تبلیغات
دانشنامه آزاد - غار ثور

دوستان

Page Ranking Tool ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ..... آگهی رایگان آگهی رایگان ..... یاس دانلود .:: یاس دانلود ::. - .:: دانلود رایگان نرم افزار + تبادل لینک اتوماتیک ::. Download For PC Download For PC ..... Used Engines Used Engines ..... اگه بی کاری بیا تو اگه بی کاری بیا تو ..... ایستك 20 ایستك 20 ..... آسیستول آسیستول ..... بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران ..... بهترین سایت تفریحی ایران بهترین سایت تفریحی ایران ..... بی نشونی بی نشونی ..... بیطار مبارز غیبت بیطار مبارز غیبت ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... جانم فدای رهب جانم فدای رهب ..... حسابداری (مسعود یزدانی) حسابداری (مسعود یزدانی) ..... دایرکتوری تبادل لینک دایرکتوری تبادل لینک ..... دل نوشته های سپهر دل نوشته های سپهر ..... دلباختگان ثامن الائمه (ع) دلباختگان ثامن الائمه (ع) ..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... ..... دولت 63 درصدی دولت 63 درصدی ..... زاگرس 831 زاگرس 831 ..... زندگی زیباست زندگی زیباست ..... سایت تفریحی صبافان سایت تفریحی صبافان ..... سلام چه خبر همه نوع آگهی استخدام ..... شارژ بخر ،سكه طلا ببر شارژ بخر ،سكه طلا ببر ..... طنز و خنده و جک طنز و خنده و جک ..... عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی ..... فروش کارتون های قدیمی فروش کارتون های قدیمی" title="" target="_blank">فروش کارتون های قدیمی ..... فروشگاه سنگهای معدنی زینتی فروشگاه سنگهای معدنی زینتی ..... فقط حیدر امیرالمومنین است فقط حیدر امیرالمومنین است ..... قشنگ ومشنگ قشنگ ومشنگ ..... کلـــــــبه تاریــــــــک کلـــــــبه تاریــــــــک ..... نصیحت نصیحت ..... نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست ..... هر آنچه از الکترونیک میخواهید هر آنچه از الکترونیک میخواهید ..... همه نوع آگهی استخدام همه نوع آگهی استخدام ..... Page Ranking Tool

من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم

جستجو

لینکدونی

نام کتابها

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فهرست کتابها


تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین


زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان


رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى


استفتائات آیت الله خامنه ای


اسلام پزشك بی دارو

نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد

احكام ولایى در حكومت علوى

كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات

اینترنت 2

بنیان‏هاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود

تدارک جنگ بزرگ

تغییر رهبری در جهان عرب

حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)

خاتمیت، امامت و مهدویت

عدالت اجتماعى

عوامل ناپایدارى حكومت علوى

فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری

غار ثور

به هنگام غروب ، على را به حضور طلبید و فرمود:

- ((من امشب از این شهر به در خواهم رفت و تو باید به جاى من در رختخواب من بخوابى تا كس نداند كه من مكه را ترك گفته ام .))
- با جان و دل مى پذیرم یا رسول الله ! آیا شما به سلامت خواهید ماند؟!
- ((آرى ولى این كار، كار خطرناكى است ؛ زیرا قوم مى خواهند ناگهانى به اتاق من بتازند و رختخواب مرا به زیر شمشیر درآورند.))
- سر و جانم فداى تو باد یا رسول الله !
- ((آیا از جان خویش در این راه خواهى گذشت ))؟
على با صدایى كه از مسرت و تصمیم مى درخشید عرض كرد:
- من همیشه فدایى تو هستم اى پیامبر گرامى ! در راه پروردگار خود از هیچ گذشت ، باك ندارم .
چشمان محمد غرق اشك شد و سر به آسمان برداشت و در حق على دعا كرد:
در این هنگام كفار قریش خانه پیغمبر را محاصره كرده بودند، ولى پیامبر عزیز بى هول و هراس در خانه را گشود و فرمود:
- و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاءغشیناهم فهم لا یبصرون (29)
و آن وقت مشتى خاك از زمین برداشت و بر سر آنان كه با شمشیر برهنه به در خانه نشسته بودند افشانید: ((شاهت الوجوه ؛ زشت بمانید)) دیگر در خانه ابوبكر درنگ نفرمود. دختر بزرگ ابوبكر، اسماء كمربندش را دو پاره كرد و پاره اى را به بسته نان و گوشت و پاره دیگر را به كوزه آب بست و رسول اكرم با ابوبكر از مكه رو به سوى ((غار ثور)) نهادند.

