فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
در آن سال كه ابوطالب بدرود زندگى مى گفت ؛ پیغمبر خاتم (صلى الله علیه وآله ) تا آخرین لحظه زندگى بر بالین عمویش نشسته بود، با هم نجوا مى كردند، جز خداى دانا از آن نجوا كسى خبر نگرفت .
آنچه مسلم است این است كه عمران بن عبدالمطلب در نخستین روزهاى طلوع بعثت پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به عزت اسلام سربلند شد و جانش با اقرار به توحید پروردگار و نبوت محمد بن عبدالله (صلى الله علیه وآله ) به شاخسار طوبى پرواز كرد.(22)
مرگ ابوطالب بر برادرزاده عزیزش ، سخت سنگین و ناگوار افتاد.
ابوطالب حجاب محترمى بود كه میان او و كفار مكه فاصله مى انداخت .
تا روزى كه ابوطالب زنده بود، هیچ كس جراءت جسارت و بى حرمتى نسبت به خاتم انبیا در خود نمى دید.
ابوطالب از جهان رخت بربست و آن حجاب هم فروریخت .
در همان روزها كه آل هاشم بر مرگ شیخ قوم خود عزادار بودند، همسر نازنین پیغمبر خدیجه ام المؤ منین در آتش تب مى سوخت .
نبى اكرم از یك طرف ماتم زده و از طرف دیگر مریض دار بود. بانویى كه روزگارى ملكه قریش و سیده حجاز بود، بانویى كه بانوان مكه به معاشرت و دوستیش بر خود مى بالیدند، پاك تنها مانده بود.
بانویى كه دستگاه بازرگانیش ثروتمندترین و غنى ترین دستگاه هاى تجارى عرب بود، به روز مرگ ، تك و تنها در اتاق كوچك خود بر فرش بوریایى افتاده بود و جز شوهر عالى مقامش محمد و دختر كوچكش فاطمه زهرا (علیها السلام ) هیچ كس را در كنار نداشت .
دختران دیگرش زینب و رقیه در مكه حضور نداشتند.
آهسته ، آهسته نفس بیمار به شماره افتاده بود. پیغمبر اكرم دستور فرمود كه فاطمه زهرا را از اتاق مریض به اتاق دیگرى بردند و خود پنجه هاى لاغر خدیجه را كه اندك ، اندك حرارت تب با حرارت حیات از زیر پوست هاى خشكیده اش مى گریخت و جاى خود را به برودت مرگ مى سپرد در دست داشت .
براى آخرین لحظه چشمان خدابین خدیجه از هم گشوده شد و نگاهى به چشمان اشك آلود شوهرش انداخت :
- از من راضى باش یا رسول الله !
- ((امیدوارم كه خداى من هم از تو راضى باشد.))
خدیجه آهى كشید و گفت :
- فاطمه كو؟
- ((به خاطر فاطمه نگران مباش ، خداى تو نگهبان اوست .))
- خداى من ... خدا نگهبان خوبى است ، خدا كافى است .
پیغمبر روى صورت خدیجه خم شد و فرمود:
- ((هم اكنون جبراییل امین بر من نزول كرد و سلام خدا را به تو رسانید.))
خدیجه لبخندى از منتهاى رضایت و خشنودى به لب آورد و گفت :
ان الله هو السلام ، و منه السلام ، و الیه یعود السلام ، و على جبرائیل و علیك یا رسول الله السلام .
گفته مى شود كه هیچ كس ، شاید در میان انبیا هم كسى به این لطف و ادب به سلام خدا جواب نگفته بود.
در آخرین نفس به وحدانیت الهى و رسالت محمد شهادت داد و براى همیشه دیده از دیدار فروبست .
این دومین حادثه عظمى بود كه براى پیغمبر اكرم پیش آمد.
مرگ ابوطالب ، مرگ خدیجه ، این دو مرگ یعنى فروریختن دو بال ، شكستن دو بازو، انهدام دو ركن ، این دو مرگ یعنى دو ضربت سنگین ، سنگین ترین ضربات .
