فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
او كه افصح العرب و العجم بود، لغتى نداشت بگوید چه حالتى دارد و چه كیفیتى دارد. احیانا مى فرمود:
احساس مى كنم تنم مى میرد و جانم زنده مى شود.
و حقیقت این بود كه با مرگ تن او جان جهان ، زندگى جاویدى آغاز مى كرد و به قیمت جهاد مقدس او ریشه رذایل و فساد از جاى به در مى آمد.
این كمال انسانیت یك انسان كامل است كه با مرگ خویش ، یعنى با كشتن شهوت ها و هوس ها و آسایش هاى نفس خویش ، جهان انسانیت را زنده سازد و به انسان ها زندگانى و كامرانى عطا كند.
محمد امین پا به چهل سالگى گذاشته بود و از این تاریخ آشفتگى محسوسى در جان عزیز خویش مى دید. تا چشمان سیاهش به خواب مى رفت ، شبحى سپیدپوش را بر بالین خود مى یافت .
- تو كیستى ؟
- من جبراییل هستم .
- جبراییل ؟
- آرى ، فرشته اى از فرشتگان خدا هستم . از پیش پروردگار متعال به سوى تو آمده ام .
- چرا؟
- تو پیامبر پروردگارى . تو باید به هدایت بشر از جاى برخیزى . این سخن چنان تكان دهنده و وحشت انگیز بود كه محمد را ناگهان از خواب برمى انگیخت . محمد با ترس و هراس از خواب بیدار مى شد. میان رختخوابش مى نشست ، فكر مى كرد، آیا چه خواهد شد؟ آیا این سخن كه در خواب شنیده ، تا كجا با حقیقت قرین خواهد بود؟ یك ساعت ، دو ساعت ، غرق دریاى فكر بود و بعد دوباره به خواب مى رفت ، دوباره همان سپیدپوش را در كنار خود مى یافت .
این خواب محمد بود و اما بیدارى او... همیشه تنها به بلندى هاى كوه حرا مى رفت و همیشه تقریبا همیشه نداى مرموزى به گوشش مى رسید:
- یا محمد! یا محمد!
و او هر چه به چپ و راست خود برمى گشت ؛ ندا كننده را نمى دید تا یك روز. آن روز، روز بیست و دوم ماه رجب بود.
مثل همه روز در غار حرا به خواب رفته بود. صداى هیبت انگیزى به گوشش آمد. چشمان خواب آلودش را گشود.
حالا دیگر بیدار است . نور سفیدى همچون هاله ماه به دورش حلقه زده بود.
- یا محمد! یا محمد!
طاقت نداشت بیش تر مقاومت كند. حالت اغمایى به وى دست داد و از هوش رفت .
این جریان در روزهاى بیست و سوم و بیست و چهارم و بالاخره تا بیست و ششم ادامه داشت .
همه روزه نور الهى احاطه اش مى كرد و ندایى آسمانى به یا محمد، یا محمد، در دل غار طنین مى انداخت تا روز بیست و هفتم ماه رجب كه به روز دوشنبه افتاده بود، فرا رسید.
تا دیده از خواب گشود، نگاهش به آن فرشته سپیدپوش كه یار عالم رؤ یایش بود افتاد.
بیش و كم با وى الفت گرفته بود. دیگر نمى ترسید، فرشته سپیدپوش كه مى گفت : اسمم جبراییل است و از پیش خدا به پیش تو آمده ام ، آغوش گشود و محمد را به آغوش كشید.
حالت اطمینانى كه نمى شود وصفش را گفت ، به جان نازنین محمد دست داد. خودش را آسوده و راضى یافت .
فرشته مقدس خدا، پیكر لاغر محمد را در آغوش خود آهسته فشرد و آهسته گفت :
- اقراء: ((بخوان )).
- چه بخوانم . من كه به مكتب نرفته ام ، من كه درسى نخوانده ام .
دوباره فشارى به وى داد و گفت :
- اقراء.
- نمى توانم بخوانم . من امى هستم .
در سومین بار جبراییل ، حبیب خدا محمد را در میان بال هاى سپیدش فشرد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم # اقراء باسم ربك الذى خلق # خلق الانسان من علق # اقراء و ربك الاكرم # الذى علم بالقلم # علم الانسان ما لم یعلم (16)
بخوان ، بخوان به نام آن پروردگار كه آفرید، انسان را از پاره اى خون آفرید. بخوان كه پروردگار اكرم تو علم به قلم آموخت و انسان را از آنچه نمى دانست آگاه ساخت .
این نخستین درس از قرآن مجید بود كه به سینه روشن و وسیع محمد فرود آمد.
این نخستین بار نبوت بود كه بر شانه بردبارش گذاشته شد و پیداست كه بسیار سنگین بود.