مشركین قریش تا نیمه شب به انتظار فرصت ، معطل ماندند و نیمه شب از جا برخاستند تا نقشه ((ترور)) را صورت دهند.
از پنجره سرى به اتاق كشیدند. على در رختخواب پیغمبر خوابیده بود.
به هم نجوا كردند كه اینك محمد است آسوده سر بر بالین راحت گذاشته و خبر ندارد كه امشب آخرین شب زندگانى اوست .
سراقة بن مالك خم شد و سنگ ریزه اى به اتاق انداخت و بدین وسیله با ده ها شمشیر آخته مى خواست حمله را افتتاح كند.
ناگهان على را دیدند كه سر از بالین برداشت و گفت : كیست كه سنگ ریزه به اتاق انداخت ؟
اى عجب ، پس كو محمد؟! دیدید كه نقشه ما بر آب نقش بست .
این تو هستى یا على ! پس محمد كو؟
على (علیه السلام ) فرمود:
شما كه او را به من نسپرده اید تا از من بازش مى خواهید، شما او را ترسانیده اید و رنجانیده اید و او هم شما و شهر شما را ترك گفت كه دیگر از كسى رنج و ترس نبیند.
سراقة بن مالك پیشنهاد كرد كه این شمشیرهاى برهنه را به جاى محمد به خون على رنگ كنند، ولى ابوجهل به نام این كه على كودكى فریب خورده است ، قوم را از این تصمیم بازداشت .
على از جا برخاست و فریاد كشید:
- اى ابوجهل من فریب خورده نیستم . خدا به من آن قدر عقل بخشیده كه اگر بر بشر تقسیمش كنند در سراسر دنیا یك دیوانه نخواهند یافت و خدا به من آن قدر شهامت و شجاعت داده كه اگر از رسول پروردگار، اجازه جهاد داشتم ، یك تن از شما را زنده بازنمى گذاشتم .
مشركین قریش چنان در ابهام این حادثه درمانده بودند كه تقریبا حالت دهشت و جنونى به آنان دست داده بود. مثل این كه نشنیده اند، على چه گفت و به همین جهت در جوابش انعكاسى از خود نشان ندادند، فقط به این فكر مى كردند كه محمد كجاست ؟
از یكدیگر مى پرسیدند كه او به چه وسیله از چنگشان به در رفته است .
با شتاب رو به سوى خانه ابوبكر نهادند. در آن جا با همه سخت گیرى و ناسزاگویى و با سیلى كه به صورت اسماء ذات النطاقین نواخته شد، راز هجرت محمد كشف نشد، اما ابوكراز خزاعى كه مردى كاهن منش بود و جاى پا را خوب مى شناخت ، قریش را از در خانه ابوبكر تا در غار ثور راهنمایى كرد و گفت : محمد و ابوبكر به در این غار رسیده اند و در این جا یا به آسمان پرواز كرده اند و یا به اعماق زمین فرورفته اند، اما به غار قدم نگذاشته اند؛ زیرا همه مى دیدند كه بر در غار عنكبوت ها تار تنیده اند و كبوتران وحشى بر آشیانى كه در كنار غار قرار داشت ، تخم گذاشته بودند.
ابوبكر كه مردى ضعیف بود، سخت مى ترسید، آه و ناله مى كرد، جزع مى كرد و پیغمبر تسلایش مى داد:
- لا تحزن ان الله معنا(30)
و پس از سه شب و سه روز كه مردم مكه از جستجوى محمد بازنشسته بودند، عبدالله بن اریقط دئلى شترها را به در غار رسانید و رسول اكرم با ابوبكر(31) و یك مرد كه به نام دلیل راه به همراه برداشته بودند، از غار ثور رو به خاك یثرب نهادند.
البته سراقة بن مالك به هواى صد شتر جایزه ((یافتن محمد)) از راه ساحل بحر احمر به تعقیب پیغمبر خدا پرداخت و سر راه را بر نبى اكرم گرفت ، اما در آن حال كه رسول خدا قرآن تلاوت مى فرمود، چنان مجذوب شد كه نه تنها به آنچه تصمیم داشت اقدامى به عمل نیاورد، بلكه تیرى از تركش خود بیرون كشید و به پیغمبر تقدیم كرد و تقاضا كرد كه چون از میان قبیله اش ‍ مى گذرند به نشانى این تیر هر چه حاجت دارند از قبیله وى دریافت بدارند.
