تبلیغات
دانشنامه آزاد - جنگ احزاب

دوستان

Page Ranking Tool ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ..... آگهی رایگان آگهی رایگان ..... یاس دانلود .:: یاس دانلود ::. - .:: دانلود رایگان نرم افزار + تبادل لینک اتوماتیک ::. Download For PC Download For PC ..... Used Engines Used Engines ..... اگه بی کاری بیا تو اگه بی کاری بیا تو ..... ایستك 20 ایستك 20 ..... آسیستول آسیستول ..... بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران ..... بهترین سایت تفریحی ایران بهترین سایت تفریحی ایران ..... بی نشونی بی نشونی ..... بیطار مبارز غیبت بیطار مبارز غیبت ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... جانم فدای رهب جانم فدای رهب ..... حسابداری (مسعود یزدانی) حسابداری (مسعود یزدانی) ..... دایرکتوری تبادل لینک دایرکتوری تبادل لینک ..... دل نوشته های سپهر دل نوشته های سپهر ..... دلباختگان ثامن الائمه (ع) دلباختگان ثامن الائمه (ع) ..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... ..... دولت 63 درصدی دولت 63 درصدی ..... زاگرس 831 زاگرس 831 ..... زندگی زیباست زندگی زیباست ..... سایت تفریحی صبافان سایت تفریحی صبافان ..... سلام چه خبر همه نوع آگهی استخدام ..... شارژ بخر ،سكه طلا ببر شارژ بخر ،سكه طلا ببر ..... طنز و خنده و جک طنز و خنده و جک ..... عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی ..... فروش کارتون های قدیمی فروش کارتون های قدیمی" title="" target="_blank">فروش کارتون های قدیمی ..... فروشگاه سنگهای معدنی زینتی فروشگاه سنگهای معدنی زینتی ..... فقط حیدر امیرالمومنین است فقط حیدر امیرالمومنین است ..... قشنگ ومشنگ قشنگ ومشنگ ..... کلـــــــبه تاریــــــــک کلـــــــبه تاریــــــــک ..... نصیحت نصیحت ..... نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست ..... هر آنچه از الکترونیک میخواهید هر آنچه از الکترونیک میخواهید ..... همه نوع آگهی استخدام همه نوع آگهی استخدام ..... Page Ranking Tool

من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم

جستجو

لینکدونی

نام کتابها

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فهرست کتابها


تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین


زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان


رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى


استفتائات آیت الله خامنه ای


اسلام پزشك بی دارو

نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد

احكام ولایى در حكومت علوى

كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات

اینترنت 2

بنیان‏هاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود

تدارک جنگ بزرگ

تغییر رهبری در جهان عرب

حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)

خاتمیت، امامت و مهدویت

عدالت اجتماعى

عوامل ناپایدارى حكومت علوى

فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری

جنگ احزاب

جنگ احزاب
به این جنگ عنوان خندق هم اطلاق مى شود؛ زیرا مسلمانان مدینه كه از حادثه احد تجربه تلخى داشتند در این بار بنا به دستور رسول اكرم تصمیم گرفتند همچنان در شهر خود بمانند و از شهر خود دفاع كنند.
گفته مى شود كه این واقعه در ماه شوال روى داده و مى گویند كه مسلمانان به هنگام حفر خندق روزه دار بودند. بنا به این روایت باید در ماه رمضان قریش ‍ به مدینه حمله آورده باشند، اگر چه میان این دو روایت مى شود تطبیق كرد؛ زیرا بعید نیست كه در ماه رمضان حفر آن خندق به پایان رسیده و در ماه شوال آتش جنگ از وراى خندق ، شعله كشیده باشد.