خسته و كوفته و عرق ریزان از غار حرا به خانه بازگشت و وقتى به حجره خدیجه رسید، بى آن كه از ماجرا سخنى به لب آورد فرمود:
زملونى ، دثرونى مرا بپوشانید. مرا بپیچید. حالت كسى را داشت كه به تب و لرز افتاده باشد، سراپا مى لرزید.
خدیجه شتابزده گلیمى را از گوشه اتاق برداشت و به روى پیغمبر انداخت و وى را در آن گلیم پیچید، همچنان در همان گلیم پیچیده بود كه جبراییل امین فرود آمد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم # یا ایها المدثر # قم فاءنذر # و ربك فكبر # و ثیابك فطهر # و الرجز فاهجر # و لا تمنن تستكثر # و لربك فاصبر(17)
اى جان پیچیده به گلیم ! از جاى برخیز. برخیز و این بشر جاهل را كه سال هاست در تیه ضلالت سرگردان است از وخامت سرگردانى و عاقبت ضلالت بترسان .
بار دیگر فرشته خدا بر وى نزول كرد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم # یا ایها المزمل # قم اللیل الا قلیلا # نصفه او انقص منه قلیلا # او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا # انا سنلقى علیك قولا ثقیلا #...(18)
این قرآن بود. این ((قول ثقیل )) - سنگین - قرآن بود، وحى الهى بود، تكلیف دشوار نبوت بود، فرمان پروردگار به هدایت بشر بود.
این قول ثقیل ، این وظیفه سنگین دعوت میلیون ها مردم بت پرست ، به خداپرستى بود. واداشتن ملت هایى كه هزاران خدا مى پرستیدند، به پرستش پروردگار بى همتا و بى شریك بود.
این قول ثقیل ، ایجاد عدالت اجتماعى و حفظ حقوق بشرى و تحكیم مبانى اخلاق و فضایل بود. آن هم در دنیایى كه نشان از مكارم و فضایل دیده نمى شد. در دنیایى كه برادر، برادرش را به خاطر پشیزى به خاك و خون مى كشید. در دنیایى كه پدر با دست خود دختر خوبش را به خاك گور پنهان مى كرد. در دنیاى فسق و فجور و بى داد و ستم ، در دنیاى مظلم گناه و انحراف ، بر پاى خاستن و مردم را به فضایل و محامد دعوت كردن و سرگشتگان بیداى كفر و شرك را به شاه راه توحید برگردانیدن ((قول ثقیل )) بود.
خدیجه با شوهر گرامى خود آشنا بود. اخلاقش را مى دانست ، از خلوت خانه وى در غار حرا خبر داشت .
این زن در مقام مشاورت محمد قرار داشت . امین ، راز پنهانى را كه از چشم خدیجه هم پنهان بماند در زندگى نداشت .
رسول اكرم پروردگار، در آن روزها كه هنوز به مقام رسالت افتخار نیافته بود، هر وقت كه از گردش هاى خصوصى خود به خانه بازمى گشت خسته و رنجیده به چشم مى آمد. احیانا به خدیجه مى فرمود كه مرا از نقطه مرموزى به اسم مى خوانند، صدایم مى كنند: یا محمد، یا محمد، ولى من صدا كننده اى را نمى بینم و مى ترسم این انقلاب ها مقدمه حوادثى براى من باشد.
خدیجه مى گفت : عزیزم . خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت . طبع كریم تو، قلب مهربان تو، خصلت ایثار و گذشت تو، عواقب وخیم را از جان تو به دور خواهند داشت .
در آن شب ، یعنى شب بیست و هفتم ماه رجب كه محمد از غار حرا برگشت ، خدیجه در قیافه وى روشنایى دیگرى دید. این روشنایى تا كنون بر سیماى شوهرش نمى درخشید. از گردش امشب ماجراى تازه با خود آورده است .
به همین جهت تصمیم گرفته بود از پیغمبر اكرم پرس و جویى به عمل بیاورد، ولى حالت درهم و برهم محمد و لرزش تب خیزى كه بر اندام او افتاده بود و تكرار دثرونى ، زملونى به خدیجه مجال نداد با شوهرش سخن گوید.
آن شب گذشت و روز دیگر، نخستین سخنى كه از زبان مقدس پیغمبر در برابر خدیجه ادا شد، این سخن بود:
- من به رسالت مبعوث شده ام ، من اكنون پیامبر خدا هستم . تصدیق مى دارى ؟
خدیجه كه عمرى بود از یك چنین دعوتى انتظار مى كشید، با شادمانى و خرسندى گفت :
- تصدیق مى دارم . شهادت مى دهم .
- بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله .
خدیجه با ایمانى استوار از صمیم قلب گفت :
اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله
خدیجه به دین مقدس اسلام تشرف یافت . وى نخستین زنى بود كه در برابر شوهر عالى مقامش كلمه شهادت بر زبان آورد و به نبوت خاتم النبیین تصدیق داد.