پیغمبر در این راه به خیمه مردى كه ابو معبد نامیده مى شد، نزول اجلال فرمود و زن این مرد ((ام معبد)) حكایتى شنیدنى از مقدم مقدس محمد و بركت وجودش تعریف مى كند كه شنیدنى است .
با این كه قرار ما در این كتاب ذكر معجزات و كرامات رسول اكرم آن طور كه دیگران روایت مى كنند نیست ، باز هم سزاوار مى دانیم این حكایت را از ام معبد تقریر كنیم .
این زن در خیمه خود نشسته بود، صداى رقاع شتر وادارش كرد به در خیمه بیاید تا اگر گم كرده راهى ، راه مى خواهد، نشانش بدهد.
تا چشم پیغمبر به ام معبد افتاد، آنچنان كه تقدم به سلام از خصایص رسول اكرم بود ابتدا سلامش كرد و بعد فرمود:
- ((آیا مى توانید مهمانى بپذیرد))؟
این زن با شرم و رنج بسیار عرض كرد:
- البته قومى مهمان پذیریم ، ولى چه كنیم كه قحط و غلا به جان ما افتاد و حوادث روزگار افتخار مهمان دارى را از ما گرفت .
پیغمبر به گوسفند لاغرى كه در گوشه خیمه به طنابى بسته بود، اشاره كرد و فرمود:
- ((اجازه مى دهید این میش را بدوشم .))
ام معبد نگاهى به این میش مردنى كه خون در رگ نداشت تا شیر به پستان داشته باشد انداخت و با لحن عذاب كشیده اى گفت :
- حرفى ندارم ، اما این گوسفند ماه هاست شیرش را از گرسنگى خشك كرده است .
پیغمبر از شتر فرود آمد و یك راست به سمت گوسفند رفت و با یك بسم الله الرحمن الرحیم ، پستان هاى خشكیده و چروكیده گوسفند را با مشت گرفت .
ام معبد ناگهان سیل شیر را دید كه از زیر انگشتان این عرب ناشناس سرازیر شده است .
دوید و چند ظرف دم دست پیغمبر گذاشت و اما خودش مات و مبهوت بود. خیال مى كرد آنچه را در این جا مى بیند رؤ یاى بى تعبیرى بیش ‍ نیست .
رسول اكرم از شیر آن میش بى شیر، ام معبد و ابوبكر و عبدالله بن اریقط را سیر و سیراب ساخت ، به علاوه خود نیز از آن شیر نوشید. به علاوه براى ابو معبد هم قدحى سرشار از شیر آن گوسفند به جا گذاشت .
ابو معبد وقتى به خیمه برگشت ، خودش را در دنیاى دیگر یافت . پیش از همه چیز چشمش به یك درخت ((عوسجه )) افتاد كه شاخ ‌هاى بلندى برافراشته و برگ و بارى آورده و در آن محیط نیمه ویران ، سایه آبادى گسترانیده بود.
ماتش برد. صبح كه از خیمه به صحرا مى رفت ، این درخت شاخه خشكیده و بى بار و برى بیش نبود. چه شده كه ناگهانى رشد و رونق یافته و به این تركیب دل پذیر در آمده است .
در همین حال كه خیره به درخت عوسجه نگاه مى كرد، از زنش پرسید:
- آیا من بیدارم ؟
ام معبد كه حواسش یك جا به میش فربه و پرشیرشان تمركز یافته بود گفت :
- بیدار هستى ، ولى حقیقت این است كه آنچه اكنون مى بینم خیلى عجیب است . به یك رؤ یا شبیه تر است تا به یك رؤ یت .
- مى بینى چه بارى دارد، چه برگى دارد، چه شاخه هاى وسیعى بازكرده ، چه سایه روح افزایى گسترده است .
ام معبد در جوابش گفت :
- حیوانك مردنى بود، اصلا به زندگانیش امیدى نبود تا چه رسد به این كه سه تا قدح بزرگ شیر بدهد و باز هم پستانش از شیر گران بار باشد.
ابو معبد با لحن خشم آلودى رو به زنش كرد و گفت :
- من چه مى گویم ، تو چه مى گویى ؟! صحبت از شیر نبود. درخت عوسجه را ببین به چه صورتى درآمده ، ببین چه عالمى به وجود آورده است .
- آه ... راستى من اصلا در فكر این درخت نبودم . عجب بار و برگى داده ، یا رب دارم دیوانه مى شوم .
ابو معبد جلوتر آمد و دست زنش را به دست گرفت .
- پس تو چه مى گفتى ، میش چیست ؟
ام معبد شوهرش را به گوشه خیمه برد و آن گوسفند ضعیف صبح را كه حالا پستانش از شیر لبریز بود، نشانش داد و بعد قدح شیر را تعارف شوهرش ‍ كرد.
ابو معبد چنان واله و شیدا مانده بود كه گرسنگى و تشنگى در خود احساس ‍ نمى كرد.
- به این گوسفند نیمه مرده كه جان بخشید؟ كه جوانیش داد؟ چه كسى پستان هاى چروكیده و خشكیده اش را مثل مشك از شیر لبریز ساخت .
ام معبد گفت كه نمى شناسمش ، مرد بزرگى بود. دو نفر ((آدم )) هم با او بودند، ولى هر چه بود خودش بود. سیماى جذابى داشت . بر پیشانیش نور مى درخشید. با همه آقایى و ((سؤ دد)) و سرورى ، بسیار فروتن و مهربان بود. قامتش نه بلند بلند و نه كوتاه كوتاه ، بالایى میانه داشت . موهاى سیاه سیاه و گردنش سفید سفید بود. چشمانش آن قدر گیرنده بود كه آدم جراءت نمى كرد خیره نگاهش كند و نگاهش بى نهایت گرم و صمیمى بود.
وقتى كه به سوى این میش مردنى ما مى رفت از پشت سر آشكار راه رفتنش ‍ را تماشا مى كردم . راستى انسان مى تواند به این لطف و زیبایى راه برود؟
به من گفت : اجازه بده گوسفندت را بدوشم .
گفتم : اطاعت مى كنم .
گفت : قدحى بیاور كه شیر گوسفند را تقسیم كنم .
گفتم : اطاعت مى كنم .
گفت : از این قدح بنوش ؛ زیرا شیرى پربركت است .
گفتم : اطاعت مى كنم .
در كنار آن شاخه عوسجه نشست و گفت : آب بیاور تا ((وضو)) بگیرم .
گفتم : اطاعت مى كنم .
تو نمى دانى یا ابامعبد كه در لحن صداى این مرد چه قدرت عظیمى نهفته بود. شاید چند بار براى امتحان تصمیم گرفتم كه اطاعت نكنم ، ولى سحر بیان این مرد ناشناس نیروى تصمیم را از من مى گرفت . یاراى این كه بگویم نه ، یاراى این كه از اطاعتش سربپیچم نداشتم . مى گفتم اطاعت مى كنم و كنیزوار اطاعت مى كردم .
خیلى كم حرف مى زد، ولى همین حرف هاى كمش هزاران بار بر پرگویى همراهانش برترى داشت .
وقتى دهان وامى كرد، انگار كه گوهر مى افشاند. عقل آدمیزاده را خیره مى كرد.
ابومعبد همین طور كه حرف هاى زنش را گوش مى داد، یك چشمش به سوى میش پرشیر و چشم دیگرش به سوى عوسجه پر شاخ و برگ كنار خیمه دوخته شده بود. هنوز هم نمى توانست باور كند كه بیدار است .
بالاخره گفت : اى زن ! خیلى افسوس دارم ، خیلى افسوس مى خورم كه سعادت دیدارش نصیب من نشده است .
ام معبد با حیرت پرسید:
- چطور؟ مگر او را مى شناسى ؟
نه من نمى شناسم ، ولى مى دانم این مرد تا كنون در مكه چه مى كرده و حالا از مكه به مدینه به خاطر چه هدفى مى رود.
ام معبد با بهت و وحشت به شوهرش مى نگریست و ابو معبد چنان كه گویى با خودش دارد حرف مى زند، مى گفت :
- او فرستاده خداست ، او را از آسمان ها به زمین روانه ساخته اند تا مایه بركت در جان و مال و مایه خیر در زندگى مردم باشد. مكه را به هم ریخته بود، اهل مكه نمى توانستند از خود بگذرند و دین خدا را بپذیرند، بالاخره بیرونش كردند...، یا وى از ترس جان خود مكه و اهل مكه را ترك گفت .
ابو معبد ناگهان به خود آمد و دید زنش سراسیمه به وى خیره شده و دور نیست اگر به این تعریف و توصیف عجیب ادامه بدهد زنش دیوانه شود.
- راستى ام معبد، بهتر نبود كه در این جا مى ماندم و بالاخره او را مى دیدم ؟
شب و روز راه مى پیمودند. اراذل عرب به طمع جایزه اى كه قریش در راه دستگیرى رسول اكرم مقرر داشته بودند، سعى مى كردند شاید دستگیرش ‍ كنند و آن جایزه هنگفت را بربایند. آن جایزه ، دویست نفر شتر سرخ موى و گرانبها بود.
بریدة بن الحصیب اسلمى از بزرگان مدینه بود. وقتى این سخت گیرى هاى لجوجانه را از قریش دریافت ، با هفتاد سوار از قبیله خود عزیمت كرد تا اگر در راه آسیبى پدید آید، آن آسیب را از پیش روى پیغمبر بركنار سازد.
بریده در طى راه دو نفر را دید كه به ردیف همدیگر بر شترى سوارند و از سمت مكه مى آیند.
بریده ابوبكر را مى شناخت ، از وى پرسید:
- این كیست كه با تو بر شتر نشسته است .
ابوبكر گفت :
- این راهنماى ماست .
بریده گمان كرد این مرد یك راهنماى استخدام شده است كه راه میان مكه و مدینه را مى شناسد.
- پس محمد كو؟
رسول اكرم فرمود:
- ((اسم تو چیست ؟))
در لحن این صدا جاذبه اى بود كه بریده با همه نخوت و تكبرش نتوانست بى جوابش بگذارد.
- با ادب تمام عرض كرد:
- بریده .
- ((از كدام قبیله ؟))
- از قبیله اسم .
در این هنگام بریده به نوبت خود پرسید:
- نام تو چیست ؟
فرمود:
- انا محمد بن عبدالله ، رسول الله
بریده خود را از مركب فروانداخت و در برابر رسول اكرم سر تسلیم فرود آورد و عرض كرد:
- اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله .
آن هفتاد نفر هم كه با وى آمده بودند، بى درنگ كلمه توحید بر زبان راندند و مسلمان شدند.
شب را در آن صحرا به روز آوردند. بریده به حضرت رسول پیشنهاد كرد كه لوایى ترتیب دهد؛ زیرا مى خواست كه پیغمبر با جلال و شكوه بر خاك یثرب پاى گذارد.
پیغمبر پذیرفت .
- تمناى دیگرم این است یا رسول الله ! كه در خانه من نزول اجلال فرمایى .
ولى پیغمبر این تقاضا را نپذیرفت و در پاسخش فرمود:
- ((به هر جا كه شتر من زانو بر زمین گذارد، در همان جا مقام خواهم كرد.))
مردم مدینه همه روز از بامداد تا شامگاه چشم به راه دوخته بودند، دم به دم انتظار مى كشیدند كه چه وقت موكب رسول اكرم پدیدار خواهد شد. چه روزها كه به عنوان استقبال در بلندى هاى ((جره )) از مقدم این میهمان گرامى انتظار مى كشیدند و شب هنگام نومیدانه به خانه خود بازمى گشتند و رسول اكرم منزل هاى میان مكه و مدینه را بدین ترتیب مى پیمود.
نام منزل هایى را كه در مسیر رسول اكرم قرار گرفته بود، از این قرار است :
1- غار ثور 2- عنفان 3- اءمج 4- قدید 5- الخرار 6- ثنیة المره 7- القف 8- مدلجه لقف 9- مدلجه مجاج 10- مرجح مجاج 11- مرجح ذى الغضوین 12- بطن ذى كشر 13- جداجد 14- اجرد 15- ذى سلم 16- بطن اعدا 17- عبابید 18- فاجه 19- عرج 20- ثنیة العائر 21- بطن ریم 22- قبا.
و رسول اكرم این 22 منزل را طى چهارده روز طى فرمود. ((قبا)) آخرین منزل این راه بود.
یهودى بر بالاى بام خانه خود از دور، مرد سپید جامه اى را دید كه بر شترى راهوار نشسته و به سمت مدینه مى آید.
یهودى دانشمند، این سپید جامه گرانبها را شناخت و فریاد كشید: هذا جدكم الذى تنتظرونه .
اى مردم یثرب كوكب اقبال شما این مرد سپیدپوش است كه همچون خورشید سعادت طلوع كرده است .
هلهله شوق از سینه هزاران زن و مرد مدنى برخاست .
یك جا به سوى ((قبا)) روى آوردند.
رسول اكرم در محله ((قبا)) به سایه درختى فرود آمد و ابوبكر بر سر پیغمبر سایبانى برافراشت .
مردم فریاد مى كشیدند:
- پیغمبر خدا آمده ، برگزیده خدا آمده و زن هاى مدینه با آهنگ دف ، این شعرها را زمزمه مى كردند:
((ماه شب چهارده به روى ما))
((از ثنیات الوداع طلوع كرد.))
((سپاس پروردگار بر ما واجب است .))
((براى همیشه ، براى همیشه ))
((اى كسى كه از جانب خدا به سوى ما آمده اى .))
((فرمان تو را با دل و جان اطاعت خواهیم كرد.))
دسته ، دسته از راه مى رسیدند و بر نبى اكرم به رسالت سلام مى دادند:
- السلام علیك یا رسول الله ، السلام علیك یا نبى الله
به عرض مى رسد كه یا رسول الله به شهر مدینه قدم رنجه فرمایید، ولى پیغمبر چنین پاسخ فرمود:
- تا على از راه نرسد، من به مدینه عزیمت نخواهم كرد.
بدین ترتیب پیامبر اسلام پنج روز در محله قبا اقامت فرمود تا على (علیه السلام ) كه فرمان داشت ، امانت هاى مردم را از طرف رسول اكرم به صاحبان امانت بازگرداند و بعد به سوى مدینه عزیمت كند از راه رسید.
گفته مى شود كه پاى على از رنج راه غرق آبله بود.
رسول اكرم نخستین مسجد را در محله قبا تاءسیس فرمود و این همان مسجد است كه در قرآن مجید در سوره ((برائت )) از آن یاد شده است :
لمسجد اسس على التقوى من اول یوم احق فیه ان تقوم فیه فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین (32)
آن مسجد كه در نخستین روز بر اساس تقوا استوار شده سزاوارتر است كه تو در آن بر پاى خیزى ، در آن مسجد مردانى باشند كه طهارت را دوست همى دارند و خداوند مردم پاكیزه و طهارت پیشه را دوست همى دارد.
نخستین خطابه اى كه رسول اكرم پس از بعثت و هجرت ایراد فرمود، در روز جمعه در قبیله سالم بن عوف میان مردم ایراد شده است و نیز این نخستین نماز جمعه بود كه با جماعت ادا گردید.
پس از نماز، رسول اكرم در میان مردم بر پاى خاست و چنین فرمود:
الحمد لله الذى اءحمده و استعینه و استغفره و استهدیه و اومن به و لا اكفره و اعادى من یكفره .
او را پرستش مى كنم و از او كمك همى خواهم و به درگاه وى پوزش همى آورم و از ذات اقدس وى صراط مستقیم همى جویم .
بدو ایمان مى آورم و به عداوت آنان كه كفر همى ورزند برمى خیزم . گواهى مى دهم كه ذات اقدس و اعلاى وى یكتا و یگانه و بى همتاست و گواهى مى دهم كه محمد بنده و برگزیده اوست .
