تبلیغات
دانشنامه آزاد - ازدواج با خدیجه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشنامه آزاد
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 5 مرداد 1389 :: نویسنده : احسان
ازدواج با خدیجه
فرداى آن روز ابوطالب به خانه خدیجه آمد تا تشریفات خواستگارى را مطابق مراسم برگزار كند و هنوز آن ماه به سر نرسیده جشن مجللى به عنوان این ازدواج همایون برقرار شد.

ابوطالب عمران بن عبدالمطلب از جاى خود برخاست و این خطابه را ایراد فرمود:

پروردگارم را سپاس مى گزارم كه گوهر وجود ما را در وجود گرامى ابراهیم خلیل به ودیعت گذارده و سلسله نسب ما را به شرف و افتخار اسماعیل ذبیح ارتباط بخشیده است .

ما زادگان ((سعد)) و ((مضر)) باشیم و به نگهبانى خانه خدا و اداره حرم محترمش مباهات كنیم .
به حریم خانه ما احترام بخشیده و دیهیم حكومت و فرمانروایى مردم را بر پیشانى ما گذاشته است ؛ و بعد:
این پسر برادرم محمد بن عبدالله است كه اگر در مقام مردانگى و جوانمردى با هر مرد سنجیده شود از وى برتر آید. اگر چه برادرزاده ام جوانى تهى دست است ، ولى این تهى دستى از شخصیت معنوى وى ذره اى نكاهد؛ زیرا مال دنیا همچون سایه اى گذران است . یك روز بر این خانه افتد و روز دیگر دامن به خانه دیگر كشد، پس بر یك چنین سرمایه بى اعتبار، دریغى نیست . شما برادرزاده ام محمد را نیكو مى شناسید. فضل اعلى و نسب شامخ و صفاى ضمیر و صدق لهجه و امانت استوارش از خورشید تابان فروزان تر و مشهورتر است .
محمد در این جشن فاخر و فخیم با خدیجه دختر خویلد، پیمان زناشویى مى بندد و صداق این عروس آنچه باید اكنون ادا شود و آنچه مقرر است در آینده بپردازد، عبارت از بیست شتر ماده و بیست اوقیه (9) طلا و یك برده و یك كنیز است و من این صداق مبارك را از مال خویش خواهم پرداخت .
آرى محمد شخصیتى شریف و عنوانى عظیم و شوهرى جلیل است كه با سیده خدیجه همسر خواهد شد.
بدین ترتیب این ازدواج منعقد شد و خدیجه بنت خویلد به آرزوى دیرین خود رسید.
خدیجه بانویى عفیف و مهربان و صمیمى بود. زنى هوشیار و دانا بود. به محمد گفته بود دوستت مى دارم و راست گفته بود.
این زن در این ازدواج مقام اجتماعى خود را تا همسرى با یك جوان كه به محمد یتیم مشهور بود به پایین كشید، ولى خودش مى دانست كه مقام معنویش را در سایه محمد تا عرش برین بالا برده است .
زن هاى متشخص و متفرعن قریش دیگر با وى معاشرت نمى كردند. دختران كه شب و روز دور و برش همچون منظومه عالم شمسى مى چرخیدند، نظام خود را گسسته و پریشان و پراكنده شده بودند، اما از این لحاظ یك ذره هم دلتنگ و مكدر هم نبود:بخت گو دوست شو و جمله جهان دشمن باش دوست گو روى كن و روى زمین لشكر گیر

این زن آن قدر روشنفكر و كارآزموده بود كه همچون وزیرى مدبر و با تدبیر، طرف مشورت محمد قرار مى گرفت . وى تنها زنى بود كه توانست در زندگى محمد چنین مقامى را دریابد.
وى نزدیك به چهل میلیون سكه طلا از ثروت خود را در راه محمد و عقیده محمد خرج كرد.
اگر چه عشق خدیجه نسبت به شوهر پانزده سال از خود جوان ترش ، عشقى یك جانبه بود، وى معشوق محمد نبود، ولى براى شوهرش بسیار محترم و گرامى بود. تا زنده بود تنها همسر پیغمبر بود و مقدر بود كه نسل محمد از وجود گرانمایه اش ریشه بگیرد.
خدیجه تا زنده بود همسر محترم و شریف پیغمبر بود و پس از مرگش این احترام و شرف به یك عشق آسمانى عوض شده بود. پیغمبر خدیجه را پس ‍ از مرگش عاشقانه دوست مى داشت و عاشقانه از وى یاد مى كرد تا آن جا كه چند بار عایشه را به سخنان نیش دار وادار كرد.
عایشه مى گوید: گوسفندى سر بریده بودیم . رسول اكرم براى دوستان كهن سال خدیجه از این گوسفند چند سهم مقرر فرمود و چنان صمیمانه از خدیجه یاد كرد كه حس حسادت من سخت به هیجان درآمد:
یا رسول الله ! فكر مى كنم كه تو در این دنیا جز خدیجه هیچ زنى را زن نمى شمارى ؟
پیغمبر در جوابم سكوت كرد و این سكوت تصدیق منش ، آتش به جانم زد. یا رسول الله ! بس نیست كه این همه از یك پیرزن سپیدمو یاد مى كنى ؟ خدا را سپاس بگزار كه پس از مرگش دختران زیبا و جوان بهره ات ساخته است .
احساس كردم كه پیغمبر خشمناك شده است . آن ورید آبى گون كه میان دو ابرویش قرار داشت پر شد و برجسته گردید و فرمود:
((خوب است بس كنى عایشه ! در آن روزگار كه خدیجه دوستم مى داشت هیچ كس دوستم نمى داشت .
در آن روزگار كه او نبوت مرا تصدیق كرد، همه تكذیبم مى كردند. در آن روزگار كه سخت بینوا و تهى دست بودم ثروت گزافش به اختیارم افتاد و بالاتر از همه فاطمه از وى به یادگار مانده است .))
و فرمود:
زرقت حبها.
و از این سخن پیداست كه پیامبر گرامى ما تنها در آغوش خدیجه لذت محبوبیت را چشیده بود و این لذت بود كه تا دم واپسین هم از خاطر رسول اكرم به در نرفته بود. یاد خدیجه را همیشه زنده مى داشت .
البته زنان پیامبر، این نه زن كه در اسلام به شرف همسرى رسول اكرم افتخار یافته بودند، همه شوهر بزرگوار خود را دوست مى داشتند، ولى عشق ، تنها خدیجه بود كه عشق محمد بود.
عایشه و حفصه و ربیب و ام سلمه و ام حبیبه و ماریه و میمونه ، همه به روزگار اسلام به عقد پیامبر درآمدند. همه با شهادت و اعتراف به رسالت وى و به هواى عنوان ام المؤ منین و در آرزوى رستگارى و سعادت اخروى آغوش به روى محمد گشودند، ولى خدیجه در آن عصر كه به یاد محمد روزش را به شب و شبش را به روز مى كشاند، محمد جوانى یتیم و تهى دست ، بیش نبود.
صداى وحى
از این تاریخ ، یعنى تاریخى كه محمد امین با ملكه حجاز، خدیجه دختر خویلد ازدواج كرد، كیفیت زندگانیش نیز به نسبت گذشته عوض شد. مساءله زندگى تقریبا حل شده بود.
دیگر حاجتى به سفر شام و یمن نداشت . دیگر براى مردم ، آب كشى و گوسفندچرانى نمى كرد.
وى در قبله عبادت زنى نشسته بود كه ثروت بى قیاس داشت ، آزاد بود، آزادگى وقتى با آزادى مقرون شود، حقیقت سعادت جلوه گر خواهد شد.
این جوانمرد آزاده در خانه خدیجه از قید و رنج زندگى آزاد بود. به آزادى مى توانست فكر كند و گردش كند و دست بخشش از آستین دربیاورد و به داد تهى دستان جزیرة العرب برسد و از مردم بى دست و پا دستگیرى و حمایت كند.
ولى این موجود مرموز كه خود نیز آهسته ، آهسته به رمزى در وجود خود پى برده بود، در عین آزادى آسوده نبود.
هر چه بر عمر شریفش افزوده مى شد، این رمز را در ذات خود زنده تر و قوى تر احساس مى كرد.
هر چه بزرگ تر مى شد، به بزرگى این بدبختى كه گریبان بشر را به چنگ گرفته بود، روشن تر پى مى برد و به همین نسبت بیش تر غصه مى خورد.
از یك طرف براى مردم غصه مى خورد و از طرف دیگر به یك جنبش قوى معنوى در نهاد خود گرفتار بود كه دم به دم وى را تكان مى داد تا برخیزد، تا قیام كند و با یك تحول عمیق و عالى اجتماعى بنیان این مظالم و مفاسد را از گیتى براندازد.
راه مى رفت ، به گردش مى رفت ، باز هم به سوى كوه حرا قدم مى زد، جاده خلوت بود، تك و تنها از پیچ و خم دره به طرف دامنه كوه بالا مى رفت .
در یك چنین محیط آرام ، ناگهان صدایى به گوشش مى رسد. یك صداى روشن و آشكار:
یا محمد! یا محمد!