پیغمبر سال هشتم هجرت را عام الحزن نام نهاده بود. راستى هم آن سال منحوس ، براى محمد بن عبدالله (صلى الله علیه وآله ) سال اندوه و ماتم بود.
جنازه طیب و طاهر خدیجه ام المؤ منین را در مكه همین جا كه قرن ها زیارتگاه مسلمانان دنیاست به خاك سپردند.
خدیجه با بدرود خود، شوهر بى نظیرش را سخت تنها گذاشت . وجود خدیجه ، پشتیبانى خدیجه ، و محبت ها و نوازش هاى خدیجه پیغمبر را در این راه دور و رنج بسیارى كه به عهده داشت ، بسیار كمك مى داد و اكنون كه جاى خدیجه را خالى مى بیند و فاطمه را با اندوه بى مادرى در برابرش مى یابد، تنها خدا مى داند كه قلب وسیع و بردبارش تا چه حد فشرده و ناراحت مى شود؛ ولى این فشارها و ناراحتى ها كجا مى توانند به عزم راسخش خللى وارد سازند.
او از سوى خدا آمده و فریاد مى كشد:
یا ایها الناس ! انى رسول الله الیكم جمیعا(23)
او را به جانب بشر فرستاده اند و به خاطر نجات بشریت معبوثش ساخته اند.
او كوه بلند و استوارى است كه از هیچ توفان هراسان نیست .
او را هیچ ضربه اى و حربه اى از پاى نخواهد انداخت .
فشار مشركین روزافزون شدت مى گیرد.
اكنون دیگر به این فكر افتاده اند كه یك باره به خانه اش حمله آورند و خون پاكش را بر خاك بریزند تا حریم بتكده ها را محفوظ بدارند تا آیین جاهلیت را از دستبرد تحول در امان نگه دارند.
ابوجهل و ابوسفیان و سفهاى قریش برایش خنجر تیز مى كنند و او رو به سوى طائف (24) گذاشته تا رجال بنى ثقیف را به اسلام دعوت كند.
هیچ سفر بر پیامبر گرامى اسلام دردناك تر و رنج انگیزتر از سفر طائف نبود.
بنى ثقیف ، قومى متكبر و فرومایه و خودخواه بوده اند كه در آلودگى هاى اخلاقى و اجتماعى ، قریش به گردشان هم نمى رسید.
این زغال فروش هاى پست ، عقیده داشتند كه اگر بنا بود پروردگار متعال انسانى را به خاطر نجات انسان هاى دنیا برانگیزاند، باید در این دو شهر مكه و طایف رباخوارى ثروتمند و پلید را انتخاب فرماید.
قالوا هذا سحر و انا به كافرون # و قالوا لولا نزل هذا القرآن على رجل من القریتین عظیم (25)
مقصودشان از عظیم مكه ((ولید بن مغیره )) و از عظیم طائف ((عروة بن مسعود ثقفى )) بود.
این قوم جاهل بنا به آیین جاهلیت ، ملاك عظمت را مشتى درهم و دینار شمرده بودند.
اگر بنا بر این است كه پیغمبرى مبعوث شود، جز ولید بن مغیره در مكه و عروة بن مسعود در طائف هیچ كس شایسته این عنوان نیست .
پیغمبر اكرم در طائف با چنین طوایفى رو به رو شده بود و هنگامى كه مطرود و محروم از طائف بازمى گشت ، كودكان و جهال شهر همچون سگان هرزه به دنبالش پارس كنان مى دویدند و به سوى وى سنگ مى انداختند.
این نخستین بار بود كه پیغمبر اكرم خون خود را در راه خدا بر خاك ریخته مى دید.
این نخستین بار بود كه محمد بن عبدالله خستگى را در استخوان هاى بردبارش احساس مى فرمود.
