فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
فاطمه زهرا (علیها السلام ) در این هنگام دخترى بود كه پانزده سال و ده روز از عمر مباركش مى گذشت و بنا به تقاضاى محیط عربستان و عادت اجتماعى اعراب ، این دختر به حد رشد رسیده بود و مسلم است كه بزرگان عرب به خواستگاریش پا به پیش مى گذاشتند و سعى مى داشتند كه شرافت دامادى رسول الله را به دست آورند.
ولى رسول اكرم در پاسخ مردمى كه لب به تقاضا مى گشودند مى فرمود:
- ((من از فرمان خدا انتظار مى كشم . تا دستور آسمانى به من نرسد، درباره فاطمه سخنى نخواهم گفت .))
یك روز ابوبكر بن ابى قحافه با عمر بن خطاب و سعد بن معاذ و جمعى از بزرگان مهاجر و انصار در مسجد اعظم مدینه سخن از فاطمه زهرا به میان آوردند و در میان این عده كسانى هم بودند كه به خواستگارى رفته بودند و جواب منفى دریافت داشته بودند.
ابوبكر گفت : دیگر كسى جز على نمانده كه از فاطمه خواستگارى كند. به گمان شما چرا على پا به پیش نمى گذارد.
سعد بن معاذ جواب داد:
وقتى بزرگان مهاجر و انصار و اشراف قریش از این وصلت پرافتخار محروم بمانند، چه جا براى على خواهد ماند.
ابوبكر گفت : این طور نیست . على از شخصیت و شرف خود نومید نیست ، تنها چیزى كه این جوان را از عرض تمنا بازمى دارد تهى دستى اوست .
- اگر على بتواند مقدمات ازدواج را فراهم كند، بعید نیست كه رسول اكرم وى را به دامادى خود برگزیند.
مگر نمى دانید كه على در پیشگاه خدا و رسول تا چه اندازه محبوب است .
- مى دانم .
ابوبكر فكرى كرد و به دنبال حرف هاى خود گفت :
- من عقیده دارم با خودش صحبت كنیم . على را ببینیم ، از وى بپرسیم چرا دختر عموى خود را از رسول الله نمى خواهد. اگر به راستى مانعى جز فقر ندارد، ما به وى كمك خواهیم كرد. ما این عروسى را برایش به راه خواهیم انداخت .
عمر و سعد بن معاذ این فكر را پسندیدند و با ابوبكر سه نفرى به عزم دیدار على رو به سمت نخلستان هاى مدینه نهادند.
مى دانستند كه على كجاست . مى دانستند كه على اكنون با شتر آب كش خود در نخلستان یك نفر از انصار كار مى كند و به نخل هایش آب مى دهد. رو به آن سمت گذاشتند، از راه رسیدند و به على سلام كردند. على دست از آبیارى كشید و پرسید:
- آیا با من كارى داشتید كه رنج راه را براى دیدار من پذیرفتید؟
ابوبكر كه خود این مبحث را در مسجد عنوان كرده بود، در این جا هم به سخن درآمد و گفت :
یا على ! آنچه مسلم است این است كه مفاخر و مناقب تو در اسلام بى رقیب است . تو نخستین كسى باشى كه به پیغمبر ایمان آورده اى ، تو تنها فرزندى از آل هاشم هستى كه بر دامن رسول الله تربیت شده اى ، تو تنها به سر مى برى و این تنهایى تو ما را كه برادران دینى تو هستیم نگران مى دارد، دل ما مى خواهد تو هم خانه و خانواده اى به وجود بیاورى . دل ما مى خواهد كه دل تو نیز خرسند و خوشحال باشد.
در این جا ابوبكر مكث كرد و على هم خاموش مانده بود تا دنباله سخنان وى را بشنود.
یا على ! فاطمه زهرا دختر رسول اكرم اكنون دخترى رسیده و رشیده است . اشراف عرب به خواستگاریش اقدام كرده اند اما كلمه رد یافتند. پیغمبر در پاسخ همه فرمود كه من از فرمان خدا انتظار مى كشم ، كسى چه مى داند؛ از كجا كه رسول اكرم دختر عزیزش را به خاطر تو نگاه داشته است ، از كجا كه فرمان خدا به نام تو فرود نیاید.
قلب من گواهى مى دهد كه حضرت رسالت این افتخار را براى تو ذخیره فرموده و اگر تو پاى تمنا به پیش بگذارى ، دست رد بر سینه تو نخواهد گذاشت .
على كه همچنان خاموش و آرام به سخنان ابوبكر گوش مى داد، در پاسخش فرمود:
اى ابوبكر! آرزوى خفته اى را در قلب من بیدار كرده اى ، این مسلم است كه من فاطمه را دوست مى دارم و شرف دامادى رسول الله را به جان و دل مى پذیرم ، ولى مى بینى با این ترتیب كه من به سر مى برم ، مقدورم نیست از دختر پیغمبر اكرم خواستگارى كنم .
ابوبكر خنده كنان گفت :
از جوانى مثل تو، با این همه فضل و فضیلت ، انتظار نداشتیم خود را تهى دست بنامد و به بهانه تهى دستى از دختر پیغمبر دست بكشد. دنیا و آنچه در دنیاست در برابر رسول الله مشتى خاك ناچیز بیش نیست . مترس ، اقدام كن و از پیروزى برخوردار باش .
امیرالمؤ منین على در همان نخلستان ، شتر آب كش خود را عقال كرد و یك راست به مدینه برگشت و یك سر به خانه رسول اكرم رفت . گفته شد كه حضرت رسول در خانه ام سلمه تشریف فرماست .
حلقه بر در كوفت . این طور مى نویسند كه پیغمبر فرمود:
((اى ام سلمه ! برخیز در را به روى این مرد كه خدا و رسول را دوست مى دارد و خدا و رسول هم دوستش مى دارند باز كن .))
ام سلمه حیرت كرد. خدایا این كیست كه تا این درجه مقدس و بزرگ است ؟ این كیست كه رسول خدا در فضیلت و مقامش چنین سخن مى گوید؟
در را گشود و چشمش به على افتاد، مثل این كه دیگر حیرتى نداشت ؛ زیرا این زن گرامى على را مى شناخت . او هم مى دانست كه على دوست خدا و رسول است و خدا و رسول هم على را محبوب مى شمارند.
داخل شو با بركت خدا یا على !
على سلام كرد و در حضور رسالت ، زانو بر زمین گذاشت .
ام سلمه هم نشست . پیغمبر و ام سلمه به على نگاه مى كنند. آماده اند كه این جوان حرف بزند و بگوید چه مى خواهد. بگوید براى چه آمده و چه كار دارد، ولى على به پیش روى خود خیره شده و نمى داند سخن خود را از كجا آغاز كند؟
بالاخره پیغمبر فرمود:
((چه حاجتى دارى یا على ؟! بگو كه هر چه از من بخواهى به تو خواهم داد. هر حاجتى كه از من دارى ابراز كن كه حاجت تو به دل خواه تو برآورده است .))
این مهربانى قفل خموشى را از لب هاى على گشود:
یا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد! كودكى بودم كه از دامن پدر و مادرم به دامن تو افتادم . به دامن تو كه از پدر و مادر در حق من مهربان تر و براى من گرامى تر و عزیزتر بوده اى . یا رسول الله ! در دامن تو تربیت یافته ام . با اخلاق تو خو گرفته ام . به نداى مقدس تو پاسخ داده ام . از وجود گرانمایه تو هدایت شده ام . خدا را تو به من نشان داده اى . از بت پرستى و شرك و فسق و فجور و رذالت و دنائت به وجود تو ایمن مانده ام . یا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد، اینك دنیا و آخرت من تو باشى ، من خانه اى جز خانه تو و پناهى جز وجود تو كه فرستاده پروردگار من هستى ، نمى شناسم . دلم مى خواهد آنچنان كه تا كنون سایه مرحمت بر سر من افكنده اى ، همچنان این سایه را بر سر من نگاه بدارى و انعام و اكرام خود را در حق من تكمیل فرمایى .
پیغمبر با لبخند شیرینى فرمود:
((راست مى گویى یا على ! باز هم حرف بزن ، بگو ببینم به چه ترتیب مى توانم این مرحمت را در حق تو تكمیل كنم ؟ پرهیز نكن و حرف بزن .))
یا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد، جوانى تنها هستم ، اشتیاق دارم كه خانواده اى تشكیل بدهم و بسیار مشتاقم كه دختر تو فاطمه زهرا همسر من و شریك زندگانى من باشد.
