فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
در این هنگام نوبت به این رسید كه علت این دعوت آشكار شود.
پیامبر اكرم در جاى خود بر پاى خاست و لب به سپاس و ستایش پروردگار گشود و سپس فرمود كه : من در میان شما عمرى به امانت و عفاف سپرى ساخته ام . مرا محمد امین نامیده اند. همه در همه جا و همیشه به امانت و عفاف من اعتماد همى كردند، آیا چنین نیست ؟
همه یك صدا به گفتار وى تصدیق دادند.
در این هنگام فرمود كه : شما نزدیك ترین كسان من ، قوم من ، عشیره اقربین من ، عمو و عموزاده ها و برادران من به شمار مى آیید. مرا خداوند بى شریك و بى همتا به نبوت برانگیخت . به من وحى فرمود كه مردم را به سوى توحید و اخلاق و فضیلت دعوت كنم چنین خواستم كه ابتدا شما را به این نعمت گرانبها بخوانم . ابتدا شما را به تصدیق و توحید سرافراز بدارم . هم اكنون به من پاسخ گویید. به یگانگى ذات اقدس الهى و نبوت من گواهى دهید.
سكوت مطلق بر بنى هاشم سایه افكند. چنان كه گویى بر سر این قوم خاك مرگ افشانده بودند. هیچ كس لب به سخن باز نكرد. از تكذیب و تصدیق ، از مثبت و منفى كسى حرفى نگفت . رسول اكرم سخنان عمیق و قوى و مستدل خود را دو سه بار تكرار فرمود.
در میان این قوم كه ساكت و صامت نشسته بودند و همچون مجذوبین ، یاراى نفس زدن نداشتند، تنها یك نفر پیش خود آهسته جوش و خروشى مى كرد و این یك نفر عنصرى پلید و فرومایه بود كه به غلط در دودمان هاشم ابن عبد مناف افتاده بود. این مرد ((عبدالعزى بن عبدالمطلب )) بود. كنیه اش ابولهب (20) بود. زنش ام جمیل دختر حرب بن امیه و خواهر صخر بن امیه ، یعنى ابوسفیان بود.
ابولهب ، البته پسر عبدالمطلب بود، ولى همچون وصله ناجورى ، این دودمان را همیشه به ننگ مى كشید. همیشه بر شرف خانواده خود لكه مى انداخت .
این عبدالعزى به اعتبار این كه پسر عبدالمطلب و عموى محمد است ، در این انجمن حضور داشت ، اما از ابتدا بنایش به پستى و فرومایگى بود.
در همان نخستین بار آهسته گفت :
- محمد مى خواهد بچه هاى خانواده ما را جادو كند.
این قرقر بى جواب مانده بود، ولى در این هنگام سخن رسمى تر و جدى تر به میان آمده بود. ابولهب از جاى برخاست و به نام خانواده عبدالمطلب در پاسخ برادرزاده اش چنین گفت :
- هرگز، هرگز بنى هاشم تو را تصدیق نخواهند كرد. اى پسر عبدالله ! خیال كردى با این ادعاها مى توانى بر قوم خود سیادت و ریاست به دست بیاورى ؟
قوم تو هرگز به سیادت و ریاست تو تسلیم نخواهند شد. تو گمان دارى كه قریش خدایان خود را به خاطر خداى نادیده تو از قبله خویش بر خواهد داشت ؟ هرگز این گمان به حقیقت نخواهد پیوست . بى جهت خود را به مشقت مینداز، بى جهت آزار خویش و قوم خویش را مخواه ، این است پاسخ تو.
ولى رسول الله آنچنان كه پاسخ ابولهب را پاسخ خود نشمرده و اساسا سخنانش را نشنیده باشد، فرمود: اى بنى عبدالمطلب ! گمان ندارم هیچ انسان براى خانواده خود شرفى عظیم تر از آنچه من آورده ام آورده باشد. این شرف عظیم را دریابید.
ابولهب دوباره نعره كشید:
- با این خداى تنها كه تو آورده اى كارى از پیش نخواهد رفت . ما را با خدایان ما آسوده بگذار و خود با خداى تنهایت از قوم بركنار باش .
رسول اكرم با همان مناعت و بى اعتنایى فرمود:
((من پیش شما اى بنى عبدالمطلب با خیر دنیا و آخرت آمده ام . خیر دنیا و آخرت را از پیش خود مرانید.))
باز هم ابولهب جواب داد:
- این خیر دنیا و آخرت بر تو ارزانى باشد. ما را به خیر تو امیدى نیست .
یاوه گویى هاى ابولهب آهسته ، آهسته پرده شرم را از پیش چشم بنى هاشم درید. نیش به نیشخندها چاك خورد. و استهزا و مسخره از دهان هایى كه آلوده به شراب و ربا بود بیرون پرید. حتى عباس حتى حمزه ، این دو عموى پیامبر كه از دیگران به صلاح و سداد نزدیك تر بودند، حتى این دو نفر هم نتوانستند رشد خویش را بشناسند. تنها ابوطالب بود كه مطلقا خاموش نشسته بود.
على (علیه السلام ) كه به عنوان خدمتكار پیغمبر در برابرش ایستاده بود و از مهمانانش پذیرایى مى كرد، چنان خشمناك بود كه اگر از پیشواى گرامیش اجازه مبهمى هم داشت بى دریغ به جان عموها و بنى اعمامش ، حتى به جان پدرش ابوطالب حمله ور مى شد و سزاى این خودسرى ها و هرزه درایى ها را در كنارشان مى گذاشت ، اما افسوس كه رسول اكرم را همچنان آرام و خون سرد مى دید.
مى دید كه در برابر این همه اهانت و جسارت ها، باز هم لبخند بر لب دارد و باز هم مى فرماید:
((اى بنى عبدالمطلب ! به خیر خویش پشت پا مزنید، كفران نعمت روا مدارید، من شما را به راه راست هدایت مى كنم . من به شما شرف و افتخار مى بخشم .))
ابولهب همچون درنده اى زنجیر گسسته از جا پرید و عربده كشید:
- اى محمد! ما از سحر تو بى خبر نیستیم . ما مى دانیم كه جادوگرى توانایى ، ولى اطمینانت مى دهم كه سحر تو هرگز در جان ما اثر نخواهد بخشید. این محال است كه سخنان دلرباى تو ما را از خدایان ما باز بدارد.
و بعد رو به جانب قوم كرد و گفت :
- برخیزید، برخیزید این خانه نامبارك را ترك گویید. از این پسر جادوگر برحذر باشید.
نعره ابولهب بنى عبدالمطلب را چنان به هول و هراس انداخت كه همه یك باره از جا جنبیدند. چنان كه در برابر خطرى عظیم قرار گرفته باشند، حالت گریز به خود گرفته بودند، ولى رسول اكرم در آستانه در، بازوهاى مقدس خود را گشود و جلوشان را گرفت :
- ((فقط یك سخن دارم و مى خواهم این سخن را هم بشنوید. من در این تكلیف دشوار كه به عهده دارم ، به یك برادر حاجتمندم . آن كس كه در میان آل عبدالمطلب مى تواند برادر من باشد، كیست ؟
آن كیست كه به من در انجام این مسؤ ولیت عظمى برادرانه كمك كند و به پاداش این برادرى براى همیشه برادر من و یار من و وصى من و خلیفه و جانشین من گردد.))
در سكوت مطلق اتاق ، تنها یك صدا به فضا طنین انداخت :
- من این افتخار را استقبال مى كنم یا رسول الله !
این صداى لطیف از گلوى كودكى درآمد كه اسم همایونش على بود.
پیغمبر اكرم پاسخ على را ناشنیده گرفت و دوباره و سه باره پیشنهادش را تكرار فرمود و در هر بار على ، تنها على جواب داد:
- یا رسول الله من برادر تو، من كمك تو، این من هستم كه در راه دعوت تو از هر چه دارم حتى از جان شیرینم مى گذرم .
این جا بود كه محمد پسر عمش على را همچون جان شیرین به آغوش كشید و ابتدا خداى متعال و بعد بنى هاشم را به گواه گرفت :
((یا على ! تو در دنیا و آخرت برادر من و وزیر من و خلیفه بر حق من و نماینده امین من خواهى بود.))
این سخن هم به پایان رسید و راه به روى قوم گشوده شد و بنى هاشم از خانه رحمت و بركت محرومانه بازگشتند و تنها دلشان به این خوش بود كه سحر محمد در دین منحوس و منفورشان اثرى نبخشید.
آرى ، بدین ترتیب ((عشیره اقربین )) پیغمبر اكرم ((انذار)) شدند، ولى از این ((انذار)) نتیجه اى به دست نیامد.
ظلمت وحشت و انحراف چنان جانشان را فروگرفته بود كه به این آسانى رضا نمى دادند از تیه ضلالت به شاهراه هدایت بازگردند.
خاندان هاشم نمى توانستند بر خود هموار كنند كه یتیم عبدالمطلب به نام یك فرستاده آسمانى قیام كند و آنان را به سوى خداى نادیده بخواند، به علاوه از قریش هم ملاحظه داشتند.
رجال قریش همچون عتبه و شیبه و ابوسفیان و هشام بن حكم و عاص ابن وائل و حكم بن ابى العاص و دیگران كه هر یك خویشتن ، را سید حجاز و بزرگ عرب مى خواندند، محال بود دست از آداب جاهلیت و كبریا و خیلاى خانوادگى خود بكشند و در برابر محمد ((هر چند امین و عفیف باشد)) زانوى تسلیم بر خاك بگذارند.
نخستین كسى كه صداى اعتراض بلند كرد، هشام بن حكم ، معروف به ((ابوجهل )) بود كه در انجمن قریش ((در فضاى كعبه )) گفته بود:
- بنى هاشم از ریشه قریش روییده شدند. ما هم از آن ریشه سبز شده ایم ، بنى هاشم در مكه اقامت گزیدند، ما هم در مكه به سر مى بریم ، بنى هاشم ثروت و مكنت به دست آورده اند، ما هم توانگر هستیم ، بنى هاشم مهمان به خانه پذیرفته اند، ما هم مانند آن ها مهمان به خانه پذیرفته ایم . بنى هاشم هر چه در راه عزت و شرف خود پیش رفته اند ما هم دوش به دوششان پیش رفته ایم .
وقتى كه دیدند نمى توانند با قدرت مادى از ما جلو بتازند به یك بدعت عجیب اقدام كرده اند تا بدین وسیله سیادت خود را بر ما تحمیل كنند و آنچه مسلم است این است كه ما به زیر این بار نخواهیم رفت و تن به خفت تسلیم نخواهیم داد.
اعتراض ابوجهل هم بنى هاشم را، مخصوصا ابوطالب سید بنى هاشم را كه محرمانه بسیار میل داشت به دین جدید تسلیم شود، از این تسلیم بازداشت .
این بود كه از ((عشیره اقربین )) جز على هیچ كس دین اسلام را نپذیرفت و هنوز هم نبى اكرم دستور نیافته بود كه در میان مردم دعوت خویش را رسما ابراز فرماید.
مع هذا قریش در خود ناراحتى مبهمى را احساس مى كردند. بر ایشان ناگوار بود كه همه روزه صبح و عصر محمد را در كنار چاه زمزم ببینند، ببینند كه با آب زمزم چهره و بازوان خود را مى شوید و با پنجه هاى مرطوب خود سر و پاى خویش را مسح مى كند و آن وقت در مسجدالحرام بر پاى مى خیزد و خدیجه و على به دنبالش مى ایستند و بى اعتنا به بت هاى ریز و درشت در برابر معبودى نامریى به ركوع و سجود مى پردازند.
براى قریش این مساءله در عین سادگى ، مساءله اى بسیار غامض از كار درآمده بود.
ابتدا بناى كارشان را نیشخند و پوزخند و استهزا و ((متلك گویى )) گذاشته بودند. باشد كه این یاوه سرایى ها محمد را با دین جدیدش از میدان به در كند، ولى بى اعتنایى محمد، مشت درشتى بود كه پوزخندها را بر پوزه هایشان در هم مى شكست و وقتى دیدند این حربه كارگر نیست ، به اقدامات دیگرى پرداختند.
پس از یك مشورت عمومى رو به خانه ابوطالب آورند. ابوطالب عموى محمد و به جاى پدر جوانمرگش تربیت كننده او بود.
از ابوطالب تمنا كردند كه محمد را از این ((انحراف )) بازبدارد و این نماز تازه را كه در برابر خداى نادیده برگزار مى شود و حرمت بت هاى كعبه را به اهانت مى كشد ترك گوید، ولى ابوطالب گفت :
- او را به حال خود بگذارید.
قریش چاره اى جز سكوت نداشتند؛ زیرا هنوز محمد دست به كارشان دراز نكرده بود.
قریش در عین سكوت این جا و آن جا در پى چاره اى مى گشت ، بلكه این روشنایى ضعیف را همچنان در مطلع خاموش سازند.
عبدالكعبه ((ابوبكر)) پسر عثمان ((ابوقحافه )) از قبیله تیم بن مرة بن لوى ابن غالب ، مردى سى ساله و كوتاه قامت و لاغر اندام بود و روى امتیازات اخلاقى ، یعنى سادگى ، در اجتماع مكه آبرویى داشت ، به علاوه مردى بود كه از انساب عرب ((تاریخ خانواده ها)) اطلاعاتى كافى داشت .