همچون موساى كلیم وقتى كه گوسفندان شعیب را سیراب كرد و به سایه درخت پناه برد ثم تولى الى الظل و قال رب انى لما انزلت الى من خیر فقیر(26) محمد هم وقتى كه از طائف به مكه بازمى گشت در سایه درختى نشست و آهسته با خداى خود به راز و نیاز گفت :
- ((پروردگار من ! ضعف مرا مى بینى ، تنهایى مرا مى دانى ، تو آگاهى كه از قوم خود چه مى كشم . اى پروردگار ضعفا! اى پروردگار من ! مرا به این مردم فرومایه و ستم پیشه مسپار، تو مرا به نفس خویش بازمگذار، بر من خشم مفرماى تا نیروى من در برابر مشكلات شكست نپذیرد، تو یار من باش تا از كسى نهراسم ، تو دوست من باش تا جفاى دشمنان از پایم درنیاورد.
پروردگارا! به نور ذات تو پناه همى آورم ، به آن نور كه تاریكى هاى به هم پیچیده را از هم مى شكافد و ظلمت دنیا و آخرت را روشن مى سازد.
از غضب تو به تو پناه مى برم . به بلایاى دنیا شكیبا مى مانم تا در برابر این شكیبایى رضاى تو را دریابم .
پروردگار من ! قدرت ها و قوت ها همه از ذات قوى و قادر تو مایه مى گیرند و من از قوت و قدرت بى منتهاى تو توانایى مى جویم : انك انت القوى العزیز(27)
بالاخره دعوت توحید كار را بر بت پرستان مكه به جان و كارد را به استخوان رسانید.
بنا به خواهش ابوجهل جلسه نهایى مشركین قریش در دارالندوه تشكیل یافت و پس از گفتگوها و مشورت هاى دقیق ، قرار كار بر این گذاشتند كه هیاءتى از قبیله هاى مكه شبانه بر خوابگاه محمد بتازند و خونش را بر خاك بریزند و چون این جنایت عظمى میان چندین قبیله لوث خواهد شد، بنى هاشم نخواهند توانست قاتل محمد را به مجازات برسانند و یا با قاتلین وى به جدال و جنگ برخیزند و سرانجام این حادثه با پرداخت ((دیه )) خاتمه خواهد یافت و قضیه به پایان خواهد رسید.
از این طرف مشركین مكه به قصد جان محمد به توطئه نشسته بودند و از طرف دیگر هفتاد و پنج نفر از بزرگان اوس و خزرج به مكه آمده بودند تا تبعیت خویش را تكمیل و تحكیم كنند و رسول اكرم الهى را از مكه به مدینه ببرند.
در ماه رجب سال دهم بعثت ، دوازده نفر به نمایندگى از طرف مردم مدینه در ((عقبه جمره )) با پیغمبر بیعت كرده بودند و اكنون سال یازدهم بعثت فرارسیده ، این هفتاد و پنج نفر به مكه آمده اند تا محرمانه مقدمات هجرت رسول را از بطحا به یثرب فراهم آورند.
پیغمبر با بزرگان مدینه مذاكرات لازمه را انجام داد و آماده شد كه دستور پروردگار فرارسد و یك باره این شهر آشفته را ترك بگوید.
در آن روز نبى اكرم به مسلمانان مكه اجازت هجرت فرمود، مسلمانان بسیار شادمان و خوشحال بودند.
با این كه از وطن خویش به در مى رفتند، با این كه دست از املاك و اثقال و كس و كار خود مى كشیدند و دیدار همدیگر را به یك آینده مجهول ، محول مى داشتند، باز هم خوش دل بودند؛ زیرا فشار مشركین دیگر تحمل پذیر نبود.
پیغمبر اكرم دستور فرمود مسلمانان دسته ، دسته با خانه كعبه وداع گویند و از مكه به مدینه رخت كشند.
مشركین قریش كه بیش و كم از بیعت عقبه و روابط مسلمانان با مردم مدینه اطلاع یافته بودند، از مسافرت هاى دسته جمعى مسلمانان پریشان شدند و آن جلسه نهایى را تشكیل داده بودند تا یك باره كار محمد را بسازند و ریشه اسلام را از جاى در بیاورند.
عایشه گفت : نیم روزى در بحبوحه گرماى مكه ناگهان در خانه ما گشوده شد و رسول اكرم از در درآمد. عبا بر سر مباركش سایه انداخته بود. چكه هاى عرق بر پیشانیش از گونه هاى آفتاب خورده اش مى چكید، هرگز به یاد نداشتم كه در چنان هنگام پیغمبر به دیدار ما بیاید.