بت پرستان قریش به هیچ قیمت نمى خواستند، دست از ایذا و آزار مسلمانان بردارند.
این یك تصمیم جدى بود كه مكه گرفته بود. مكه یعنى قریش بت پرست و خودخواه جدا تصمیم گرفته بود كه ریشه توحید را از جاى دربیاورد.
بنابراین پیامى به قبایل بت پرست عرب داده و اعلام كرد كه دسته جمعى باید به مدینه حمله ور شوند و متحدا از جاهلیت و بت ها كه ملاك اتحاد اعراب بود دفاع كنند.
در این پیكار علاوه بر قبایل غصفان و بنى اسد و بنى مره و هوازن و بنى اشجع و بنى سلیم ، یهودى هاى بنى نضیر هم با قریش ائتلاف كردند و جمعا به جنگ بر ضد اسلام بسیج دادند.
به همین مناسبت این جنگ را جنگ احزاب مى نامند؛ زیرا احزاب عرب به جنگ با مذهب مقدس اسلام برخاسته بودند. فرماندهى نیروى كفر در این بار هم با ابوسفیان ، صخر بن حرب بود.
ابوسفیان تجهیز سپاه كرد.
چهار هزار مرد مسلح را سان دید و پرچم كفر را به دست عثمان بن ابى طلحه سپرد و از مكه روى به مدینه آورد.
نیروى اسلام كه روزافزون قوت و وسعت مى گرفت ، در این جنگ نیروى كوچكى نبود. پیامبر اكرم كه در جنگ بدر بیش از سیصد و سیزده تن سرباز به پشت سر نداشت ، در جنگ احزاب به سه هزار سرباز مبارز فرمان مى داد.
مع هذا تصمیم گرفتند كه از لحاظ سوق الجیشى به دور میدان نبرد، خندقى حفر كنند تا حمله غافلگیر كفار كه در احد صورت گرفته بود، در این جا تكرار نشود.
حفر خندق را سلمان فارسى به مسلمانان یاد داده بود. البته این فكر، فكر ابتكارى نبود؛ زیرا در ایران این كارها سابقه داشت ؛ ولى در میان مسلمانان تنها سلمان بود كه با حفر خندق آشنایى داشت . سلمان به عرض رسول الله رسانید كه خندقى حفر كنند تا نیروى اسلام غافلگیر نشود.
این فكر بدیع ، سخت هدف تمجید و تحسین مسلمانان قرار گرفت به حدى كه مهاجران شعار مى دادند و مى گفتند ((سلمان از ماست )) انصار هم همین را مى گفتند.
انصار هم سلمان را از خود مى دانستند و به وجودش مباهات مى كردند، این جا بود كه پیغمبر به خاطر حل اختلاف و براى تجلیل مقام سلمان فرمود:
سلمان منا اهل البیت
((سلمان نه مهاجر است و نه انصار. و یا هم از مهاجران است و هم از انصار؛ زیرا این مرد از اهل بیت رسالت شمرده مى شود.))
مسلمانان با نشاط حیرت انگیزى زمین را مى كندند و هر كدام رجزخوانان سنگ و خاك از خندق مى كشیدند.
رسول اكرم كه پیشاپیش امت خود، سنگ هاى گران را از دل زمین در مى آورد و یك تنه از روى زمین بر مى داشت ، مایه دلگرمى و تشویق مسلمانان بود.
مى فرمود:
اللهم ان العیش عیش الآخرة ؛ ((خداوندا! زندگى زندگى اخروى است .))
در آن هواى گرم ، مسلمانان روزه دار با شكم گرسنه و جگر تشنه كار مى كردند، زحمت مى كشیدند تا با دشمنان دین خود جهاد كنند.
از آن طرف ، ابوسفیان با نیروى احزاب همچون سیل بنیان كن به سمت مدینه پیش مى آمد و در طى راه از قبایل عرب استمداد مى كرد و از هر قبیله جمعى به نیروى وى مى پیوستند و حتى یهودیانى را كه با پیغمبر اكرم معاهده عدم تعرض داشتند به پیمان شكنى و نقض عهد وامى داشت .
حى ابن اخطب را به قدرى اغوا و وسوسه كرد كه رضا داد، عهد خود را با پیغمبر به زیر پا بیندازد و بر روى مسلمانان شمشیر بكشد.
مسلمانان كه تا آن روز نیروى قریش را ندیده بودند، خاطرى جمع و دلى زنده داشتند. در آن روز كه خبر عهدشكنى یهودیان به گوششان رسید و به علاوه شنیدند كه عرب بسیج عمومى داده و یك باره به مدینه حمله ور شده ، سخت به هراس افتادند.