رسول اوست كه به هدایت و نور و موعظه بعثت یافته و در فترتى كه مردم از پیامبران آسمانى به دور مانده بودند و با دانش اندك در ظلمت جهل و ضلالت به سر مى بردند، به سوى بشریت ارسال و مبعوث شده است .
آن كس كه خدا و رسول خداى را اطاعت كند، رشد خویش را دریافته باشد و آنان كه به عصیان و نافرمانى گردن برافرازند، به گمراهى بعیدى فروافتاده باشند.
شما را نخستین به پرهیزگارى وصیت همى كنم و این وصیت بهترین سفارشى است كه مسلمانى در حق مسلمان دیگر به عمل آورد.
از آنچه خداوند متعالى مى ترساند بپرهیزند؛ زیرا این خصلت پسندیده ، ((خصلت تقوا)) در هر دو جهان براى مردم پرهیزكار بهترین پشتیبان است .
آنان كه با خداى خویش ، خواه در پنهان و خواه در پیدا، راه مودت برقرار مى دارند، هم در دو جهان ، خدا یار آنان خواهد بود.
پروردگار ما راست گفته و به راستى وعده داده و هرگز وعده خویش را فراموش نخواهد فرمود.
فانه یقول : ما یبدل القول لدى و ما انا بظلام للعبید(33)
همواره پرهیزكار باشید و در پنهان و آشكار از خداى خویش بترسید. آن كسان كه از خداى همى ترسند به فوز عظیم و سعادت جاویدان دست خواهند یافت .
خصلت تقوا، مردم پرهیزكار را از خشم پروردگار ایمن خواهد داشت و از عقوبت الهى به دور خواهد ساخت . خصلت تقوا مایه سپیدرویى و وسیله رضاى حق و موجب اعتلاى درجات است . این سعادت شماست ، سعادت خویش را دریابید. قرآن مجید، راه راست را در پیش پاى شما روشن داشته و درس سعادت را به شما آموخته است . آنچنان كه خداى شما در باره شما نیكویى كرده ، شما نیز در باره دیگران نیكویى به كار بندید و در راه اعلاى كلمه حق ، حق جهاد را ادا كنید. اوست كه شما را برگزیده و اوست كه نام شما را مسلمان نهاده و افتخار اسلام را به شما عطا فرموده است .
((لیهلك من هلك عن بینة و لیحیى من حى عن بینة )) ولا حول و لا قوة الا بالله
همواره به یاد خدا باشید و فراموش نكنید كه در یاد خدا خیر و صلاح شما نهفته است .
یاد خدا، براى شما از دنیا و هرچه در دنیاست سودمندتر است .
آنان كه با خداى خویش راه سازگارى به پیش مى گیرند، خداوند مهربان ، مردم را با آنان سازگار خواهد ساخت .
زمام امور در قبضه قدرست اوست . اوست كه سرنوشت بندگان خویش را با قلم تقدیر همى نگارد و اوست كه بر دل ها و جان ها سلطنت فرماید.
الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم
پس از اداى این خطابه ، بر ناقه ((قصوا)) سوار شد و با همراهان خویش به سوى مدینه روى نهاد.
موكب عظیمى بود. موكبى الهى بود كه از راه مى رسید. مرد و زن بر سر راه شلوغ كرده بودند، ازدحام مردم جاده را تقریبا به روى پیغمبر اكرم بسته بود. از چپ و راست فریاد مى كشیدند كه یا رسول الله به خانه ما فرود آیید، ولى پیغمبر در جواب مى فرمود: در آن جا كه ناقه من زانو به زمین گذارد همان جا پیاده خواهم شد.
ناقه قصوا بالاخره به این جا، به همین جا كه اكنون مرقد مقدس رسول اكرم است ، به همین جا كه مسجد النبى (صلى الله علیه وآله ) است ، فروخوابید و پیامبر اعظم اسلام پیاده شد.
ناقه قصوا در زمینى زانو زد كه ملكش به دو طفل یتیم ، سهل و سهیل ، پسران رافع بن عمرو تعلق داشت .