چهره روشن پیغمبر از این سخنان روشن تر شد. فروغ فرح و مسرت از چشمانش درخشید.
((خوب یا على ! حالا بگو ببینم كه از مال دنیا چه در دست دارى ؟))
این كلمه كلمه قبول بود. على وقتى حاجت خود را مقبول یافت ، خوشحال شد و جراءت بیشترى در خود احساس كرد. عرض كرد: یا رسول الله ! تو از همه بهتر مى دانى كه من چه دارم . آنچه من از مال دنیا در دست دارم یك قبضه شمشیر و یك قواره زره و یك شتر آب كش است ، همین و دیگر هیچ .
رسول اكرم پس از اندكى مكث فرمود:
حاجت تو به شمشیر روشن است . شمشیر تو شمشیر اسلام است و شتر را هم نگاه بدار؛ زیرا وسیله كار تو است ؛ و اما آن زره ، یاعلى ! در برابر همان زره ، فاطمه را براى تو عروس خواهم كرد. خوشحال باش یا على ! شاد باش یا على ! پروردگار من فرمان داده است كه فاطمه را به عقد تو درآورم .
على كه از خوشحالى و مسرت مى خواست پرواز كند، عرض كرد: یا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد، تو همیشه مایه خوشحالى من بوده اى ، تو همیشه به خیر و بركت بشارت مى فرمایى : فانك لم تزل میمون النقبة ، مبارك الطعمة ، رشید الامر، صلى الله علیك
از طلعت مبارك تو، از مقام رشید تو، از نفس مقدس تو، جز خیر و بشارت و بركت به یاد ندارم .
رفقا بر سر راه انتظار مى كشیدند تا على به كدام هیاءت از خدمت رسول الله باز گردد. آیا مسرور؟ آیا اندوهناك ؟ آیا به آرزوى خود پیروز شده ؟ یا سرشكسته و دل شكسته از در رانده ؟
همین كه چشمشان به چهره روشن و سیماى راضى على افتاد، دریافتند كه قضیه از چه قرار است .
با خرسندى به على تبریك گفتند و وى را به آغوش كشیدند. على هم با خاطرى خشنود دوباره به سمت نخلستان رفت تا كارى كه به عهده گرفته بود انجام دهد.
رسول اكرم با این كه پیامبر خدا بود و فرمانش از جهت نبوت براى مسلمانان ، مطاع مسلم بود، با این كه پدر بود و مقام پدر نسبت به فرزند آن هم دختر، آن هم در صحراى عربستان با مقام مالك نسبت به مملوك مساوى بود، مع هذا به خاطر این كه حقوق زن را در مذهب مقدس اسلام احیا كند و بر اعراب آن دوره كه تا چند سال پیش دخترانشان را با دست خود زنده به خاك مى سپردند، شخصیت اجتماعى زن را تحمیل فرماید، دستور داد كه فاطمه زهرا را به حضورش بخوانند و عقیده دخترش را نسبت به این مرد كه خواستگار اوست و مى خواهد یك عمر همسر و همدم وى باشد، بشناسد.
آیا رضاى مى دهد كه با على ازدواج كند؟ یعنى اگر رضامند نیست ، این ازدواج صورت نگیرد.
ام سلمه فاطمه را به خدمت پدر برد، پس از نوازشى كه در هر دیدار از دختر مى كرد فرمود:
((دختر عزیزم ! على پسر عموى تو، على چشم و چراغ خاندان هاشم ، على شهسوار اسلام ، از تو خواستگارى كرده ، آیا رضا دارى با وى ازدواج كنى ؟ آیا پسر عم خود را به شوهرى خویش مى پذیرى ؟))
فاطمه در پاسخ پدر به خاطر شرم و احترامى كه داشت سكوت كرد؛ زیرا نمى توانست از اشتیاق خود سخنى بر زبان بیاورد.
رسول اكرم این سكوت را ملاك رضا قرار داده و فرمود:
((الله اكبر، سكوت دلیل رضاست .))
و بعد به بلال بن ریاح فرمان داد كه مهاجران و انصار را به مسجد دعوت كند تا خبر ازدواج فاطمه زهرا اعلام شود و خطبه عقد ایراد گردد.
