فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
((اى عظیم روم ! اى پیشواى غرب ! اینك نامه محمد رسول الله است كه به دست تو همى رسد... من با آنان كه از نور هدایت روشنایى گیرند، درود مى فرستم . من تو را به كیش مقدس اسلام همى خوانم ... اگر سلامت و سعادت خواهى راه مسلمانى گیر. تا خداى متعال پاداش تو را دو چندان دهد؛ زیرا با اسلام تو ملت روم هم از بركت اسلام بهره مند شوند و اگر از این دعوت حق ، سرباز زنى ، گناه ملت تو به عهده تو خواهد افتاد و مسؤ ولیت شكست كشور تو با تو خواهد بود.
اى اهل كتاب ! كلمه توحید كلمه اى است كه ما و شما متفقا بدان ایمان داریم . بنابراین اختلافى در میان ما نخواهد بود.
من كه جز یكتاپرستى دستور دیگرى نمى دانم و برنامه دیگرى نمى نگارم .
این تنها خداى بى شبیه و شریك است كه شایسته پرستش است . بنابراین شایسته نیست كه در جامعه بشریت جمعى به پرستش جمع دیگر برخیزد و ستوده نیست كه آدمیزاده اى به آدمیزادگان دیگر كبریاى خدایى فروشد و بر جنس خود نخوت خداوندى گذارد.
نابخردانى كه از دعوت من روى برگردانند، لاجرم كیفر عناد و لجاج خویش را خواهند یافت و ما را با آنان سر آشتى و آشنایى نباشد؛ زیرا ما مسلمان باشیم ...))
((هرقل )) به رسول اكرم جوابى ننوشت ؛ ولى دستور داد كه ببینند اگر از خویشاوندان رسول اكرم كسى را بشناسند به درگاهش احضار كنند تا شخصا درباره این مرد كه پس از مسیح دعوت نبوت مى كند و نداى یا اهل الكتاب میان جهانیان در مى دهد صحبت كند و سخنانش را بشنود.
اتفاقا ابوسفیان ((صخر بن حرب )) كه در آن هنگام به عنوان تجارت در بیت المقدس به سر مى برد، دعوت امپراطور روم را پذیرفت و به درگاهش بار یافت .
امپراطور روم با ابوسفیان كه بدخواه ترین دشمنان رسول الله بود، خلوت كرد و پیش از همه چیز به مترجم خود گفت : از این مرد قرشى عهد و پیمان بگیر كه به دروغ سخن نراند؛ زیرا اگر دروغ بگوید دیگر نخواهد گذاشت ، پا به حدود شامات بگذارد. ابوسفیان قول داد كه آنچه با حقیقت مقرون است ، درباره محمد (صلى الله علیه وآله ) تعریف كند.
هرقل پس از عهد و پیمان از ابوسفیان پرسید:
- این مرد كه ادعاى پیامبرى دارد كیست ؟ از چه خانواده اى است ؟
ابوسفیان گفت :
- وى از قبیله قریش و در قبیله قریش از شریف ترین دودمان ها برخاسته ؛ زیرا نسب به هاشم بن عبد مناف مى رساند و بنى هاشم شریف ترین خانواده هاى قریش است .
- جز او كسى در عربستان از این دعوى ها ابراز داشته یا او تنها عربى است كه خود را رسول خدا مى داند؟
- نه جز محمد هیچ كس از قبایل عرب دعوى نبوت نكرده است .
- از پدرانش كسى در روزگارهاى گذشته تاج و تخت داشته و بر خاك عربستان سلطنت مى كرده ؟
- نه . ما در جزیرة العرب جز خانواده غسان و حمیر و منذر و كنده پادشاهى نمى شناسیم و محمد نه از جانب پدر و نه از جانب مادر با هیچ كدام از این قبایل نسبتى ندارد.
دعوتش در میان مردم به چه صورت تلقى شده ؟ كدام طایفه دعوتش را پذیرفته ؟ از توانگران و اشراف یا فقرا و تهى دستان ؟
ابوسفیان در اینجا فرصت مناسبى بدست آورد و براى این كه دین اسلام را تحقیر كند در جواب گفت :
- جز مشتى فقیر بیچاره كسى این دعوت را قبول نكرده اند، اشراف هرگز به چنین دعوت تسلیم نمى شوند.
- مع هذا او چگونه پى مى رود. به كندى یا به تندى ؟
- فقرا و مستمندان با اشتیاق دینش را مى پذیرند و در این قوم دعوتش روز به روز پیش مى رود.
- از این مردم كه به دینش تسلیم مى شوند آیا كسى را هم مى شناسید كه از كرده خود پشیمان شود و دوباره به عقیدت نخستین خود برگردد؟
ابوسفیان گفت :
- نه ، تا كنون هیچ كس از پیروانش دست از كیش جدید خود برنداشته و به آیین گذشته بازنگشته است .
هرقل اندكى مكث كرد و آن وقت نفس بلندى كشید و پرسید:
- پیش از آن كه به عنوان نبوت قیام كند چه جور آدمى بود؟ شیاد و حیله باز بود؟ دروغگو بود؟
نه ، هرگز. وى در میان ما عنوان ((امین )) داشت . مردى باصداقت و امانت بود.