البته در میان امت اسلام مردانى جوانمرد همچون على بن ابى طالب و زبیر بن عوام و عمار بن یاسر و دیگران بوده اند كه همچون كوه كلان استوار بر جاى ایستاده بودند؛ ولى دیگران كه قلبى ضعیف و ترسو داشتند، سخت ترسیدند.
اذ جاءوكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا # هنالك ابتلى المؤ منون و زلزلوا زلزالا شدیدا(42)
خبر وحشت انگیزى بود. از چهار طرف بت پرستان و یهودیان ، حمله ور شده بودند.
قلب ها از شدت ترس به گلوها رسیده بود و مسلمانان به زلزله و لرزشى شدید در افتاده بودند.
سعى مى كردند از زیر بار جنگ شانه خالى كنند.
سعى مى كردند به نام این كه خانه ما عورت ماست ، از اردوگاه به خانه هایشان برگردند.
ولى روحیه امت اسلام قوى بود.
با همان چند تن مؤ من ثابت قدم ، سد استوارى میان كفر و حریم اسلام ، بنیان یافته بود.
بالاخره ابوسفیان با نیروى خویش از راه رسید و براى خویش خیمه و خرگاه برافراخت .
نیروى قریش در این جنگ از هر جنگى مجهزتر و مطمئن تر بود؛ ولى چشم امیدش بیشتر به بر و بالاى عمرو بن عبدود كه به فارس یلیل شهرت داشت دوخته شده بود.
این فارس یلیل در جنگ بدر هم همراه كفار با ملت اسلام نبرد كرده بود؛ ولى در آن نبرد زخم بزرگى برداشت . تا آن جا كه نتوانست در جنگ احد آماده پیكار باشد.
عمرو بن عبدود فارس یلیل از این كه نتوانست در جنگ احد با مسلمانان مبارزه كند، سخت دلتنگ بود و پى فرصتى گشت كه دین خود را نسبت به بت هاى خانه كعبه ادا كند.
علاوه بر این كه این مرد دلاورى بود و آوازه شجاعتش به همه جا رسیده بود، همه مى دانستند كه عمرو بن عبدود این مرد در ((یلیل )) وقتى خواست با حریف خود بجنگد با دست راست خود شمشیرش را برداشت و چون سپرش حاضر نبود با دست چپش شتر بچه اى را از روى زمین بلند كرد و به صورت سپر پیش رویش گرفت .
علاوه بر یك چنین قوت قلب و قدرت بازو، ابوسفیان به عناد و لجاج وى خیلى اتكا داشت ، مى دانست كه عمرو چقدر از محمد و اسلام محمد بدش مى آمد.
روى این حساب صد در صدر كه عمرو به تنهایى كار مسلمانان را خواهد ساخت .
بنابراین فرمان داده بود كه عمرو بن عبدود، پیش سربازان اسلام خودنمایى كند و مایه وحشت و هراسشان را فراهم سازد.
در آن روز كه جدا تصمیم گرفت كار این جنگ را یكسره كند، زرهى تنگ حلقه به تن كرد و خود فولادى به سر گذاشت و بر اسب خود كه اسمش ‍ ملهوب بود، سوار شد و چنان هى به اسب زد كه اسبش از ده ذراع ، یعنى از پهناى خندق پرید و بدین ترتیب عمرو را به اردوگاه مسلمانان راه داد و مست از باده غرور فریاد كشید: آن كیست كه مى خواهد با من دست و پنجه اى به مبارزه نرم كند.
مسلمانان چنان ترسیدند كه نفس ها در سینه هایشان بند آمد.
صداى همه برید.
عمر بن خطاب به نام این كه از سكوت مسلمانان دفاع كند و عذرشان را در حضور رسالت آشكار سازد، عرض كرد یا رسول الله ! اصحاب تو گناهى ندارند زیرا این مرد را مى شناسند. این عمرو بن عبدود است ، این فارس ‍ یلیل است ، این كسى است كه یك تنه شمشیر به دست گرفته و در ((یلیل )) با هزار دزد مسلح مبارزه كرد و همه را تار و مار ساخت ، در صورتى كه به جاى سپر بچه شترى را به دست چپ گرفته بود.
این مردى است كه یك تنه قوم بنى بكر را از پاى درآورد. مگر كسى مى تواند در پیش چنین درنده خون خوارى عرض وجود كند.
دوباره فریاد عمرو بن عبدود از صحنه میدان در فضا طنین انداخت :
