله آمیزى گفت :
- ما از كودكى بزرگشان مى كنیم و شما در بزرگى با ضرب شمشیر به خاك و خونشان مى كشید.
پیغمبر لحظه اى مكث كرد و بعد به وى نگاهى خیره انداخت و فرمود:
- ((تو هند جگرخوارى ؟ تو دختر عتبة بن ربیعه اى ؟))
مصیبت احد تجدید شد و داغ قتل حمزه و آن زشتكارى ها كه این زن نسبت به جنازه حمزه به كار برد همچون حادثه اى تازه به سوز و گداز افتاد.
هند به خطاى خود پى برد و با معذرت بسیار گفت :
یا نبى الله عفا الله عما سلف خداوند از آنچه گذشته اغماض فرموده و خوب است فرستاده او هم گذشته ها را گذشته پندارد و از آن خطایا اغماض ‍ كند.
رسول اكرم سكوت فرمود، سكوتى كه حكایت از گذشت داشت .
نوبت به جمله ((ز)) رسید. در جمله ((ز)) زنان را به اطاعت از تعلیمات عالیه و سودمند اسلام دعوت كرده بود.
ام حكیم دختر حارث بن عبدالمطلب گفت :
- یا رسول الله ! این تعلیمان سودمند ((معروف )) چیست كه ما را به اطاعتش دستور مى دهى ؟
در جوابش فرمود:
- ((این كه اگر مصیبتى بر شما فرود مى آید، گونه ها به ناحق نخراشید و بر چهره خود سیلى نزنید. گیسوانتان را نبرید و گریبان پاره نكنید و به واویلا، فریاد و فغان برمیاورید. و در كنار قبر مردگان چادر نزنید.))
بدین ترتیب بیعت زنان نیز خاتمه یافت . در خاتمه این بیعت ، رسول اكرم خطابه كوتاهى ایراد فرمود و طى آن خطابه از شرف و مقام مكه سخن راند و فرمود كه :
((این شهر حرم خداوند متعال است و حرم الهى از امروز تا روز رستاخیز باید محترم و محفوظ بماند.
در حریم این حرم ، هیچ كس مجاز نیست خون كسى را بریزد.هیچ كس مجاز نیست دست به متاعى كه از آن دیگران بر زمین افتاده است ، بزند، مگر آن كس كه بخواهد این متاع را به صاحبش بازگرداند. و هیچ كس ‍ مجاز نیست كه درختان حرم را قطع كند و هیچ كس مجاز نیست كه به صید حرم تیر اندازد و حتى مجاز نیست كه شكارهاى حرم را از لانه ها و آشیانه هایشان برماند.))
در آغاز بعثت گروهى از بت پرستان عرب بر ضد اسلام ، فعالیت هاى شدید به كار مى بردند. تا آن جا كه رسول اكرم خون این گروه را هدر فرموده بود.
پس از فتح مكه فرصت مناسبى به دست مسلمانان افتاده بود كه انتقام خویش از این دسته مردم فرومایه بازگیرند.
ولى تا آن جا كه از تاریخ استفاده مى شود از این مردم ((مهدورالدم )) جز عده اى انگشت شمار كسى به قتل نرسید؛ زیرا یكى پس از دیگرى به حضور رسول الله شرفیاب شدند و كلمه اسلام بر زبان راندند و از خطر قتل معاف ماندند.

نامه به شاه ایران

  فصل دهم : غوغائى در جهان

صلح حدیبیه

دعاى باران

فصل نهم : سال محبت

جنگ احزاب

فصل هشتم : نوبت انتقام

فصل هفتم : جهاد احد

سال دوم هجرت

جهاد بدر

فصل ششم : آغاز نهضت

غار ثور

فصل پنجم : دیار هجرت

بزرگان قریش

دعوت به اسلام

نخستین مسلمان

فصل چهارم : نخستین جهاد

ازدواج با خدیجه

فصل سوم : در آستانه نبوت

سفر به دمشق

راهب بحیرا

عهد كودكى 2

عهد كودكى

ایران ساسانیان

طایفه بنى عدنان

فصل یكم : نور در ظلمت

سخن دوم

سخن اول





نوع مطلب : نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد جواد فاضل، 
برچسب ها : فتح مكه،
لینک های مرتبط :


جمعه 17 آذر 1396 08:18 ق.ظ
Hi just wanted to give you a quick heads up
and let you know a few of the images aren't loading
properly. I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different browsers and both show the same
outcome.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:25 ق.ظ
Your way of explaining the whole thing in this post is truly nice, all be able to easily be aware of it, Thanks
a lot.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب