تبلیغات
دانشنامه آزاد - فصل هفتم : جهاد احد

دوستان

Page Ranking Tool ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ..... آگهی رایگان آگهی رایگان ..... یاس دانلود .:: یاس دانلود ::. - .:: دانلود رایگان نرم افزار + تبادل لینک اتوماتیک ::. Download For PC Download For PC ..... Used Engines Used Engines ..... اگه بی کاری بیا تو اگه بی کاری بیا تو ..... ایستك 20 ایستك 20 ..... آسیستول آسیستول ..... بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران ..... بهترین سایت تفریحی ایران بهترین سایت تفریحی ایران ..... بی نشونی بی نشونی ..... بیطار مبارز غیبت بیطار مبارز غیبت ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... جانم فدای رهب جانم فدای رهب ..... حسابداری (مسعود یزدانی) حسابداری (مسعود یزدانی) ..... دایرکتوری تبادل لینک دایرکتوری تبادل لینک ..... دل نوشته های سپهر دل نوشته های سپهر ..... دلباختگان ثامن الائمه (ع) دلباختگان ثامن الائمه (ع) ..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... ..... دولت 63 درصدی دولت 63 درصدی ..... زاگرس 831 زاگرس 831 ..... زندگی زیباست زندگی زیباست ..... سایت تفریحی صبافان سایت تفریحی صبافان ..... سلام چه خبر همه نوع آگهی استخدام ..... شارژ بخر ،سكه طلا ببر شارژ بخر ،سكه طلا ببر ..... طنز و خنده و جک طنز و خنده و جک ..... عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی ..... فروش کارتون های قدیمی فروش کارتون های قدیمی" title="" target="_blank">فروش کارتون های قدیمی ..... فروشگاه سنگهای معدنی زینتی فروشگاه سنگهای معدنی زینتی ..... فقط حیدر امیرالمومنین است فقط حیدر امیرالمومنین است ..... قشنگ ومشنگ قشنگ ومشنگ ..... کلـــــــبه تاریــــــــک کلـــــــبه تاریــــــــک ..... نصیحت نصیحت ..... نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست ..... هر آنچه از الکترونیک میخواهید هر آنچه از الکترونیک میخواهید ..... همه نوع آگهی استخدام همه نوع آگهی استخدام ..... Page Ranking Tool

من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم

جستجو

لینکدونی

نام کتابها

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فهرست کتابها


تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین


زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان


رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى


استفتائات آیت الله خامنه ای


اسلام پزشك بی دارو

نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد

احكام ولایى در حكومت علوى

كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات

اینترنت 2

بنیان‏هاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود

تدارک جنگ بزرگ

تغییر رهبری در جهان عرب

حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)

خاتمیت، امامت و مهدویت

عدالت اجتماعى

عوامل ناپایدارى حكومت علوى

فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری

فصل هفتم : جهاد احد

فصل هفتم : جهاد احد
در سال سوم هجرت ، در ابتداى سال ، سر و صداى اندكى از گوشه هاى یثرب بر ضد اسلام برخاست و مسلمانان آن سر و صدا را فرو نشانیدند؛ اما این قضیه بزرگ تر از آن بود كه بتوان به آسانى حلش كرد.
غزوه احد در ظاهر صورت خود به نفع مردم مسلمان خاتمه یافت .
اشراف مكه ، یك گروه كه نزدیك به هفتاد تن مرد نامور و سرشناس بطحا بودند؛ در بدر، جمعى در میدان جنگ و جمع دیگر دست بسته با دست مسلمانان مجاهد به خاك و خون غلتیدند.
شكست خوردگان هم به مكه بازگشتند، اما نگذاشتند ماجرا خاتمه بگیرد.

قرشى هاى كینه ورز از یك طرف خود را براى انتقام بزرگ آماده مى كردند و از طرف دیگر یهودیان مدینه مانند كعب بن اشرف و ابو رافع در عین این كه با رسول اكرم پیمان عدم تعرض بسته بودند با مكه محرمانه تماس ‍ مى گرفتند و بت پرستان قریش را بر ضد یكتاپرستان مهاجر و انصار برمى انگیختند.
قریش كه خود در آتش عداوت و كینه و لجاج مى سوختند، بیش تر به جنب و جوش افتادند.
ابوسفیان كه پس از عتبه و شیبه و عمروبن هشام و امیة بن خلف ، قیادت مكه را احراز كرده بود به قریش اعلام داد كه مطلقا گریه و ماتم گرفتن بر كشته شدگان بدر حرام است . هیچ داغ دیده به خاطر غمى كه در دل دارد حق ندارد اشك بریزد. هیچ زن حق ندارد بر پسر یا شوهر و یا برادرش گریه كند.
بگذارید این نغمه ها همچنان گره كرده و این اشك ها همچنان فشرده شده بمانند و آن قدر این كینه را پرورش دهید تا روز انتقام فرارسد.
ابوسفیان گفته بود كه اگر اشك ها فرو بریزند و عقده ها باز شوند، قریش ‍ نمى تواند خون بهاى خود را از مردم مدینه باز ستاند و انتقام خود را از محمد بازكشد.
این اعلامیه را چنان با ایمان و حسن قبول تلقى كردند كه دیگر از هیچ خانه عزازده بانگ شیون بر نمى خاست و هیچ كس بر مقتول خود اشك نمى ریخت .
ابوسفیان كه در غایله بدر كاروان سالار قافله قریش بود، اموال قریش را در ((دارالندوه )) نگاه داشته بود تا پس از جنگ حقوق تجار را به آنان بپردازد.
جنگ بدر به آن صورت پایان گرفت و تجار ذى حق نیز به دست مسلمانان هلاكت یافته بودند.
ابوسفیان آن ثروت هنگفت را كه به چندین خانواده قرشى تعلق داشت در اختیار گرفته بود و فكر مى كرد با این ثروت چه كند.
در این موقع كه براى خون خواهى نقشه حمله به یثرب را مى كشید؛ ناگهان به یاد مال التجاره و سرمایه هاى قریش افتاد. به یادش آمد كه پول فراوانى كه نزدیك به صد هزار مثقال طلاى ناب است در دارالندوه ذخیره دارد. فكر كرد كه خوب است با همین سرمایه براى حمله به مدینه سپاه تجهیز كند.
ابوسفیان جمعى از مردم فصیح و سخنور قرشى را به قبایل عرب فرستاد كه در آن جا ماجراى بدر را با آب و تاب بسیار تعریف كنند و از مردم كمك بگیرند؛ زیرا محمد تقریبا دشمن مشترك قبایل عرب معرفى شده بود و همین معرفى كافى بود مردم جاهل را بر ضدش بجنباند.
وقتى كه عرض سپاه دادند و سپاهشان از قبایل و احیاى اطراف مكه و قریش و ثقیف و هوازن به پنج هزار مرد مسلح رسید و میان این عده سه هزار و دویست نفر شتر سوار و اسب سوار بودند و هشتصد نفر پیاده نظام بودند. و از لحاظ تجهیزات نظامى و آذوقه با بهترین وجهى آراسته شده بودند.
فرماندهى این سپاه با ابوسفیان صخر بن حرب بن امیه ((پدر معاویة بن ابى سفیان )) بود.
وقتى این خبر به مدینه رسید هیجان عظیمى در مسلمانان پدیدار شد زیرا واقعه اى به پیش آمده بود كه نسبت با وقایع گذشته طرف مقایسه نبود.
عبدالله بن ابى سلول و جمعى از مهاجر و انصار عقیده داشتند كه خوب است در شهر مدینه بمانند و در خود شهر از شهر دفاع كند اما جمعى از سلحشوران شمشمیر زن و نامجو مانند حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عباده و نعمان بن مالك به ملاحظه این كه مبادا مشركین قریش به مسلمانان ترس نسبت بدهند جدا مقاومت به كار بردند تا بالاخره رسول اكرم از مدینه به دامنه هاى كوه احد بسیج لشكر كرد.
در ابتداى عزیمت ، نیروى اسلام به هزار نفر بالغ بود؛ ولى با مخالفت عبدالله بن ابى و سیصد نفر از طرفدارانش سپاه رسول الله به هفتصد نفر تنزل كرد.
ولى ابوسفیان همچنان با پنج هزار سوار مسلح خود به احد رسید و دو لشكر، لشكر شرك و جهل و بت پرستى از مكه و لشكر توحید و تقوا از مدینه در برابر هم قرار گرفتند.
رسول اكرم روى به سپاه اسلام آورد و این خطابه را ایراد فرمود:
((به شما آن گویم كه خداوند بى همتا به من گفت و آن وصیت كنم كه از آسمان ها به من رسیده است .
پروردگار بزرگ مرا به بندگى خویش و نیكویى با بندگان فرمان داده و چنین دستور فرموده كه همیشه پرهیزگار و پاكدامن باشم و هرگز حلال را با حرام در نیامیزم .
ثم انكم الیوم بمنزل اجر و ذكر لمن ذكر الذى علیه ثم وطن نفسه على الصبر و الیقین و الجد و النشاط.
شما اكنون در مقام پاداش نیكو قرار گرفته اید.
شما در این مبارزات ، سرمشق آیندگان باشید.
شما باید نفس خویش را بر صبر و یقین و كوشش و جنبش بنشانید.
این شما هستید كه در برابر حوادث تاریخ قرار گرفته اید. باید آنچنان باشید كه خویشتن را به بردبارى و ایمان و فعالیت و نشاط درافكنید و دست به دست هم داده بر سبیل حوادث و بلایا سد آهنین بربندید.
مبارزه با دشمن كارى دشوار است . بسى مردى و مردانگى باید تا در نبردها به افتخار پیروزى توفیق افتد.
آفریدگار شما تا آن جا با شماست كه فرمانش بپذیرید و اگر نعوذ بالله سر از فرمانش باز پیچید دیگر رحمت ها و مرحمت هاى آسمانیش با شما قرین نخواهد بود.
پیش روید و جهاد را با بردبارى و استقامت آغاز كنید و از درگاه ایزد متعال مساءلت بدارید كه شرف و افتخار، بهره شما گردد. من همى تشنه رشد و رشادت شما باشم و بسیار از پریشانى و آشفتگى شما بیمناكم .
هرگز پسندیده ندارم كه جوانمردان جنگجو در فعالیت هاى اصلاحى خود به هول دل و وسوسه نفس خود گوش دهند و به دلخواه ناهنجار خویش ‍ رشته وحدت و اتفاق را از هم بگسلانند. خداوند، یك چنین جمعیت پراكنده فكر را دوست نمى دارد و مسلم است كه از نعمت پیروزى و بركات و توفیقات محرومشان خواهد داشت .
به قلب من از ملت اسلام چنین الهام شده كه هر كس به خاطر رضاى الهى از حرام روى برگرداند و ثواب خدا را بر لذت گناه رجحان دهد، به پاداش ، از كیفر گناهان گذشته ایمن خواهد ماند و آنان كه احسان كنند خواه كافر و خواه مسلمان باشند اجر خویش را از درگاه خدا بازخواهند یافت .
نیكوكار هر چند كه از محفل توحید به دور باشد به مزد نیكوكارى خویش ‍ خواهد رسید، منتها نصیبش را در همین دنیا دریافت خواهد داشت .
آنان كه به خداوند متعال ایمان آورده اند و روز بازپرسى را باور داشته اند، باید به روزهاى جمعه در نماز جمعه شركت جویند و در این مراسم مقدس ، زنان و كودكان و بیماران و بردگان معاف باشند.
اى مردم مسلمان ! آن كس كه از خداى خویش بى نیاز باشد خداوند متعال هم از او بى نیاز خواهد بود. والله غنى حمید
الا اى ملت اسلام ! از آنچه شما را به سوى فضایل و مكارم هدایت مى كند، سخنى نمانده مگر آن كه باز گفته ام و از آنچه مكروه و منهى است كلمه اى فرونگذاشته ام .
اوامر من شما را به خداى متعال و بهشت برین نزدیك مى سازد و نواهى من شما را از بدبختى ها و شكست ها به دور مى دارد.
روح الامین به ضمیر من القا كرده است كه نفس زنده تا منتهاى روزى خود را در این جهان به دست نیاورد تا پیمانه اش از زلال عمر لبریز نشود ترك زندگى نخواهد گفت و روزیش كاستن نخواهد گرفت . چنان افتد كه اندكى دیرتر رزق مكتوب خود را به دست آورد؛ ولى محال است از رزق محروم بماند. بنابراین در طلب رزق حرص مورزید و دهان به حرام میالایید.
در طلب روزى به معصیت پروردگار متعال اقدام نكنید؛ زیرا خواه و ناخواه آنچه قسمت و نصیب شماست به شما خواهد رسید. و حرص شما، شتاب شما، بى باكى و بى پروایى شما، جز گناه براى شما حاصلى نخواهد آورد.
پروردگار متعال در كتاب كریم خود حلال را از حرام ممتاز فرمود و از مشتبهات كه حلیت و حرمتش آشكار نیست نیز نهى كرد. آنان كه دست به مشتبهات دراز كنند، خویشتن را به پرتگاه نزدیك ساخته اند، باشد كه سقوط كنند و باشد كه از سقوط در امان بمانند.
الا اى ملت اسلام ! دربار پادشاهان را دیده اید كه براى خویشتن حریمى محترم دارد؟
پادشاهان چنین باشند، در حریمى كه میان رعیت محترم است به سر برند و آن پادشاه كه سلطان سلاطین و ملك الملوك است ، حریمش محرمات اوست .
پروردگار متعال ما آنچه را كه در كتاب عزیز حرام شمرده ، حدود خویش ‍ نامیده و مسلم است كه هرگز وا نمى دارد كس به حدودش تجاوز و تعدى روا دارد.
اى ملت اسلام ! منزلت یك مؤ من نسبت به اهل ایمان منزلت سر نسبت به پیكر است .
دیده اید در آن هنگام كه سر درد گیرد و رنج صداع به جمجمه افتد پیكر آدمیزاد سراسر رنجور و بیمار شود؟
پس اگر مؤ منى به مشقت و عذاب افتد، اهل ایمان باید از مشقت و عذاب وى رنجور و آزرده شوند. والسلام علیكم
رسول الله خطابه خویش را با سلام به پایان رسانید و به سپاه اسلام فرمان دفاع داد.
پرچم كفر در كف جوانان ((عبدالدار)) دست به دست مى گشت .
هر یك از پرچم داران كه با شمشیر سلحشوران اسلام از پاى در مى آمد، دیگرى پیش مى تاخت و پرچم را از زمین بر مى داشت .
خالد بن ولید مخزومى ، از چپ و راست به نیروى اسلام حمله مى آورد و در برابرش زبیر بن عوام همچون سد سكندر دفاع مى كرد.
طلحه و زبیر در آن روز از خویشتن فداكارى ها نشان دادند ولى على بن ابى طالب ، على كه همچون سپرى متحرك به دور سر پیغمبر اكرم مى چرخید. على در این جنگ نود زخم كارى برداشت و مع هذا از پاى در نیامد؛ زیرا مى دید كه سپاه كفر قوى و نیروى اسلام ضعیف است .
زنان قریش كه با پانزده هودج به احد آمده بودند، دور هند دختر عقبه و همسر ابوسفیان را گرفته بودند.
هند این شعرها را به آهنگ مى خواند و زنان قریش دست مى زدند و بت پرستان مكه را بر ضد مسلمانان تحریك مى كردند.
هند مى گفت :
ما دختران ستاره هستیم .
بر روى مسند مى غلتیم .
همچون كبوتر به این جا و آن جا مى جهیم .
همچون مروارید به بند گلوبند مى لغزیم .
همچون بوى مشك به زلف ها مى دویم .
اگر به سوى ما بیایید جاى شما در آغوش ماست .
و اگر از ما روى بگردانید.
ما هم از شما روى بر مى گردانیم .
و دیگر بر روى شما نمى نگریم .
زمزمه زن ها بر جسارت و جراءت كفار مى افزود، تحریكشان مى كرد؛ ولى سپاه اسلام از دفاع باز نمى ماند. دفاع مى كرد، تا آخرین حد تحمل و شاید تا حدودى كه از تحمل بشرى گذشته است ، ایستادگى و استقامت به كار مى برد و اگر به آن اشتباه نظامى دچار نمى شد، تقریبا جنگ را مى برد؛ ولى افسوس كه فریب خورده بود.
ابو دجانه انصارى پس از على سلحشورترین سربازان اسلام بود.
این مرد با عصابه سرخى كه به سر بسته بود همچون شعله آتش بر دامنه هاى كوه احد زبانه مى زد و به هر صف از صفوف كفار هر چند هم فشرده شده و سنگین بود كه حمله مى آورد، آن صف را در هم مى شكست .
در یك حمله از حملات سنگین خود سپاه مكه را قهرا به عقب نشینى واداشت .
این عقب نشینى آنچنان وحشت انگیز بود كه زنان قریش ((به عادت زنان عرب در مشكلات )) دامن هاى خود را بالا زدند و فریاد به وا ویلا درانداختند.
ابو دجانه همچنان نیروى مكه را به سمت قله هاى احد عقب مى راند و زنان هم سر و پا برهنه ضجه مى زدند و به دنبال سربازان خود مى دویدند و هر چه به بازگشت و مبارزه دعوتشان مى كردند. هر چه شماتت و ملامت مى كردند سودى نداشت .
سپاه كفر تقریبا داشت در هم مى شكست . ناگهان سربازان كه تحت فرماندهى ابودجانه جهاد مى كردند دست از تعقیب دشمن كشیدند و به غارت سربازان مكه پرداختند. این وقت غارت نبود. هر چه ابو دجانه به سربازانش فرمان پیشروى مى داد اطاعتش نمى كردند.
در این هنگام یك دسته از نیروى مشركین كه تحت فرماندهى خالد بن ولید كمین گرفته بودند، فرصت را غنیمت شمردند. از كمین گاه در آمدند و به سربازان اسلام حمله آوردند.
در این حمله عبدالله بن جبیر تیرانداز چیره دست اسلام به شهادت رسید و پشت لشكر اسلام در هم شكست .
شهادت عبدالله بن جبیر و شكست تیراندازان سپاه اسلام ، فرارى هاى كفار را از قله احد بار دیگر به دامنه هاى كوه فرود آورد. این جا بود كه دیگر مقاومت از نیروى اسلام رفت و فرار آغاز شد.
همه فرار كردند. همه رفتند. از آن هفتصد مرد مبارز كه با پیغمبر در پاى احد جهاد مى كردند، بیش از چهارده نفر نماندند. از این چهارده نفر هفت نفر مهاجر بودند.
1- على (علیه السلام ) 2- ابوبكر 3- عبدالرحمن بن عوف 4- سعد بن ابى وقاص 5- طلحة بن عبیدالله 6- زبیر بن عوام 7- ابو عبیده جراح .
و از انصار هم هفت نفر پایدار مانده بودند:
1- حباب بن منذر 2- ابودجانه انصارى 3- عاصم بن ثابت 4- سهل بن حنیف 5- اسید بن حضیر 6- سعد بن معاذ 7- سعد بن عباده .
ولى این عده نیز تاب مقاومت نیاورده ، گریختند چنان كه در كنار پیغمبر جز على و ابودجانه انصارى كسى بر جاى نماند.
على بود و ابو دجانه كه از چپ و راست رسول الله مى چرخیدند و حمله هاى مشركان را كه هدف مستقیم شان پیغمبر بود، در هم مى شكستند.
ابو دجانه انصارى تا آخرین رمق جنگید و سرانجام در پیش پاى پیغمبر به خاك و خون غلتید و على تك و تنها ماند.
این جاست كه عنوان :
لا فتى الا على لا سیف الا ذوالفقار
در حق على (علیه السلام ) اعطا گردید.
این جاست كه تاریخ اسلام به شهادت دوست و دشمن ، على را در احد تنها یار پیغمبر شناخته و به ایمان و شجاعت و شهامت و استقامت این جوان سر به احترام و تعظیم فرود آورده است .
از چپ و راست ، سنگ به سوى پیغمبر پرانده مى شد.
بت پرستان مكه كه از ترس على جراءت نداشتند پا به پیش بگذارند از دور سنگ مى انداختند. یك سنگ به پیشانى پیغمبر رسید، خون از پیشانى رسول الله به گونه هاى آفتاب خورده و داغ شده اش جارى شد.
پیغمبر با دست ، خون از سر و صورت خود پاك مى كرد. سنگ دیگر به دهان پیغمبر خورد و چند دندان از دندان هاى ثنایاى رسول اكرم را ((از قسمت پایین )) شكست . دهانش لبریز خون شد.
در این كر و فر كه گاهى جنگجویان پیش مى آمدند و گاهى به عقب مى رفتند، ناگهان پاى رسول خدا از لب گودالى لغزید و در آن گودال افتاد دشمنان اسلام هلهله و ولوله انداختند كه :
الا ان محمدا قتل . الا ان محمدا قتل .
پیداست كه این نداى مشئوم با روحیه سربازان اسلام چه مى كند.
مصعب بن عمیر كه تحت فرماندهى حمزة بن عبدالمطلب عموى پیغمبر با مشركان مى جنگید فریاد كشید:
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا(41)
محمد هم پیامبرى از پیامبران خداست .
پیامبران خدا در روزگارهاى گذشته به جهان آمدند و از جهان رفتند، اگر محمد كشته شود یا بمیرد شما به جاهلیت بر خواهید گشت ؟ آن كس كه به كفر گذشتگان خود بازگردد، خداى متعال را زیانى نخواهد رسانید.
این سخن موجبات دلگرمى سربازان اسلام را كه در ركاب حمزه مى جنگیدند فراهم آورد؛ اما ترسوهایى كه از پیرامون رسول الله اطهر فرار كرده بودند با خبر كشته شدن پیغمبر یك باره خود را باختند. دیگر به هیچ قیمتى راضى نبودند به جبهه جنگ برگردند.
سربازان اسلام یكى پس از دیگرى به شهادت مى رسیدند.
اما حمزه همچون شیرى جنگ جوى به چپ و راست حمله مى آورد و صفوف كفر را از هم مى درید تا...
جبیر بن مطعم كه از اشراف مكه بود غلامى داشت و این غلام وحشى نامیده مى شد.
((وحشى )) از فنون جنگ فقط فن ((زوبین )) بازى را خوب مى دانست .
همه خبر داشتند كه وحشى قهرمان زوبین بازى است .
هنگامى كه سپاه مكه به سوى مدینه عزیمت كرد، هند دختر عتبة بن ربیعه همسر ابوسفیان ، وحشى را به حضورش طلبید و گفت : من در حادثه بدر عزیزترین كسانم را از دست داده ام .
پدرم عتبة بن ربیعه ، عمویم شبیة بن ربیعه . برادرم ولید بن عتبه ، پسرم حنظلة بن ابى سفیان ...
این چهار خون عزیز در كنار چاه بدر بر خاك ریخت . قاتل این چهار تن سه تن بیش نیست . یكى محمد است كه اساس این بساط است و دیگرى عمویش حمزه و بعد على بن ابیطالب كه برادرم ولید و پسرم حنظله را به قتل رسانیده است .
اگر تو از این سه تن یك تن را هم به خاك و خون بغلتانى علاوه بر این كه تو را از جبیر خواهم خرید، آزادت خواهم ساخت .
علاوه بر این كه از مال دنیا بى نیازت خواهم كرد. علاوه بر این همه پاداش هر چه بخواهى به تو خواهم داد.
براى وحشى این وعده ، وعده گرانبهایى بود.
آزادى از قید بردگى ، استغنا از مال دنیا، و عزیزتر از همه تمتع از زنى زیبا مثل هند.
وحشى زوبین خود را برداشت و به همراه نیروى كفر كه به سمت مدینه عزیمت داشتند به راه افتاد و مطلقا در كمین این سه نفر بود.
كمینگاه وحشى ، پشت سنگى در سینه كش كوه بود كه راه تقریبا باریكى از كنارش كشیده مى شد و سپاه اسلام خواه و ناخواه باید از این راه باریك عبور مى كردند.
این وقت ، وقتى بود كه سپاه اسلام عقب نشینى مى كرد تا خود را به قله كوه برساند و از قتل عام دشمن در امان بماند.
ابتدا رسول اكرم را دید كه از راه مى رسد.
اما اصحابش چنان به دورش پره زده بودند و از چهار جانب در برابرش سینه سپر كرده بودند كه باریك ترین راه براى عبور زوبین هم دیده نمى شد. از پیغمبر اكرم طمع برید. دوباره به انتظار نشست .

على پیدا شد. على تنها بود. وحشى در دل خندید، خوب شكارى است . باید على را اغفال كند تا كارش را انجام بدهد؛ اما هرچه دقت كرد در على غفلتى ندید.


خودش مى گوید كه خیال كردم پسر ابوطالب از پاى تا سر چشم است . همه جا را مى بیند به همه جا مراقبت و مواظبت دارد.
تا تكان بخورم نه تنها خودش را خواهد دزدید و از زخم زوبین من نجات خواهد یافت مرا هم زنده نخواهد گذاشت .
دندان بر جگر گذاشتم و على را هم نادیده گرفتم .
در این هنگام چشمم به حمزه افتاد.
حمزه با آن قامت بلند و با آن هیمنه پهلوانى همچون شیر مست از راه رسید.
به وضع حمزه دقت كردم . دیدم این مرد آن قدر از خود مطمئن و آن قدر مغرور است كه اصلا اطراف خود را نمى بیند همچون شیر یال مى جنباند و راه مى رود. خونسرد ماندم تا به هدف رسید. زوبین را از لاى پیراهنم در آوردم و پهلوى چپش را نشان گرفتم .
زوبین من پهلوى چپش را درید و از پهلوى راستش به در رفت .
این ضربه آن قدر گرم و سریع بود كه گمان كردم زوبینم به خطا رفته است ؛ زیرا حمزه را دیدم كه غرش كنان به سوى من حمله ور شده است .
به سبكى باد از پیش او گریختم . چند قدم دیگر هم به دنبال من دوید ولى دیگر تاب و استقامت نیاورد و پشت یك تخته سنگ به خاك غلتید.
از دور نگاه مى كردم . هنوز باور نمى داشتم كه من حمزه را كشته باشم ؛ ولى دیدم كه سربازانش این جا و آن جا صدایش مى كنند.
- یا ابا عماره ! یا ابا عماره !
صداى سربازانش را مى شنودم اما خود حمزه به این صداها جواب نمى داد.
خاطرم جمع شد كه حمزه چشم از زندگى پوشیده است .
بى درنگ این مژده را به هند دادم . هند شادى كنان به همراهم راه افتاد تا نعش حمزه را نشانش بدهم .
وقتى چشم این زن به هیكل غرقه به خون حمزة بن عبدالمطلب افتاد، از شدت مسرت گردن بند مرواریدش را درآورد و به سوى من انداخت و آن وقت پهلوى جنازه حمزه نشست و كارد كوچكى را از غلاف كشید و سینه پهن و پهلوان حمزه را درید و جگرش را از جگرگاه كشید به علاوه ((مثله ))اش كرد؛ یعنى گوش ها و دماغش را برید.
جگر حمزه را به نیش كشید. اگر چه جگر پاك حمزه از گلوى زن ابوسفیان فرو نرفت ؛ اما هند به ((جگرخوار)) آكلة الاكباد معروف شد.
معاویه و فرزندان معاویه را مردم بنى آكلة الاكباد مى نامیدند.
حمزه سیدالشهداء
رسول اكرم بر قله كوه از عمویش حمزه انتظار مى كشید. این انتظار بیش از حد انتظار به طول انجامید.
على را فرستاد از عمویش خبر بیاورد. وقتى چشم على به حمزه مثله شده افتاد، سراسیمه به طرف پیغمبر برگشت و ماجرا را به عرض رسانید.
گفته مى شود كه هیچ روز در عمر پیغمبر اكرم ناگوارتر از روز قتل حمزه نگذشت .
رسول اكرم رداى خود را بر نعش حمزه انداخت و بر بالینش اشك ریخت و وى را به لقب ((سیدالشهداء)) مفتخر ساخت .
پیغمبر در نمازى كه بر جنازه حمزه گذاشت ، هفتاد بار الله اكبر گفت در صورتى كه نماز میت بیش از پنج تكبیر ندارد.
وحشى دیگر روى خوشبختى ندید. از ترس انتقام مسلمانان ، شهر به شهر و دیار به دیار مى گشت . بالاخره پس از فتح مكه و فتح طائف ناچار شد كه تسلیم شود.
او مى دانست كه پناهى جز اسلام ندارد. اما مى ترسید پیش از آن كه خود را به پیغمبر برساند و كلمه شهادت بر زبان بیاورد، مسلمانان دمار از روزگارش ‍ دربیاورند.
به همین ملاحظه سر و گوش خود را طورى پیچید كه شناخته نشود و با همین سر و گوش پیچیده به حضور پیغمبر شرفیاب شد و عرض كرد:
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله
و بعد نقاب از روى خود برداشت .
رسول اطهر نگاهى به قیافه این مرد انداخت و فرمود:
- ((تو وحشى هستى ؟))
- آرى یا رسول الله ؟ از گذشته ها بگذر، مرا ببخش كه اكنون به پناه اسلام راه یافته ام .
فرمود: خون تو همچون خون مسلمانان دیگر محترم است . تو را كسى نخواهد كشت ؛ ولى همچنان كه تا كنون دور از من مى زیسته اى ، از این پس ‍ از من دورى بگیر، از من دور باش . زیرا من نمى توانم رویت را ببینم .
وحشى دیگر اجازه نداشت به حضور رسول الله شرفیاب شود. آن قدر پنهان و سرگردان به سر برد تا پیامبر اكرم دار دنیا را بدرود گفت .
وحشى پس از رحلت رسول الله به مدینه آمد و در صف سربازان اسلام كه در خلافت ابوبكر با مرتدین عرب جنگ مى كردند، قرار گرفت .
وحشى در جنگ با مسیلمه كذاب ، مسیلمه را هم با همان زوبین به قتل رسانید. خودش مى گفت كه من با زوبین بهترین و بدترین خلق خدا را به خاك انداخته ام .
وحشى تا زمان خلافت معاویه زنده بود.
حنظله تازه داماد
حمزه سرشناس ترین و محترم ترین شهداى احد بود و پس از حمزه شهید دیگر كه اسم جاویدانش حنظله است .
در قبیله اوس از قبایل انصار، جوانى به نام حنظله زندگى مى كرد كه خیلى جوان بود. بیش از بیست و چهار سال عمر نداشت .
این حنظله یگانه فرزند ابو عامر راهب بود.
درست در همان شب كه فردایش حادثه احد به پیش آمد این جوان داماد شده بود.
عروس ، دختر عبدالله بن سلول بود. حنظله اجازه داشت كه مراسم عروسى را در مدینه بگذراند و هر وقت دلش خواست به مجاهدین احد بپیوندد.
در شب عروسى حنظله ، مجاهدین اسلام با این كه عزم نبرد داشتند به ولیمه اش حضور یافتند.
ولیمه خوردند و عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.
حنظله با همسر جوانش به حجله رفت . زنش انتظار داشت كه دوران كامرانیشان دست كم یك هفته به طول خواهد انجامید؛ ولى به هنگام سحر حنظله را دید كه سراسیمه از جا بر خاسته و دارد زره به تن مى پوشد و شمشیر به كمر مى بندد.
این حكایت براى عروس جوان ، حكایت عجیبى بود، باورشدنى نبود.
- مگر نه این است كه پیغمبر تو را از جنگ معاف فرموده است .
حنظله بى آن كه به سمت عروس برگردد آهسته گفت :
- چرا.
- پس این زره و شمشیر چیست كه پوشیده و حمایل كرده اى ؟
- مى خواهم به همراه مجاهدین اسلام بروم .
- آخر مرا به چه كسى مى سپارى ؟
حنظله لبخندى زد و گفت :
- پیداست كه تو را به خدا مى سپارم .
عروس گریه كرد، دست به دامن داماد زد، التماس كرد، تمنا كرد، هیچ یك از این حرف ها به گوش حنظله فرو نرفت . چكمه اش را پیش كشید كه بپوشد.
در این هنگام عروس پیش رفت و گفت چند لحظه صبر كن .
و بعد به سراغ همسایه ها رفت . چهار نفر از همسایگان را با خود به دم حجله آورد و آن وقت به شوهرش گفت :
- اقرار كن كه دیشب با من زفاف كرده اى . حنظله گفت : اقرار مى كنم . ولى هدف تو از این استشهاد چیست ؟
عروس ، هر چه سعى كرد نتوانست خود را نگاه دارد. بغمه گلویش شكست و گریه را سر داد. هاى هاى گریه كرد و گفت :
- دیشب در خواب دیده ام كه دستى نورانى از آسمان به زمین دراز شد و حنظله را از كنارم ربود و به آسمان برد. من مى دانم كه شوهرم از این جنگ بر نخواهد گشت . خواستم شما را به گواه بگیرم كه اگر فرزندى از من بوجود آمد به حنظله تعلق خواهد داشت .
حنظله به خاطر میدان جنگ نمى توانست بیشتر آرام بگیرد پیش رفت و براى آخرین بار پیشانى همسر عزیزش را بوسید و یك باره دل از عیش و نوش جهان كشید و به جهاد رفت .
حنظله در آن روز، شیر صفت بر گله هاى دشمن حمله مى كرد. ((اسود بن شعوب )) یك بت پرست از بت پرستان مكه فرصتى گرفت و نیزه خود را به شكم حنظله فرو برد.
حنظله به جاى آن كه عقب برود تا از فشار نیزه در امان بماند پیش رفت كه نوك نیزه از پشتش بدر آمد. حنظله پیش رفت و بیشتر رفت تا در آخرین رمق با یك ضربه شمشیر سر از تن قاتل خود به خاك انداخت . و بدین ترتیب رؤ یاى عروس ناكامش تعبیر شد.
حنظله تازه داماد بى آن كه بتواند غسل جنابت به جاى بیاورد، در میدان شهداى احد به خاك و خون تپید.
گفته مى شود كه حنظله را ملایكه آسمان غسل داده اند و به همین جهت وى را ((غسیل الملائكه )) نام داده اند. پس از حمزه و ابو دجانه انصارى ، این جوان برجسته ترین شهید از شهداى جنگ احد است .

بزرگان قریش

دعوت به اسلام

نخستین مسلمان

فصل چهارم : نخستین جهاد

ازدواج با خدیجه

فصل سوم : در آستانه نبوت

سفر به دمشق

راهب بحیرا

عهد كودكى 2

عهد كودكى

ایران ساسانیان

طایفه بنى عدنان

فصل یكم : نور در ظلمت

سخن دوم

سخن اول


درباره وبلاگ

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارید من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید
سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم
منتظرم
مدیر وبلاگ : احسان

آخرین پست ها

نویسندگان

Real Time Web Analytics