اى مدنى ها! اى پیروان محمد! مگر شما نیستید كه عقیده دارید هر كس را بكشید، مقتول شما در جهنم جاى خواهد گرفت و اگر شما كشته شوید به بهشت خواهید رفت . دل من اكنون هواى جهنم كرده ، آیا دل شما هوس ‍ ندارد براى بهشت بال و پر بگشاید؟
مسلمانان كه سخت از عمرو مى ترسیدند وقتى سخنان عمر بن خطاب را شنیدند، بیش تر ترسیدند.
پیغمبر بى آن كه به سخنان عمر بن خطاب پاسخى بدهد، فرمود: كیست كه به مبارزه با این بت پرست قدم به میدان بگذارد؟
در این جا یك صدا، فقط یك صدا از یك گلو درآمد. كه : یا رسول الله انا ابارزه
من با عمرو مى جنگم .
همه با وحشت و حیرت به سوى این صدا برگشتند تا ببینند این آدم كه از جان خود سیر شده است كیست !
دیدند كه على بن ابى طالب است كه با بى صبرى چشم به دهان پیغمبر دوخته و اجازه مى خواهد.
اما رسول اكرم هنوز اجازه نداده بود. مى خواست ببیند جز على چه كسى جراءت جنگ دارد.
عمرو بن عبدود بیشتر تاخت و نعره اى لرزش انگیز كشید و به عادت عرب این رجز را انشاد كرد:
((آن قدر به هل من مبارز نعره كشیدم كه صداى من خراش برداشت ))
((در این جا كه من ایستاده ام موى بر اندام شیرمردان از ترس ، راست مى ایستد))
((من همیشه چنین بوده ام ، همیشه به سوى حوادث مخوف پیش ‍ مى تاخته ام ))
((شجاعت و سخاوت در جوانمردان شریف ترین غریزه است و من این دو خصلت را در خود جمع كرده ام .))
على از جایش برخاست عرض كرد یا رسول الله ! جز من كسى مرد میدان عمرو نیست .
پیغمبر هم خواه و ناخواه به خواهش على پاسخ مثبت داد. عمامه سنجاب خود را بر فرق على بست و زره ذات الفصول خود را بر پیكر على پوشانید و سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:
((خداوندا! ابو عبیده در جنگ بدر از دستم رفت و حمزه در پاى كوه احد به خاك و خون خفت . خداوندا! جز على كسى براى من باقى نمانده است .
فلا تذرنى فردا و انت خیر الوارثین (43)
خداوندا تنهایم مگذار!
و آن وقت به نام این كه على را بیازماید فرمود:
((یا على ! این مرد را مى شناسى ؟ این عمرو بن عبدود است .))
على گفت یا رسول الله ! من هم على بن ابى طالب هستم .
اصحاب دریافتند كه این جوان شایسته یك چنین پیكار ترسناك است . منتها آشكارا مى دیدند كه على در این میدان كشته خواهد شد.
على همچنان با پاى پیاده به سوى میدان دوید و رسیده و نرسیده ، فریاد كشید و رجز عمرو را با رجز پاسخ گفت :
((آرام باش كه پاسخ دهنده تو با قدرت و قوت به سراغ تو آمده است ))
((پاسخ دهنده تو كه مسلمانى مؤ من و ثابت قدم است ؛ پاداش خود را از خداى خود مى خواهد.))
((با یك ضربت شمشیر كه به روزگاران ، داستانش ورد زبان ها باشد.))
((تو در این میدان ، جوانى جنگجو و جوانمرد را به مبارزه خواستى ))
((هم اكنون آمده ام تا با دم شمشیر خود، هیكل عظیم تو را همچون نمك آب كنم .))
پیغمبر كه از دور به على و عمرو نگاه مى كرد فرمود:
((هر چه ایمان است به صورت على با هر چه كفر است به صورت عمرو در برابر هم قرار گرفته اند.))
على با پاى پیاده در برابر عمرو بن عبدود كه بر اسب ملهوب سوار بود، قرار گرفت .
عمرو كه هرگز انتظار نداشت در میان مردم عرب با جوانى به سن و سال على درافتد، خیره خیره نگاهش كرد و گفت : كیستى تو اى جوان قوى دل ؟!
من على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم هستم .
عمرو آهى كشید و گفت :
اوه ... برادر زاده ام ! راستى حیف نیست كه با دست فارس یلیل در این میدان به خاك و خون فروافتى .

على تبسمى كرد و گفت :


ولى من عقیده دارم كه این قضیه معكوس باشد؛ اما حیف ندارم كه فارس ‍ یلیل با ضربت شمشیر من به خاك و خون فروافتد.
شنیده ام كه وقتى به پرده هاى خانه كعبه آویخته بودى و با خداى خود عهد كرده بودى كه اگر حریف تو در میدان نبرد از تو سه خواهش كند، اگر هر سه را به اجابت نرسانى یكى از آن سه خواهش را خواهى پذیرفت .
همین طور است یا على بن ابى طالب !
من اكنون به تو سه پیشنهاد مى دهم و مسلم است كه از این سه پیشنهاد من به یك پیشنهاد صورت عمل خواهى بخشید.
بگو ببینم اى برادرزاده رشید من ! از من چه مى خواهى ؟
على فرمود: كه نخستین پیشنهاد من اداى كلمه توحید است .
به یكتایى پروردگار بى همتا اقرار كن و محمد بن عبدالله را پیامبر بر حق خدا بشمار و در میان ما با سیادت و سعادت برقرار باش .
عمرو بن عبدود به قهقهه خندید.
این سخن را به كنارى بگذار. هرگز به این كلمات دهان من گشوده نخواهد شد.
پیشنهاد دوم :
دست از سر ما بر دار و ما را با گرگ هاى بیابان عربستان بگذار؛ زیرا اگر محمد به حق نباشد، اعراب این صحرا دیر یا زود روزگارش را به سر خواهند كرد و مسؤ ولیت پیكارش را از عهده شما برخواهند داشت و بى درد سر و جنگ و جدال خلاص خواهید شد.
عمرو اندكى فكر كرد و گفت : این حرف ، بد حرفى نیست . منتها خیلى دیر شده است ؛ زیرا از آن روز كه در جنگ بدر زخم دیده ام با خداى خود عهد كرده ام كه انتقام و كینه خود را از محمد بازستانم و در آن روز كه مكه را به قصد حمله بر مدینه ترك مى گفتم ، زنان قریش مرا به یكدیگر نشان مى دادند:
این فارس یلیل است كه به منظور كینه توزى و انتقام جویى به سوى مدینه مى رود.
اكنون تو اى برادرزاده ! فكر كن ، اگر من بى جنگ و جدال به سوى مكه باز گردم زنان قریش در حق من چه خواهند گفت ؟ نه ، نه ، تا انتقام خود را از محمد نجویم ، این میدان را ترك نخواهم كرد. زود باش اى پسر ابوطالب ! ببینم پیشنهاد سوم تو چیست .
على گفت پیشنهاد سوم این است كه از مركب خود فرود آیى تا پیاده با هم نبرد كنیم . مى بینى من پیاده ام .
عمرو بن عبدود كه دوست نمى داشت با على بجنگد؛ زیرا ضرب دستش را در جهاد بدر دیده بود، سعى مى كرد حیله اى به كار ببرد، باشد كه على را از میدان به در كند.
خنده كنان گفت : هرگز، گمان نداشتم كه در جزیرة العرب كسى خود را حریف میدان من بشمارد.
هوس جنگیدن با فارس یلیل هوس خطرناكى است . خیلى جراءت مى خواهد كه آدم به پنجه شیر در اندازد. من از این دلم مى سوزد كه تو هنوز روزگار ندیده اى و با مردان نبرد، سر پیكار نگرفته اى . دهان تو هنوز بوى شیر مى دهد. از پسر عموى تو محمد عجب دارم كه چگونه تو را به دم نیزه من فرستاد تا از جایت بركنم و به هوا بلندت كنم و نه زنده و نه مرده میان آسمان و زمین نگاهت بدارم . مصلحت تو یا على ! ایجاب مى كند كه سلامت خود را غنیمت بشمارى و زنده از میدان من برگردى و این گذشت را تا زنده اى از من فراموش مكنى .