در آن روزگار كه اعراب ، از علم ، جز شعر و روایات جنگى و ((انساب )) چیز دیگرى نمى دانستند، بر معلومات عبدالكعبه در انساب عرب ، ارزش و احترام مى گذاشتند.
چند ماهى گذشته بود كه پسر قحافه در سواحل عدن به تجارت مى گذرانید و از مكه و تحولات اخیر آن خبرى نداشت .
وقتى از این سفر تجارتى به وطن خود برگشت ، حكایت هایى شنید كه برایش خیلى تازه بود.
- محمد امین با همسرش خدیجه و پسر عمویش على در مسجدالحرام نماز مى خوانند.
- براى كدام بت ؟
براى هیچ بت ، فقط براى خداى نادیده ، براى خدایى كه محمد وى را یكتا و بى شریك مى داند.
عبدالكعبه با سرانگشتان ظریف و سفید خود كمى پشت گوشش را خاراند و آن وقت گفت :
- هر كس در دین خود آزاد است . محمد دوست مى دارد این طور عبادت كند. ولى این كار، كارى خوبى نیست ، بدعت است و موجب انحراف جوانان خواهد شد.
- پس چه باید كرد؟
هشام بن حكم ((ابوجهل )) كه بیش از همه بر ضد اسلام ، جوش و جلا مى زد گفت :
باید محمد را دیدار كنى و با وى حرف بزنى و با آن حیله كه رشته كار را به دست مى گیرى ، فكرش را تسخیر كنى و بالاخره به این نتیجه برسى كه محمد دست از دین جدیدش بردارد. با وى حرف بزن ، از انساب عرب صحبت كن . او كه خبر از تشكیلات خانوادگى اعراب ندارد، وقتى قدرت بیان تو را ببیند سر عجز فرود خواهد آورد.
هشام بن حكم ، سید آل مخزوم كه از قبال بزرگ قریش است ، وقتى از عبدالكعبه پسر عثمان تمیمى ذلیل ترین و كوچك ترین قبایل قریش ، با التماس و تمنا مطلبى را درخواست كند، مسلم است كه پذیرفته خواهد شد.
عبدالكعبه كه از حسن معاشرت و لطف گفتار و اعتبار اجتماعى خود خاطرى مطمئن داشت ، برخاست و لباسش را عوض كرد و رو به خانه خدیجه نهاد.
جز رسول اكرم كسى در خانه نبود، نه خدیجه و نه على ، خود در خانه را به روى ابوبكر گشود.
به قانون جاهلیت بر پیغمبر، سلام كرد، ولى رسول اكرم وى را به علیك السلام و رحمة الله جواب فرمود:
پسر قحافه از این پاسخ لطیف حیرت كرد.
تا آن وقت كلمه علیك السلام و رحمة الله از كسى نشنیده بود.
این جواب قلب ابوبكر را تكان داد، چنان تكانش داد كه حكایت ها و روایت هاى عرب را پاك از یادش برد. دیگر به آنچه انساب مى دانست و گمان مى كرد، این دانش محمد را تسخیر خواهد كرد نتوانست لب واكند؛ فقط گوش شنوایى بود كه آماده بود آیات قرآنى را از زبان محمد بشنود.
رسول اكرم چند آیت از قرآن مجید بر وى تلاوت كرد. اشك از دیدگان عبدالكعبه سرازیر شد و به جاى یك دنیا مباحثه و مناظره كه باید به عمل مى آورد، مفتونانه عرض كرد: اشهد ان لا اله الا الله
پیغمبر فرمود: از امروز دیگر عبدالكعبه نیستید. من نام شما را عبدالله و لقب شما را عتیق گذاشته ام .
پسر قحافه به هنگام غروب خانه خدیجه را ترك گفت ، ولى دیگر بت پرست نبود و نام ((عبدالكعبه )) هم با خود نداشت ، بلكه عبدالله بود.
وقتى خبر اسلام پسر قحافه پس از اسلام ((زید بن حارثه )) به گوش ابوجهل رسید، با آشفتگى و خشم فراوانى گفت :
- این مرد ساده لوح فریب خورده است .
پیشرفت نهانى اسلام روزافزون بود. تیپ جوانان با حرارت و حساسیت شگرفى به سوى اسلام مى شتافت و به همین جهت خانواده هاى مشهور و متشخص ، جوانان خود را از دیدار مسلمانان جدا بازمى داشتند و تاءكید مى كردند كه اگر احیانا محمد را در كنار خانه كعبه ببینند، گوش هاى خود را با انگشت ببندند تا نكند صداى تلاوت قرآن به گوششان برسد و فریفته شوند.
از یك طرف رجال مكه فرزندان خود را از مصاحبه و مكالمه با محمد بازمى داشتند و از طرف دیگر با قساوت و خشونت وحشیانه اى پیروان محمد را مى آزردند. حكایت شكنجه سمیه و یاسر كه مادر و پدر عمار بن یاسر بودند و در زیر تازیانه قریش جان سپردند.
حكایت شكنجه بلال و سخت گیرى هاى دیگرى كه نسبت به مسلمانان صورت مى گرفت معروف است و ما را نیازى به تكرارش نیست ، ولى باید بگوییم كه هر چه بر فشار بت پرست هاى جاهل عرب نسبت به مسلمانان افزوده مى شد، دل ها به سوى كلمه لا اله الا الله مشتاق تر پر مى زد تا آن كه رسول اكرم دستور به اعلان دعوت یافت .
دستور یافت كه صلاى قولوا لا اله الا تفلحوا دراندازد و آشكارا بشریت را به توحید دعوت كند.
در آن روز شهر مكه شاهد عظیم ترین و مشهورترین اجتماعات بود.
در هیچ یك از ((ایام عرب )) ازدحامى نظیر آن روز دیده نشده بود.
شاید از لحاظ شمارش مردم ، جمعیت آن روز چندان شگفت انگیز نبود، ولى شگفتى در این بود كه مردم در اضطراب و هیجان عجیبى به سر مى بردند، بى آن كه بدانند چرا بدین ترتیب آشفته و نگران هستند، در خود بى قرارى ناراحت كننده اى احساس مى كردند.
امروز محمد مى خواهد حرف بزند، محمد مى خواهد با قریش صحبت كند.
رجال قریش مجبور نبودند به این انجمن قدم رنجه كنند، حتى كسى هم رسما از آن ها نخواسته بود به دامنه كوه صفا حضور به هم رسانند، فقط شنیده بودند كه محمد بر قله كوه صفا صعود خواهد كرد و با مردم سخن خواهد گفت .
یك نیروى معنوى ، دسته هاى مردم را از زن و مرد به جانب صفا مى راند. همه را در آن جا نگاه مى داشت تا محمد بیاید و گفتنى هاى خود را بازگوید.
در این هنگام تعداد مسلمانان ، به چهل تن رسیده بود. محمد از دور نمایان شد. على به همراهش بود. مسلمانان دیگر با فاصله هاى كم و زیادى از دنبال این دو نفر مى آمدند تا بالاخره به كوه صفا رسیدند.
همچون لمعه اى از نور بر تیغه كوه طلوع كرد.
در این هنگام سكوت و انتظار مرگ منشى بر مردم حكومت داشت . هیچ كس نفیر نفس دیگرى را هم نمى توانست بشنود.
همه یك پارچه چشم و یك پارچه گوش گشاده به كوه صفا خیره شده بودند تا سخنان محمد را دریابند.
رسول اكرم الهى از بالاى كوه فریاد زد:
((اى فرزندان بطحا! اى فرزندان زمزم ! اى پیران خانه خدا! آیا مرا مى شناسید؟ من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد منافم ، من محمد امین هستم ، من محمد عفیف هستم ، من محمد صادق و معصوم هستم ، من مردى هستم كه به عصمت و عفاف من همه گواهند. گرد منكرات و معاصى نگشته ام ، دستم به خون و مال كسى آلوده نشده و كسى از دهان من دروغ و افترا نشنیده است .
آیا به آنچه مى گویم گواهى مى دهید؟))
همه یك صدا فریاد كشیدند:
- گواهى مى دهیم .
در این جا رسول اكرم پروردگار فرمود:
- ((پس مى توانید اعتماد كنید كه آنچه مى گویم راست است و درست است و صلاح و خیر شما در آن است ؟
اى فرزندان بطحا! اى فرزندان مروه و صفا! اى فرزندان كعبه و زمزم ! قولوا لا اله الا الله تفلحوا.
به یگانگى ذات پروردگار ایمان آورید تا رستگار شوید.))