على هم آن روز دست از آبیارى كشید و به مسجد آمد. رسول اكرم كه هنوز به هنگام ایراد خطابه بر ساقه نیمه بریده نخله خرما تكیه مى فرمود، همچنان از جاى برخاست و بر آن ساقه تكیه كرد و این خطابه را ایراد كرد:
((پروردگار بزرگ را مى ستایم . پروردگارى كه نعمایش شایسته سپاس و قدرتش سزاوار اطاعت است .))
پروردگارى كه از عذابش بیمناكیم و در عین بیم ، به رحمت و مرحمتش رغبت داریم .
پروردگارى كه فرمانش بر آسمان و زمین نافذ است و آسمان و زمین هم در ملك مسلم اوست .
پروردگارى توانا كه جهان بیافرید و با حكمت خویش به جهانیان امتیاز بخشید. به عزت خویش بنیان خلقت را استوار فرمود و با عزت دین خویش ، بشر را عزیز داشت و بشریت را با بعثت محمد (صلى الله علیه وآله ) تكریم كرد.
همى بكوشیم تا وى را خشنود بداریم و همى برخیزیم تا اوامر مطاعش را انجام دهیم .
خداوند متعال امر كند و نهى فرماید و این اوامر و نواهى بر آسمان و زمین مجرا باشد.
نقش بدیع انسان را بر قطره اى غبارآلود ترسیم كرد و آیت جمال را در ظلمتكده رحم به ودیعت نهاد.
آن آفریدگار حكیم با نقشه حكیمانه خود در میان آفریدگان ، امتیاز بر قرار ساخت و بناى اجتماع را بر طبقات پست و بلند فروگذاشت . این یك بى نیاز شد و آن یك نیازمند گردید. آن را دستى گشاده و پنجه اى توانا بخشید و این را پایى شكسته و پیكرى بیمار داد، تا بى نیاز از نیاز نیازمندان بپرسد و حاجت مردم محتاج برآورد، تا توانگران به ناتوانى بینوایان بپردازند و شكرانه بازوان توانا را در دستگیرى از ناتوانان ادا كنند.
قد جعل المصاهرة نسبا لاحقا و امرا مفترضا
رشته ازدواج در اجتماع فروكشید تا بدین رشته ، خانواده ها به هم پیوند گیرند و خانه ها آباد گردند.
پروردگار متعال بناى انساب و نژادها را بر اساس دیگرى كه ازدواج نام دارد، طرح فرمود و این سنت مقدس را در ردیف فرایض و واجبات قرار داد.
از بركت ازدواج ریشه فحشا و فجور بخشكد و بر جاى آن نهال طهارت و عفت سبز گردد. بساط جرایم و آثام به هم ریزد و در عوض كانون سعادت و حیات گرم شود و افق زندگانى در فروغ تقوا بدرخشد.
در قرآن كریم فرمود: هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قدیرا(39)
اوست كه از آب ، بشر پدید آورده و این پیوند را اساس خویشاوندى و نسب خوانده و او خداوند تواناى تو است .))
فرمان ایزد پاك ، قلم قضا را بجنباند و قلم قضا، پیمان قدر را به امضا رساند و مقدرات با جریان زندگى تا منتهاى مسیر خود پیش رود و سپس به اجل مختوم و پایان سیر خویش رسد.
براى هر قضا قدرى مقدر است و براى هر قدر اجلى است و اجل ها هم كتابى كه دور از دسترس كاینات گذاشته شده ، با حكمت كامل تدوین گردیده ، گاهى محو و گاهى ثابت باشد:
یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الكتاب (40)
آن كتاب كه مایه كتاب هاست در دست اوست و اوست كه با اراده مستبد خویش به محو و اثبات فرمان فرماید.
اینك پروردگار متعال به من فرمان داده كه در میان دخترم فاطمه و پسر عمم على بن ابى طالب پیوند همسرى برقرار سازم و خانواده اى نو به وجود آورم . كابین این عروس به چهارصد مثقال نقره بسته شده است .))
در این هنگام چشمان سیاه و جذاب خود را به چهره على كه از شرم ، رنگ گل گرفته بود دوخت و فرمود:
ارضیت یا على ؟!