على قبضه شمشیرش را در مشت خود فشرد و گفت :
ولى من ... من بسیار دوست مى دارم كه تو را از مركب غرور به خاك و خون فروكشم و سر خونین تو را به قدوم مبارك محمد فرواندازم .
عمرو بن عبدود از این صراحت و اهانت چنان خشمناك شد كه به یك جستن از اسب فرود آمد و شمشیر از كمرش كشید و به یك ضربت دست و پاى اسب خود را قطع ((به قول اعراب عقر)) كرد.
اعراب آن هم فوارس و دلاوران عرب ، بسیار به اسب خود علاقه دارند. اسب و شمشیر را علامت مردانگى و شعار شهامت و حباب مى شمارند. حتى به اسب و شمشیر قسم مى خورند.
((عقر)) این اسب گرانبها براى فارس یلیل حادثه عظمایى بود. باید خیلى عصبى و غضبناك مى شد تا اسب سوارى خود را عقر كند.
بدین ترتیب عمرو بن عبدود پیشنهاد سوم على را پذیرفت و خود را پیاده كرد و با پاى پیاده و شمشیر آخته به سوى على مرتضى دوید و با خشم و خطر، شمشیر بر سر همایون على فرود آورد.
ضربت این شمشیر آنچنان سنگین بود كه از سپر گذشت و به عمق چند بند انگشت ، سر على را شكافت .
على با همان سرعت كه سربازان جنگ دیده و كارآموخته در میدان جنگ به كار مى برند، بى درنگ زخم سرش را بست و به نوبت شمشیر از غلاف كشید و تا فارس یلیل خود را جمع و جور كند، شمشیر على دو پایش را از زانو بریده بود.
این ((تاكتیك )) دقیق نظامى هیكل تناور عمرو را نقش بر زمین ساخت . دیگر عملیات جنگى بى امان و برق آسا صورت مى گرفت . دیگر مهلت و مجالى براى عمرو باقى نگذاشته بود.
عمرو بن عبدود، بزرگ ترین سرداران خاك حجاز با پاى از زانو بریده در خاك و خون تپیده و على بر سینه اش نشسته بود.
مسلمانان از یك سو و از سوى دیگر بت پرستان مكه به میدان معركه چشم دوخته بودند.
كوهى از گرد و غبار برخاسته بود. هیچ كس نمى توانست این دو مبارز قوى پنجه را ببیند مع هذا همه ، تقریبا همه عمرو بن عبدود را غالب و على را مغلوب مى شمردند؛ ولى پس از سكوت كوتاهى ناگهان فریاد الله اكبر در و دشت را لرزانید.
پرده غبار چاك خورد و على از آن پرده با شمشیر خون چكان و سر بریده عمرو بن عبدود به در آمد. و آن سر را همان طور كه به حریف خود وعده داده بود به قدوم مبارك محمد فروانداخت .
رسول الله فرمود:
ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة امتى الى یوم القیامة (44)
و این سخن مجامله و مبالغه نیست . زیرا اگر على در آن روز عمرو را از پاى در نیاورده بود، محال بود اسلام بتواند از چنگ كفر خلاص شود. بنابراین دیگر امتى در میان نبود تا به عبادت پروردگار قیام كند.
پس راست است كه جنگ على در روز خندق از عبادت امت اسلام تا قیام قیامت گرانبهاتر است .
همین یك ضربت به ماجراى احزاب خاتمه داد.