پدرم حیرت زده پیش دوید و گفت : پدر و مادرم فداى تو یا رسول الله ! چه پیش آمدى شده كه نابهنگام از ما سراغ گرفته اید.
فرمود: ((دستور یافته ام كه از مكه به مدینه مهاجرت كنم .))
پدرم با التماس و عجز تمنا كرد:
- یا رسول الله ! مرا هم به همراه ببرید.
- ((تو را هم به همراه خواهم برد.))
پدرم از شدت خرسندى به گریه افتاد و بى درنگ دستور داد، دو شتر پروار تهیه دید و زاد سفر را آماده ساخت تا هر وقت حاجت افتد، زاد و راحله سفر رو به راه باشد.
پدرم به ما سپرد كه این راز باید مكتوم بماند.
به هنگام غروب ، پیغمبر خانه ما را ترك گفت و ما چشم به راه بودیم تا چه وقت رسول اكرم از در درآید و با پدرم به سوى یثرب سفر كند.
براى آخرین بار كفار مكه در دارالندوه اجتماع كردند، این عده چهل نفر بودند و پیرمردى مرموز كه مى گفت : از اهل نجد هستم (28) و به خاطر كمك به شما در این انجمن حضور یافته ام نیز در محضر قریش حضور یافته بود.
آن روز، سلخ ماه صفر و سال یازدهم بعثت بود.
هشام بن حكم ، ابوجهل مجلس را با سخنان خود افتتاح كرد و در نطق خود چنین گفت :
ما مردم حرم هستیم و حرمت ما بر قبایل عرب مسلم و آشكار است . روزگارى با احترام و شرف زیستیم ، ناگهان جوانى كه روزگار كودكى خود را با در به درى یتیمانه سپرى ساخته ، از میان سربرداشت و بر ضد احترام و عزت ما قیام كرد.
محمد ما را كه عمرى مغز فعال و عقل اندیشگر عرب بوده ایم به سفاهت و جهل نسبت داد، ما را احمق خواند و خدایان ما را مسخره كرد و آشكارا به پدران ما كه همه از سادات و صنادید عرب بوده اند، اهانت روا داشت . گفت كه پدران شما در جهنم به سر مى برند. از این حادثه چه حادثه اى را عظیم تر و مهم تر مى شمارید؟ آیا سزاوار است كه به این خفت و خوارى تن در دهیم ؟ آیا رضا مى دهید كه خدایان شما خوار و خفیف باشند و پدران شما دوزخى و ملعون شمرده شوند و خود شما به حماقت و سفاهت معروف باشید.
تكلیف ما تكلیف روشنى است . محمد باید از میان برود. محمد باید كشته شود. تا محمد زنده است این دین ، این بدعت عرب بر باد ده ، روزافزون رشد خواهد كرد و كار به جایى خواهد رسید كه دیگر به هیچ صورت جبران پذیر نیست .
پیر نجدى سخنان ابوجهل را با تصدیق هاى پى در پى تاءیید مى كرد.
پس از ابوجهل ، ابوالبخترى بن هشام و عاص بن وائل و امیة بن خلف و ابى بن كعب هم سخن گفتند و دوباره درباره كیفیت مجازات محمد با هم مشاجره و مباحثه كردند و سرانجام باز هم به همان قرار كه در جلسه نهایى گرفته بودند و شیخ نجدى هم تصدیقش را داده بود، تصمیم گرفتند.
تصمیم گرفتند كه شبانه به خوابگاه محمد بتازند و چهل نماینده از چهل قبیله دست به خون وى بیالایند تا بنى هاشم نتوانند با قاتلین محمد جنگ كنند.
آن شب كه شب غره ماه ربیع الاول بود و با این ماه ، سال 12 بعثت آغاز مى شد، مشركین قریش رو به خانه محمد نهادند و در پیرامون خانه كمین گرفتند تا شب سنگین تر و شهر آرام تر شود و یك باره كمین بگشایند و با تیغ هاى آخته بر بستر رسول اكرم تهاجم كنند.
این بود تصمیم نهایى قریش درباره اسلام و پیامبر اسلام .