- در معامله هاى زندگى چه روشى داشت . عهدشكن بود یا بر قول و پیمان خود پایدار مى ماند؟
در این جا ابوسفیان بار دیگر فرصتى به دست آورد و با لحن عجولانه اى گفت :
ما تازه با هم صلح كرده ایم . نمى دانم آیا به این پیمان وفادار خواهد ماند یا عهدش را خواهد شكست و به سوى ما حمله خواهد كرد.
سخن از حمله و جنگ به میان آمد. هرقل پرسید:
- با او تا كنون پیكارى هم كرده اید؟
- چرا، چرا، چند بار میان ما كار به جنگ كشیده . در كنار چاه بدر، در دامنه كوه احد.
- پیروزى در این جنگ ها با او بود. یا با شما؟ او چگونه مى جنگد؟
- در جنگ ها گاهى غالب و گاهى مغلوب مى شود.
هرقل كمى فكر كرد و گفت :
- راستى او چه مى گوید، به چه چیز شما را دعوت مى كند؟
- مى گوید این بت هاى سیمین و زرین را از قبله عبادت خود بردارید و خداى یگانه و نادیده را پرستش كنید. مى گوید از روش پدران خود دست بكشید. نماز بگزارید. صدقه بدهید. عفاف و پارسایى را پیشه كنید. مى گوید از صله رحم و زیردست نوازى غفلت مكنید. مى گوید با هم دوست باشید و همه را دوست بدارید. خون به ناحق مریزید و زبان به بدگویى و بدسگالى مگشایید. مگویید...
دیگر هرقل سخنان ابوسفیان را نمى شنید زیرا از آنچه پرسیده بود به آنچه مى خواست رسیده بود.
به مترجم خود گفت :
- آنچه در وصف محمد از این مرد شنیده ام ، تنها در وصف انبیاست پیغمبران این گونه اند از خاندان هاى نجیب و شریف برمى خیزند؛ ولى در سلسله نسب آن ها سلطنت نیست تا اگر به دعوت آسمانى خود قیام كرده اند، كسى نتواند به این قیام ، تهمت سلطنت جویى بگذارد. او تنها مردى از قبایل عرب است كه مى گوید: پیامبرم . اگر دیگرى چنین دعوت را آغاز كرده بود، احتمال مى رفت كه محمد از او تقلید كند؛ ولى كسى از وى سبقت نجسته تا نسبت تقلید بر وى وارد شود. او را خداوند از دودمان شریف برانگیخته تا پیروانش از پیروى وى ننگ ندارند. و با این ترتیب كه روزافزون پیش مى رود دینش را به سوى كمال مى راند و با این تعلیمات عالیه كه در كیش خود برقرار كرده ، مسلم است بشر را به سوى فضایل و مكارم سوق مى دهد و چنین پندارم كه دین وى عالمگیر شود. من خوانده بودم كه پس از مسیح ، پیامبرى مبعوث خواهد شد؛ اما نپنداشتم كه این پیامبر از خانواده قریش برخیزد و اگر براى من مقدور بود... اى كاش براى من مقدور بود كه به سوى مدینه سفر كنم و دینش را با سر و جان بپذیرم و پاهاى مقدسش را با دست بشویم .
ابوسفیان وقتى ترجمه این سخنان را شنید، سخت آشفته شد و گفت : اگر براى امپراطور از گزافه گویى ها و سخنان عجیب و غریبش تعریف كنم ، خواهد دریافت كه این مرد شایسته پیشوایى نیست .
هرقل سر جایش صاف نشست و گفت :
مثلا؟
مثلا مى گوید كه من شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصى رفتم . به بیت المقدس رفتم و پیش از سپیده فلق به مكه بازگشتم .
هرقل كه انگار نكته فراموش شده اى را به یاد آورده باشد فریاد كشید:
- نامه محمد را دوباره بخوانید. دوباره بخوانید.
دوباره آن نامه را گشودند و خواندند:
بسم الله الرحمن الرحیم . من محمد رسول الله الى هرقل عظیم الروم ، سلام على من اتبع الهدى ...
در این نوبت امپراطور روم چنان خود را باخته بود كه آشكارا بر تخت سلطنت خود مى لرزید. عرق از پیشانیش مى چكید.
هراكلیوس . تصمیم گرفته بود كه امپراطورى روم را در پناه آیین مقدس اسلام از خطر اضمحلال و انهدام ایمن بدارد و این حقیقت را به عرض اسگوتر ((پاپ )) كه ((Enor)) نامیده مى شد رسانید.
اسگوتر هم كه مردى روشن فكر و خداپرست بود، صفات رسول اكرم را با آنچه از انجیل خوانده بود تطبیق داد و تصدیق كرد كه آن رسول موعود همین محمد است .
اسگوتر فكر مى كرد اگر ملت مسیحى را بیدار كند، هدف تمجید و ستایش مردم قرار خواهد گرفت ؛ اما برخلاف این فكر، سخت مورد هیجان و خشم عمومى واقع شد تا آن جا كه چیزى نمانده بود كه دسته جمعى به وى هجوم بیاورند و او را از میان بردارند.
شكست اسگوتر در برابر جهل ملت ، هراكلیوس را هم از تصمیمى كه گرفته بود بازداشت و نامه پیامبر را بى جواب گذاشت .
بزرگان قریش
سخن اول