همین یك ضربت پشت نیروى قریش را در هم شكست . هیبرة بن ابى وهب و ضرار بن خطاب كه به دنبال عمرو بن عبدود به این سوى خندق مركب جهانیده بودند، وقتى چشمانشان به نعش خونین فارس یلیل افتاد بى درنگ به جنگ پشت دادند. نوفل بن عبدالله وقتى كه خواست فرار كند به خندق افتاد. آن قدر سنگ بر وى باریدند كه زیر سنگ ها زنده زنده دفن شد.
و كفى الله المؤ منین القتال و كان الله قویا عزیزا(45)
مسلمانان پیروز شدند و خداى قوى و عزیز به جنگ احزاب پایان بخشید.
بت پرستان قریش كه در خاك یثرب با جهودان بنى قریظه پیمان نظامى داشتند، از هم پیمانان خود در خواست كردند كه به یك بسیج عمومى دست زنند ولى بنى قریظه كه قریش را در معرض شكست یافتند، عهد خود را نقض كردند.
چنان وحشت و هراسى در ابوسفیان پدید آمد كه نیمه شب فرمان عقب نشینى داد و خودش از ترس بر پشت یك شتر عقال كرده سوار شد، این مرد كه فرماندهى بت پرستان عرب را به عهده گرفته بود؛ چنان ترسیده بود كه از یادش رفت ، ابتدا عقال را از دست و پاى شتر باز كند و آن وقت سوارش ‍ شود.
نیروى قریش در هم شكست و احزاب پراكنده و پریشان به خاك بطحا بازگشتند.
لا اله الا الله وحده وحده # نصره عبده و انجز وعده و هزم الاحزاب وحده .
او خداى یگانه است كه بنده اش محمد را بر كفار پیروز ساخت ، به وعده خود وفا كرد و با قدرت بى منتهاى خویش به تنهایى نیروى احزاب را در هم شكست .
به دنبال شكست قریش ، نیروى اسلام به قبیله بنى قریظه كه در گذشته با پیغمبر اسلام پیمان عدم تعرض داشتند و پیمانشان را در هم شكستند، حمله ور شدند.
حى بن اخطب كه قائد قبیله قریظه بود با افراد قبیله خود در قلعه محصور ماند و بالاخره به قضاوت سعد بن معاذ رضا داد و درهاى قلعه را گشود.
سعد بن معاذ كه وظیفه قضاوت به عهده داشت ، مطابق قوانین اسلام گفت :
این قوم اگر مسلمانى بپذیرند معاف خواهند ماند ولى اگر همچنان عناد و لجاج به كار ببرند و از اسلام بپرهیزند، جز شمشیر مجازات دیگرى نخواهند داشت .
از حوادث سال پنجم هجرت ، شكست بنى قریظه و اسارت خانواده هاى آن هاست .
صفیه دختر همین حى بن اخطب به عقد رسول اكرم درآمد و در ردیف زوجات پیامبر بزرگوار قرار گرفت و حادثه دیگرى كه از حوادث مهم سال پنجم هجرت شمرده مى شود حادثه تهمت عایشه است .
در سفرها عادت بر این قرار گرفته بود كه هر بار، یك زن از زنان رسول اكرم در التزام مفتخر باشد. و هنگامى كه سفر ((مریسیع )) پیش آمد، قرعه این فال به عایشه اصابت كرد و عایشه ملازم خدمت رسول الله شده بود.
داشتند بر مى گشتند، در منزلى از منزل ها فرود آمده بودند. آن جا شب منزل این كاروان مقدس بود. صبحدم از آن منزل عزیمت كردند. جلودار محمل عایشه بنا به وظیفه خود پیش آمد و عقال شتر را باز كرد و شتر را از جا برانگیخت .
