تبلیغات
دانشنامه آزاد - فصل چهارم : نخستین جهاد

دوستان

Page Ranking Tool ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ..... آگهی رایگان آگهی رایگان ..... یاس دانلود .:: یاس دانلود ::. - .:: دانلود رایگان نرم افزار + تبادل لینک اتوماتیک ::. Download For PC Download For PC ..... Used Engines Used Engines ..... اگه بی کاری بیا تو اگه بی کاری بیا تو ..... ایستك 20 ایستك 20 ..... آسیستول آسیستول ..... بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران ..... بهترین سایت تفریحی ایران بهترین سایت تفریحی ایران ..... بی نشونی بی نشونی ..... بیطار مبارز غیبت بیطار مبارز غیبت ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... جانم فدای رهب جانم فدای رهب ..... حسابداری (مسعود یزدانی) حسابداری (مسعود یزدانی) ..... دایرکتوری تبادل لینک دایرکتوری تبادل لینک ..... دل نوشته های سپهر دل نوشته های سپهر ..... دلباختگان ثامن الائمه (ع) دلباختگان ثامن الائمه (ع) ..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... ..... دولت 63 درصدی دولت 63 درصدی ..... زاگرس 831 زاگرس 831 ..... زندگی زیباست زندگی زیباست ..... سایت تفریحی صبافان سایت تفریحی صبافان ..... سلام چه خبر همه نوع آگهی استخدام ..... شارژ بخر ،سكه طلا ببر شارژ بخر ،سكه طلا ببر ..... طنز و خنده و جک طنز و خنده و جک ..... عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی ..... فروش کارتون های قدیمی فروش کارتون های قدیمی" title="" target="_blank">فروش کارتون های قدیمی ..... فروشگاه سنگهای معدنی زینتی فروشگاه سنگهای معدنی زینتی ..... فقط حیدر امیرالمومنین است فقط حیدر امیرالمومنین است ..... قشنگ ومشنگ قشنگ ومشنگ ..... کلـــــــبه تاریــــــــک کلـــــــبه تاریــــــــک ..... نصیحت نصیحت ..... نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست ..... هر آنچه از الکترونیک میخواهید هر آنچه از الکترونیک میخواهید ..... همه نوع آگهی استخدام همه نوع آگهی استخدام ..... Page Ranking Tool

من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم

جستجو

لینکدونی

نام کتابها

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فهرست کتابها


تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین


زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان


رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى


استفتائات آیت الله خامنه ای


اسلام پزشك بی دارو

نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد

احكام ولایى در حكومت علوى

كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات

اینترنت 2

بنیان‏هاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود

تدارک جنگ بزرگ

تغییر رهبری در جهان عرب

حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)

خاتمیت، امامت و مهدویت

عدالت اجتماعى

عوامل ناپایدارى حكومت علوى

فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری

فصل چهارم : نخستین جهاد

فصل چهارم : نخستین جهاد
ثروت خدیجه ، شخصیت خدیجه ، وجود خدیجه كه همسرش بود و قیدى بود كه به دست و پایش بسته شده بود، فرزندان پشت سر هم ، سه پسر و چهار دختر، هیچ كدام از این ها نتوانستند محمد را از عالمى كه در روزگار ماقبل ازدواج داشت ، به در بیاورند.
انگار در زندگى این مرد تحول و تنوعى پدید نیامده بود. باز هم او بود و تنهایى بود و كوه حرا بود و شب ها تا سپیده دم سیر در آفاق و روزها تا شبانگاه سیر در انفس .
اما هر چه به طرف چهل سالگى كه مرحله كمال عمر است نزدیك تر مى شد، در جان خود جوانى و نشاط وجودش و خروش دیگرى را ادراك مى كرد كه نمى توانست آن ادراك را تعبیر كند.

او كه افصح العرب و العجم بود، لغتى نداشت بگوید چه حالتى دارد و چه كیفیتى دارد. احیانا مى فرمود:
احساس مى كنم تنم مى میرد و جانم زنده مى شود.
و حقیقت این بود كه با مرگ تن او جان جهان ، زندگى جاویدى آغاز مى كرد و به قیمت جهاد مقدس او ریشه رذایل و فساد از جاى به در مى آمد.
این كمال انسانیت یك انسان كامل است كه با مرگ خویش ، یعنى با كشتن شهوت ها و هوس ها و آسایش هاى نفس خویش ، جهان انسانیت را زنده سازد و به انسان ها زندگانى و كامرانى عطا كند.
محمد امین پا به چهل سالگى گذاشته بود و از این تاریخ آشفتگى محسوسى در جان عزیز خویش مى دید. تا چشمان سیاهش به خواب مى رفت ، شبحى سپیدپوش را بر بالین خود مى یافت .
- تو كیستى ؟
- من جبراییل هستم .
- جبراییل ؟
- آرى ، فرشته اى از فرشتگان خدا هستم . از پیش پروردگار متعال به سوى تو آمده ام .
- چرا؟
- تو پیامبر پروردگارى . تو باید به هدایت بشر از جاى برخیزى . این سخن چنان تكان دهنده و وحشت انگیز بود كه محمد را ناگهان از خواب برمى انگیخت . محمد با ترس و هراس از خواب بیدار مى شد. میان رختخوابش مى نشست ، فكر مى كرد، آیا چه خواهد شد؟ آیا این سخن كه در خواب شنیده ، تا كجا با حقیقت قرین خواهد بود؟ یك ساعت ، دو ساعت ، غرق دریاى فكر بود و بعد دوباره به خواب مى رفت ، دوباره همان سپیدپوش را در كنار خود مى یافت .
این خواب محمد بود و اما بیدارى او... همیشه تنها به بلندى هاى كوه حرا مى رفت و همیشه تقریبا همیشه نداى مرموزى به گوشش مى رسید:
- یا محمد! یا محمد!
و او هر چه به چپ و راست خود برمى گشت ؛ ندا كننده را نمى دید تا یك روز. آن روز، روز بیست و دوم ماه رجب بود.
مثل همه روز در غار حرا به خواب رفته بود. صداى هیبت انگیزى به گوشش آمد. چشمان خواب آلودش را گشود.
حالا دیگر بیدار است . نور سفیدى همچون هاله ماه به دورش حلقه زده بود.
- یا محمد! یا محمد!
طاقت نداشت بیش تر مقاومت كند. حالت اغمایى به وى دست داد و از هوش رفت .
این جریان در روزهاى بیست و سوم و بیست و چهارم و بالاخره تا بیست و ششم ادامه داشت .
همه روزه نور الهى احاطه اش مى كرد و ندایى آسمانى به یا محمد، یا محمد، در دل غار طنین مى انداخت تا روز بیست و هفتم ماه رجب كه به روز دوشنبه افتاده بود، فرا رسید.
تا دیده از خواب گشود، نگاهش به آن فرشته سپیدپوش كه یار عالم رؤ یایش ‍ بود افتاد.
بیش و كم با وى الفت گرفته بود. دیگر نمى ترسید، فرشته سپیدپوش كه مى گفت : اسمم جبراییل است و از پیش خدا به پیش تو آمده ام ، آغوش ‍ گشود و محمد را به آغوش كشید.
حالت اطمینانى كه نمى شود وصفش را گفت ، به جان نازنین محمد دست داد. خودش را آسوده و راضى یافت .
فرشته مقدس خدا، پیكر لاغر محمد را در آغوش خود آهسته فشرد و آهسته گفت :
- اقراء: ((بخوان )).
- چه بخوانم . من كه به مكتب نرفته ام ، من كه درسى نخوانده ام .
دوباره فشارى به وى داد و گفت :
- اقراء.
- نمى توانم بخوانم . من امى هستم .
در سومین بار جبراییل ، حبیب خدا محمد را در میان بال هاى سپیدش ‍ فشرد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم # اقراء باسم ربك الذى خلق # خلق الانسان من علق # اقراء و ربك الاكرم # الذى علم بالقلم # علم الانسان ما لم یعلم (16)
بخوان ، بخوان به نام آن پروردگار كه آفرید، انسان را از پاره اى خون آفرید. بخوان كه پروردگار اكرم تو علم به قلم آموخت و انسان را از آنچه نمى دانست آگاه ساخت .
این نخستین درس از قرآن مجید بود كه به سینه روشن و وسیع محمد فرود آمد.
این نخستین بار نبوت بود كه بر شانه بردبارش گذاشته شد و پیداست كه بسیار سنگین بود.
خسته و كوفته و عرق ریزان از غار حرا به خانه بازگشت و وقتى به حجره خدیجه رسید، بى آن كه از ماجرا سخنى به لب آورد فرمود:
زملونى ، دثرونى مرا بپوشانید. مرا بپیچید. حالت كسى را داشت كه به تب و لرز افتاده باشد، سراپا مى لرزید.