با این كه همه مى دانستند محمد امین و عفیف از این میتینگ عظیم چه هدفى دارد، همه مى دانستند كه او چه خواهد گفت و از فرزندان زمزم و صفا چه توقعى خواهد داشت ، وقتى كلمه توحید را از دهان مقدسش شنیدند، بى اختیار به خود لرزیدند، بى اختیار تكان خوردند.
بت هاى خانه كعبه را در حال شكست و در سراشیبى سقوط یافتند. بنابراین به سختى لب به انكار و اعتراض گشودند. مثل این كه به یك تشنج عصبى شدید دچار شده باشند، از چپ و راست نعره كشیدند:
- نه ، نه ، ما این كلمه را نخواهیم گفت . ما خدایان زرین و سیمین خود را ترك نخواهیم كرد.
اما پیدا بود كه این جنبش ، جنبشى مذبوحانه بیش نیست .
از سر و صداى ناراحت و مرتعش بت پرستان مكه ، آواى شكست و لرزش و ترس احساس مى شد.
دوباره فرمود:
- ((من شما را به بهشت زیباى خدا دعوت مى كنم . من شما را به دنیاى اخلاق و فضیلت مى خوانم ، من از گرسنگى و بدبختى و ظلم و فسق نجاتتان مى دهم .))
ابوجهل فریاد كشید:
- به حرف هایش گوش ندهید. جوابش را با سنگ و كلوخ بگویید. این مرد شما را گمراه خواهد كرد. خدایانتان را به زیر پا خواهد افكند. پیرمردان و رجال قوم را اسیر جوانان و جهال خواهد ساخت . به حرف هایش گوش ندهید.
گفته مى شود كه در آن روز به سوى رسول خدا بسیار سنگ پرتاب كرده اند، ولى آنچه مسلم است این است كه سخنان دل پذیر و دل نشین محمد كار خود را صورت داد. آن تحول كه پایه گذار دین جدید بود، در قلوب و ضمایر تیپ جوان راه یافته بود.
سر و صدایى هم از گوشه و كنار شنیده مى شد:
سنگ نزنید. این محمد راستگوست ، امین است ، وى نجات دهنده شماست ، قدرش را بدانید.
میتینگ اخیر، اشراف قریش را به دشوارى عظیمى انداخت . همه روز مى شنیدند كه گروهى جدیدا به دین جدید گرویده اند.
ابوجهل هشام بن حكم ، ابوسفیان ، صخر بن حرب ، عتبه و شیبه ، صنادید مكه به دور هم گرد آمدند تا براى این ((غایله )) چاره بیندیشند.
همچنان در این فكر به سر مى بردند كه آل هاشم به بهانه نبوت مى خواهند برترى و چیرگى خود را بر خانواده هاى دیگر قریش تحمیل كنند.
همین است ، فقط همین است .
خیلى صحبت كردند، خیلى كنكاش كردند.
آیا در قبایل دیگر شخصیتى مى توانند به چنگ بیاورند كه در برابر محمد دكانى بگشاید و كالایى به اسم نبوت در پیش بگذارد.
یك چنین كس با چنین لیاقت و تشخصى شناخته نشد. انسانى كه بتواند همچون محمد، امانت و عفت و تقوا و جاذبه و وجهه اجتماعى داشته باشد در قبایل قریش به چنگ نیامد.
ابوجهل گفت :
- پس چاره كار چیست ؟ آیا بگذاریم كه این یتیم ، خدایان ما را هدف مسخره و مضحكه قرار دهد؟ آیا رضا بداریم كه محمد گذشتگان ما را مردمى احمق و گمراه بنامد و بگوید اكنون در جهنم عذاب مى كشند؟
ابوسفیان به حرف درآمد:
یا اباالحكم ! آیا بهتر نیست كه با این مرد كنار بیاییم ؟
این نخستین بار بود كه قریش به شكست خود داشت پى مى برد. تا این وقت ، همه صحبت از غلبه و فتح و ابطال دعوت محمد و ارغام محمد به سكوت در میان مى رفت . این نخستین بار بود كه سخن از صلح به میان آمد.
ابوجهل غرشى كرد و گفت :
- چه مى دانم . حالا كه در چاره كارش درمانده اید، پس دست كم با وى كنار بیایید.
- این هم چاره اى است .
- مثلا در برابر بنى هاشم گردن به خضوع خم كنیم ؟
- براى ما ننگ نیست ؛ زیرا بنى هاشم همیشه اشراف قبایل قریش بوده اند.
- نتیجه ؟
- نتیجه این كه به هر چه محمد از ما بخواهد تسلیم شویم و در عوض دین جدید را از میان برداریم .