پرده هاى محمل فرو افتاده بود. جلودار بى خبر از این كه محمل خالى است و همسر رسول اكرم گردن بند خود را در كنار چشمه جا گذاشته و به پاى چشمه رفته بود كه گردن بندش را پیدا كند بى درنگ با شتر به راه افتاده همراه كاروان رو به سوى مدینه آورد. وقتى عایشه از آن خلوت گاه به منزل گاه آمد كه در محمل خود بنشیند به قول شاعر ((از كاروان )) جز چند اجاق آتش نیم خاموش چیزى به جاى ندید. چند بار به چپ و راست دوید. چند نفس به این سمت و آن سمت فریاد كشید، نه از قافله نشانى یافت و نه فریادرسى به فریادش رسید. مات و مبهوت نشست تا خدا خود چاره اى بسازد.
((صفوان بن معطل سلمى )) همه جا همیشه از دنبال قافله مى آمد تا اگر قافله در منزل ها چیزى به جا گذاشته بر دارد و به صاحبش برساند.
بیش و كم چند ساعت از حیرت و بیچارگى عایشه گذشته بود كه صفوان از راه رسید.
چون چشمش در جایگاه قافله گردش مى كرد ناگهان عایشه همسر رسول اكرم را دید كه دست به زیر چانه گذاشته و مات و مبهوت نشسته است .
((در آن هنگام هنوز آیه حجاب نازل نشده بود.))
عایشه را شناخت . پیش آمد و سلام كرد و از ماجرا باخبر شد. بى درنگ شتر خود را خوابانید و عایشه را سوار كرد.
رسول اكرم با ملازمین ركابش كه تقریبا هزار نفر بودند در گرم گاه روز به سایه نخلستان ها پناه بردند و فرود آمدند. شاید تازه فرود آمده بودند كه هنوز كسى از سرگذشت عایشه خبردار نبود.
ناگهان چشمشان به صفوان افتاد كه زنى را بر شتر خود نشانیده و دارد مى آید.
حیرت زده به سمت صفوان دویدند. وقتى نگاهشان به عایشه افتاد از فرط تعجب سر جا خشك شدند.
پس عایشه در محمل خود نبود؟ پس عایشه عقب مانده بود؟ آیا عمدا خود از قافله وامانده یا... نخستین كسى كه در حق عایشه سخن به ناسزا گفت ((عبدالله بن ابى )) بود.
و بعد حسان بن ثابت شاعر معروف و بعد مسطح بن اثاثه و بعد ((حمنه )) دختر ((جحش )) و بعد زید بن رفاعه سر و صدایى به راه انداختند.
مى دانید موضوع چیست ، عایشه با صفوان قرار ملاقات گذاشته و عمدا عقب مانده بود تا صفوان از دنبال قافله برسد و دور از اغیار با هم به راز و نیاز بنشینند. جوانى و زیبایى عایشه هم به این حرف ها كمك مى داد.
ولى صفوان و عایشه هیچ كدام از این زمزمه ها خبر نداشتند. هر دو در حضور پیامبر اكرم خونسردانه جریان را تعریف كردند.
آن قافله شب هنگام به مدینه رسید.

بزرگان قریش

دعوت به اسلام

نخستین مسلمان

فصل چهارم : نخستین جهاد

ازدواج با خدیجه

فصل سوم : در آستانه نبوت

سفر به دمشق

راهب بحیرا

عهد كودكى 2

عهد كودكى

ایران ساسانیان

طایفه بنى عدنان

فصل یكم : نور در ظلمت

سخن دوم

سخن اول

درباره وبلاگ

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارید من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید
سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم
منتظرم
مدیر وبلاگ : احسان

آخرین پست ها

نویسندگان

Real Time Web Analytics