پیدا بود كه على راضى است . رسول اكرم در پایان این خطابه مبارك دست به سوى آسمان برافراشت و در حق این عروس دعا كرد:
((الهى این پیوند مقدس را با نیروى عشق و تقوا استوار فرماى و عروس و داماد را سرور دودمان یك نسل بزرگ و آبرومند گردان . حجله آنان را با نور سعادت و شرافت برافروز و زندگى را بر آنان مبارك گردان ، آنچنان كه جز تو كسى را نپرستند و جز خیر خلق و سعادت محیط به چیزى نیندیشند.))
خطابه رسول اكرم با این دعا به پایان رسید. هنگامى كه خواست بر جاى خویش بنشیند فرمود:
((یا على ! برخیز و خطبه خویش را ادا كن .))
على برخاست و گفت :
الحمدلله ... سپاس و ستایش به نعما و آلاى وى سزاوار است و من گواهى مى دهم كه خدایى جز او نیست و آرزو دارم كه این گواهى به ذات اقدس وى رسد و خشنود سازد.
صلوات و سلام بى منتهاى الهى نثار محمد باد. صلوات و سلامى كه بر احترام وى بیفزاید.
آنچنان كه رسول الله در خطابه خویش تقریر فرموده ، پروردگار متعال ما را به سنت سنیه ازدواج فرمان داده و محفل امروز ما هم در این مسجد به فرمان او انعقاد یافته است .
رسول اكرم پروردگار، دختر خویش فاطمه زهرا را به عقد من خطبه كرده و این زره را كه اكنون مى بینید كابین دختر خود قرار داده و من به این ازدواج راضى هستم و شما مسلمانان را به رضایت خویش گواه مى گیرم .
جریان عقد پایان یافت . على زره را به دست گرفت و روى به بازار گذاشت . عثمان بن عفان آن زره را به چهارصد و هشتاد درهم خرید. على این چهارصد و هشتاد سكه نقره را در گوشه عباى خویش بست و یك سر به حضور رسول اكرم آمد و عبا را با آنچه در وى بسته بود، در خدمتش گذاشت .
نه على از مقدار سكه ها سخنى گفت و نه پیغمبر پرسید كه آنچه در گوشه این ردا بسته شده چند است ؟
مشتى از این پول ها برداشت و به بلال داد و فرمود: براى فاطمه عطر بخرید و آنچه بر جاى مانده بود در اختیار ابوبكر گذاشت تا مایحتاج عروسى را تهیه ببیند و به عمار یاسر دستور داد در حمل و نقل متاع هاى خریدارى شده ، به ابوبكر كمك كند.
ابوبكر با سكه هایى كه در اختیار داشت ، به بازار رفت و یك پیراهن به هفت درهم و یك مقنعه (روسرى ) به چهار درهم و یك قطیفه خیبرى كه سیاه رنگ بود و بیش از نیم قامت عرض و طول نداشت و دو تشك از كتان مصرى كه به جاى پنبه ، یكى از لیف خرما و دیگرى از پشم گوسفند تهیه شده بود و چهار بالش پوستى كه باز هم عوض پنبه از لیف خرما و پشم گوسفند درست كرده بودند و یك پرده پشمى و یك تخته حصیر و یك دستاس - آسیاب - سنگى و یك بادیه مسى و یك كاسه چوبین براى دوشیدن شیر و یك مشك كوچك براى آب و دو سبو و یك غربال و دو بازوبند از نقره و یك قدح از گل كه لعاب سبز داشت خریده و با این اسباب و اثاث كه جهیز دختر خاتم النبیین را تشكیل مى داد به خدمت رسول اكرم برگشت و به حضور وى عرضه كرد.
وقتى نگاه پیغمبر به این اثاث درویشانه افتاد، چشمان سیاهش غرق اشك شد و فرمود:
- ((خدا این زندگى را بر اهل بیت من مبارك كند.))
و بدین ترتیب مقدمات عروسى على و فاطمه تكمیل شد.
یك ماه گذشت و على همچنان خاموش نشسته بود. به خاطر عروسى اقدامى نمى كرد.
زنان پیغمبر با على مرتضى در این باره صحبت كردند، فرمود:
- من بسیار مشتاقم كه همسرم را به خانه ام ببرم ، منتها شرم دارم از این راز پرده بردارم .
ام سلمه گفت : من این خدمت را به عهده مى گیرم .
روز دیگر كه زوجات مطهرات رسول الله در پیشگاه وى حضور داشتند، ام سلمه عرض كرد: یا رسول الله ! اگر خدیجه زنده بود، آیا دوست نمى داشت كه فاطمه را عروس ببیند.
ناگهان سایه غم انگیزى بر سیماى روشن پیغمبر لغزید. زنان از سر و صدا افتادند. سكوتى همچون سكوت ارواح بر آن انجمن افتاد. زنان همه دیدند كه قطره هاى اشك از چشمان خدابین پیغمبر بر چهره اش مى دود.
- ((خدیجه ، چه كسى مثل خدیجه خواهد بود. خدیجه اى كه در سخت ترین شرایط زندگى زیر بازوى مرا گرفت ، خدیجه اى كه وقتى هیچ كس مرا به پیغمبرى باور نمى داشت ، به نبوت من تصدیق كرد و مسلمان شد. خدیجه اى كه هر چه از مال دنیا داشت ، همه را در راه اعتلاى كلمه حق و تحكیم مبانى اسلام فدا كرد، خداى من به من دستور فرمود كه خدیجه را به درجات اعلاى بهشت بشارت دهم .))
ام سلمه دوباره عرض كرد:
- یا رسول الله ! همیشه درباره خدیجه چنین فرمودى و حقیقت این است كه او هم شایسته این همه تمجید و تحسین است . از خدا مى خواهم كه با او باشیم ... ولى اكنون تكلیف على چیست ؟
- فروغى از تبسم بر لبان پیغمبر درخشید و فرمود:
- ((خودش كجاست ؟ چرا شخصا از من تقاضا نمى كند؟ چرا پیش نمى آید تا همسرش را به خانه خود ببرد.))
- او مشتاق است یا رسول الله ! منتها خجالت مى كشد.
پیغمبر اندكى مكث كرد و بعد فرمود:
- ((به خاطر دختر و پسر عموى من حجله اى بیارایید.))
ام سلمه از زن هاى دیگر پیش دستى كرد و پیشنهاد كرد كه اتاق او را به خاطر این زفاف مقدس آرایش كنند و پیغمبر هم قبول كرد.
ام سلمه به سراغ فاطمه زهرا رفت تا بنا به مراسم ، اتاق عروسى را آرایش كند و رسول اكرم به على فرمود:
- ((تا آن جا كه كفاف ولیمه اى را بدهد نان و گوشت در خانه ما آماده است ، ولى تهیه كشك و روغن به عهده تو است .))
على هم كشك و روغن را تهیه دید و ولیمه عروسى رو به راه شد.
رسول الله آستین هایش را بالا زد و براى مهاجر و انصار، براى مهمانانى كه در آن محفل دعوت داشتند، از آن غذا كه شخصا ترتیب داده بود، با دست خود مى كشید.
این دعوت یك دعوت عمومى بود. على با آن فطرت اعلى ، با آن همت بلند، شرم مى داشت عده اى را بخواند و عده دیگر را ناخوانده بگذارد.
به مسجد رفت و فریاد كشید: اى مسلمانان مدینه ! به ولیمه عروسى دختر پیغمبر قدم رنجه كنید.
مسلمانان از مهاجر و انصار و از كسانى كه مهاجر و انصار نبودند ولى مسلمان بودند، ده ، ده و صد، صد رو به خانه پیغمبر آوردند و رسول اكرم به همه غذا مى داد، همه را سیر مى كرد.
على نگران بود كه مبادا ((هریسه )) كفاف نكند و موجبات شرمسارى به وجود بیاید، ولى پیغمبر فرمود: ((یا على ! من دعا مى كنم كه پروردگار بزرگ من به این هریسه بركت عنایت كند.))
بركت ، بركت همین بود كه همه خوردند و سیر شدند و بردند و باز هم چند كاسه مانده بود كه زنان حرم رسول الله گرسنه نمانند.
این جریان از صبح تا به هنگام غروب آفتاب ادامه داشت . در این هنگام پیغمبر اكرم به ام سلمه فرمود: ((عروس را بیاورید تا ببینم .))
عرق از چهره فاطمه زهرا به گریبانش مى غلتید. آن قدر شرمنده بود كه نزدیك بود دامن پیراهن به پاهایش بپیچد و به روى زمین بلغزد.
پیغمبر فرمود:
- ((خدا تو را از هر لغزشى در دنیا و آخرت ایمن بدارد دختر من !))
و بعد پرده از چهره عروس به كنار زد تا على همسر خود را ببیند و آن وقت دستش را در دست على گذاشت و فرمود:
- ((یا على ! دختر پیغمبر خدا بر تو مبارك باشد. یا على ! زهرا براى تو همسر خوبى است .))
و بعد رو به فاطمه برگردانید و فرمود:
- ((دخترم ! على براى تو شوهر خوبى است .))
و بعد این عروس نازنین را بر قاطرى كه اسمش ((شهبا)) بود، یا رنگ ((اشهب )) داشت ، سوار كردند و رو به حجله زفاف گذاشتند.
پیغمبر اكرم شخصا از پیشاپیش فاطمه مى رفت و مهاجر و انصار در پیرامون عروس گرد آمده بودند.
زمام قاطر شهبا به دست سلمان فارسى بود و بنى هاشم ، حمزه و عقیل و جعفر بنا به آیین قومى عرب ، با شمشیرهاى برهنه به دور عروس مى چرخیدند و زن هاى پیغمبر هر كدام به آهنگ براى عروس شعر مى سرودند و كف مى زدند.
ام سلمه مى گفت :
همسایه هاى من ! به نام خدا حركت كنید
و در همه حال به درگاه خدا سپاس بگزارید.
نعمت هاى خدا را به یاد بیاورید.
كه ما را از بلاها و آفت ها ایمن داشته است .
ما را از ظلمت كفر به نور اسلام هدایت كرده
و از پستى به بلندى اوج داده است
همسایه هاى من ! با بهترین زنان جهان حركت كنید
با عروسى كه همه دوست مى داریم به خاطرش فدا شویم .
اى دختر آن كس كه خدایش برگزیده
اى دختر انسانى كه وحى آسمان ها به قلبش نزول مى كند
عایشه این شعرها را سروده بود:
زنان ! خود را با معجرها بپوشانید
و از آنچه یادآوریش پسندیده است ، یادآورى كنید.
به یاد بیاورید كه پروردگار جهان به ما
درس فضیلت و كلمه شكر آموخته است .
سپاس بگذارید به درگاه او كه سپاس او را سزاست .
با عروسى حركت كنید كه پروردگار بزرگ ،
او را به عظمت رسانید و شوهرى همچون على نصیبش كرد.
از حفصه دختر عمر بن خطاب :
فاطمه سیده زنان است .
فاطمه دخترى است كه چهره اش همچون ماه مى درخشد.
فاطمه ! پدر تو بر جهانیان برترى دارد.
آیات آسمانى از فضایل پدر تو سخن مى گوید.
فاطمه ! شوهر تو جوانمردى بزرگوار است .
شوهر تو على است كه از هر كس كه دیده ایم گرامى تر است .
همسایه هاى من با این عروسى راه بروید.
عروسى هم كه خود كریم و هم دختر كریم است .
مادر سعد بن معاذ كه نامش معاذه بود و زنى پیر و فرسوده بود، مانند زنان جوان نشاط مى كرد و دست مى زد و مى گفت :
سخنى از صمیم قلب مى گویم .
از خیر به یاد مى آورم و خیر را آشكار مى سازم .
محمد اشرف بنى آدم است .
از خودپسندى و جهل به دور است .
او ما را به سوى رشد و صلاح هدایت كرد.
خداى او هم وى را به خیر پاداش خواهد داد.
و ما اكنون به همراه دختر پیشواى هدایت مى رویم .
پیشواى ما كه خداوند فضیلت و شرف است .
عروس عزیز ما در نژاد ریشه دارد،
كه من براى نژاد شامخ وى نظیرى نمى بینم .
زنان پیغمبر، زنان مهاجر، زنان انصار، دختران مسلمان ، همه دست مى زدند، همه سرود مى خواندند و دم به دم یك صدا الله اكبر مى گفتند.
كلمه الله اكبر شعار زنان مسلمان بود و بدین ترتیب عروس را به حجله زفاف رسانیدند.
بدین ترتیب ، واقعه عروسى على و فاطمه كه از مهم ترین وقایع سال دوم هجرت بود، صورت گرفت .
این عروسى در اول ماه رجب سال دوم هجرت انجام یافت .