خدیجه شتابزده گلیمى را از گوشه اتاق برداشت و به روى پیغمبر انداخت و وى را در آن گلیم پیچید، همچنان در همان گلیم پیچیده بود كه جبراییل امین فرود آمد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم # یا ایها المدثر # قم فاءنذر # و ربك فكبر # و ثیابك فطهر # و الرجز فاهجر # و لا تمنن تستكثر # و لربك فاصبر(17)
اى جان پیچیده به گلیم ! از جاى برخیز. برخیز و این بشر جاهل را كه سال هاست در تیه ضلالت سرگردان است از وخامت سرگردانى و عاقبت ضلالت بترسان .
بار دیگر فرشته خدا بر وى نزول كرد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم # یا ایها المزمل # قم اللیل الا قلیلا # نصفه او انقص منه قلیلا # او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا # انا سنلقى علیك قولا ثقیلا #...(18)
این قرآن بود. این ((قول ثقیل )) - سنگین - قرآن بود، وحى الهى بود، تكلیف دشوار نبوت بود، فرمان پروردگار به هدایت بشر بود.
این قول ثقیل ، این وظیفه سنگین دعوت میلیون ها مردم بت پرست ، به خداپرستى بود. واداشتن ملت هایى كه هزاران خدا مى پرستیدند، به پرستش پروردگار بى همتا و بى شریك بود.
این قول ثقیل ، ایجاد عدالت اجتماعى و حفظ حقوق بشرى و تحكیم مبانى اخلاق و فضایل بود. آن هم در دنیایى كه نشان از مكارم و فضایل دیده نمى شد. در دنیایى كه برادر، برادرش را به خاطر پشیزى به خاك و خون مى كشید. در دنیایى كه پدر با دست خود دختر خوبش را به خاك گور پنهان مى كرد. در دنیاى فسق و فجور و بى داد و ستم ، در دنیاى مظلم گناه و انحراف ، بر پاى خاستن و مردم را به فضایل و محامد دعوت كردن و سرگشتگان بیداى كفر و شرك را به شاه راه توحید برگردانیدن ((قول ثقیل )) بود.
خدیجه با شوهر گرامى خود آشنا بود. اخلاقش را مى دانست ، از خلوت خانه وى در غار حرا خبر داشت .
این زن در مقام مشاورت محمد قرار داشت . امین ، راز پنهانى را كه از چشم خدیجه هم پنهان بماند در زندگى نداشت .
رسول اكرم پروردگار، در آن روزها كه هنوز به مقام رسالت افتخار نیافته بود، هر وقت كه از گردش هاى خصوصى خود به خانه بازمى گشت خسته و رنجیده به چشم مى آمد. احیانا به خدیجه مى فرمود كه مرا از نقطه مرموزى به اسم مى خوانند، صدایم مى كنند: یا محمد، یا محمد، ولى من صدا كننده اى را نمى بینم و مى ترسم این انقلاب ها مقدمه حوادثى براى من باشد.
خدیجه مى گفت : عزیزم . خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت . طبع كریم تو، قلب مهربان تو، خصلت ایثار و گذشت تو، عواقب وخیم را از جان تو به دور خواهند داشت .
در آن شب ، یعنى شب بیست و هفتم ماه رجب كه محمد از غار حرا برگشت ، خدیجه در قیافه وى روشنایى دیگرى دید. این روشنایى تا كنون بر سیماى شوهرش نمى درخشید. از گردش امشب ماجراى تازه با خود آورده است .
به همین جهت تصمیم گرفته بود از پیغمبر اكرم پرس و جویى به عمل بیاورد، ولى حالت درهم و برهم محمد و لرزش تب خیزى كه بر اندام او افتاده بود و تكرار دثرونى ، زملونى به خدیجه مجال نداد با شوهرش ‍ سخن گوید.
آن شب گذشت و روز دیگر، نخستین سخنى كه از زبان مقدس پیغمبر در برابر خدیجه ادا شد، این سخن بود:
- من به رسالت مبعوث شده ام ، من اكنون پیامبر خدا هستم . تصدیق مى دارى ؟
خدیجه كه عمرى بود از یك چنین دعوتى انتظار مى كشید، با شادمانى و خرسندى گفت :
- تصدیق مى دارم . شهادت مى دهم .
- بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله .
خدیجه با ایمانى استوار از صمیم قلب گفت :
اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله
خدیجه به دین مقدس اسلام تشرف یافت . وى نخستین زنى بود كه در برابر شوهر عالى مقامش كلمه شهادت بر زبان آورد و به نبوت خاتم النبیین تصدیق داد.

درباره وبلاگ

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارید من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید
سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم
منتظرم
مدیر وبلاگ : احسان

آخرین پست ها

نویسندگان

Real Time Web Analytics