این دو كودك از قبیله خزرج بودند و سعد بن زراره كفالتشان را به عهده گرفته بود.
ابوایوب خالد بن زید انصارى پیش دوید و گفت : یا رسول الله ! خانه من از همه جا به این جا نزدیك تر است ، اگر اجازتى باشد ((رحل )) شما را به خانه خود ببرم .
پیغمبر اجازه داد و ابوایوب خرسند و خوشحال ، رحل پیغمبر را كه بارى سبك و مختصر بود، به خانه خود برد و به دنبالش رسول اكرم نیز به سوى خانه ابوایوب روانه شد.
دیگران كه امیدوار بودند شرف پذیرایى پیامبر اكرم را دریابند پیش وى صف كشیدند.
یا رسول الله ! به خانه ما قدم رنجه فرماى .
پیغمبر با همان تبسم دل ربایى كه هرگز لب هاى خوش تركیبش را ترك نمى گفت فرمود:
الرجل مع رحله : مرد همیشه با رحل خویش است . چون رحل مرا به خانه ابوایوب برده اند خودم نیز به آن جا خواهم رفت .
پیغمبر اكرم هفت ماه در خانه ابوایوب انصارى اقامت داشت و طى این مدت مسجدالنبى ساخته شد و حجره اى هم در كنار مسجد به نام رسول اكرم بنیان گرفت .
حضرت رسول پس از هفت ماه ، خانه ابوایوب را ترك فرمود و به خانه خود انتقال یافت .
بدین ترتیب رسول اكرم از مكه به مدینه هجرت فرمود و از حوادث نخستین سال هجرت ، اول بنیان مسجدالنبى و دوم اسلام سلمان فارسى و سوم عقد برادرى میان اصحاب است .
رسول الله (صلى الله علیه وآله ) در این سال میان اصحاب خود از مهاجران و انصار رابطه برادرى ایجاد فرمود و وقتى نوبت به على رسید، فرمود: على برادر من است .
این برادرى ، با تمام شرایط برادرى ، یعنى با آن امتیازات كه یك برادر در زندگى دارد، برقرار شد، ولى پس از نزول این آیه آسمانى : و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض (34)، این قرار، قرار برادرى ، لغو گردید، اما بنا به نص ‍ آیه شریفه انما المؤ منون اخوة (35) مسلمانان عموما برادر هم نامیده شدند، منتها در میراث و مزایاى دیگرى كه برادران نسبى دارند، مستثنى مانده اند.
و هم در این سال ، كه نخستین سال هجرت است ، رسول اكرم با عایشه زفاف فرمود و هم در این سال ، دستور داده شد كه براى اوقات نماز، اذان بگویند و بلال بن رباح به سمت ((مؤ ذن )) افتخار یافت .

و هم در این سال ، یهودان مدینه از قبایل بنى قریة و بنى قینقاع و بنى نضیر كه از حشمت روزافزون اسلام اندیشناك شده بودند، با رسول اكرم قرارى به نام عدم تعرض به امضا رسانیدند، به این عنوان كه نه از یهودان نسبت به مسلمانان جسارتى صورت گیرد و نه مسلمانان به یهودان آزارى رسانند.

بزرگان قریش

دعوت به اسلام

نخستین مسلمان

فصل چهارم : نخستین جهاد

ازدواج با خدیجه

فصل سوم : در آستانه نبوت

سفر به دمشق

راهب بحیرا

عهد كودكى 2

عهد كودكى

ایران ساسانیان

طایفه بنى عدنان

فصل یكم : نور در ظلمت

سخن دوم

سخن اول


درباره وبلاگ

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارید من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید
سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم
منتظرم
مدیر وبلاگ : احسان

آخرین پست ها

نویسندگان

Real Time Web Analytics