به عقب برمى گشت ، از چپ و راست نگاهى مى كرد، جز خود كسى را در آن جا نمى یافت .
باز هم جلوتر مى رفت ، دوباره همان صداى جذاب ، وى را به نام مى خواند:
یا محمد! یا محمد!
بر قله حرا هم مطلقا این صدا را مى شنید، اما صاحب صدا را نمى دید.
نمى دانست این كیست كه نامش را به این لطف و سلامت ادا مى كند.
در نخستین بار كه این صداى مجهول را شنید كمى ترسید، شاید قدرى هم زیادتر ترسید.
وقتى به خانه برگشت براى خدیجه تعریف كرد. مگر نه این بود كه خدیجه همسر و همفكر و همگامش بود. به خدیجه گفت :
صدایى مرا مى خواند و مى لرزاند!
پیشانى عرق كرده و گل داده اش را بوسید و گفت :
نه عزیزم ! مترس ، دیو به تو كه آیت رحمت و منبع احسان و الطاف هستى ، هرگز نزدیك نخواهد شد. تو پیش خداى ، عزیز هستى اى عزیز من ! خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت . تو از مردم بدبخت و بیچاره دستگیرى مى كنى ، تو محبت دارى ، تو صفا دارى ، انسانى مثل تو هرگز گرفتار دیو نخواهد شد.
سخنان خدیجه از دل برمى خاست ، لاجرم بر دل مى نشست .
شاید این دلجویى و شاید یك دلجویى معنوى كه از آسمان ها نسبت به محمد صورت مى گرفت آن وحشت مبهم را از خاطرش برداشت .
محمد دیگر نمى ترسید. همچنان صداى یا محمد یا محمد را از چپ و راست مى شنید و به چپ و راست هم نگاه مى كرد، اما نمى ترسید؛ زیرا باور كرده بود كه این صدا از دیو نیست . بلكه باور كرده بود كه این صدا او را در یك ارتباط آسمانى و معنوى قرار مى دهد. شاید احساس كرده بود كه به خاطر یك قیام عظیم تربیت مى شود و خدا یك چنین بنده را از طریق مستقیم و از خرد و اندیشه منحرف نخواهد ساخت .
اما روز به روز به لاغرى و نزارى مى گرایید؛ زیرا غوغاى ضمیر نمى گذاشت از خورد و خوراك بهره اى كافى گیرد.
خوراكش همچون خوراك مرتاضان بسیار ناچیز شده بود و خواب ، شاید در یك بیست و چهار ساعت چند لحظه نمى توانست بر بستر آرامش ‍ بیارامد.
محمد روز به روز لاغرتر مى شد، ولى به همین نسبت شعله درونیش ‍ روشن تر مى درخشید و مغزش قوى تر فكر مى كرد و روح نازنینش چالاك تر بال و پر مى گشود.
خدیجه كه خبر از آینده نداشت ، به خاطر این ضعف روزافزون غصه دار بود. سعى مى كرد به شوهر عزیزش ، به نخستین و آخرین عشقش ‍ خوردنى هاى چرب و شیرین بخوراند. سعى مى كرد موجباتى به وجود بیاورد كه این تن خسته بیش تر آرام گیرد. این چشمان سیاه بیش تر بخوابد، اما این مساعى بیهوده مى ماند.
لبى به آب و نان مى زد و بعد به جامه خواب مى رفت . پس از ساعت ها فكر، فقط فكر، تازه همین كه پلك زیبایش به هم مى آمد و خوابش مى برد، لحظه اى چند نمى گذشت كه از خواب مى پرید.
چه شده عزیزم ، چه كسى بیدارت كرده ؟
هیچ ، خواب دیدم .
چه دیده اى ؟
نگاهش به گوشه اى خیره مى ماند. آهسته آن طور كه گویى با خودش حرف مى زند مى گفت :
لمعه كوچكى از نور، دور، در دورترین زوایاى افق درخشید و بعد بزرگ شد، بزرگ تر شد، هر چه بیش تر نگاهش مى كردم بزرگ تر مى شد. هم از وى مى ترسیدم ، هم خوشم مى آمد تماشایش كنم . كم كم بر وسعتش افزود و سطح وسیع آسمان را فراگرفت و بعد با همان وسعت و عظمتش فرود آمد، به سمت زمین فرود آمد، آمد و آمد و مرا سراپا فروگرفت .
این نور مرا به آغوش كشید. در خود غرقم كرد، در خود محوم كرد.
الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فیها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كاءنها كوكب درى یوقد من شجرة مباركة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة (10)
هنوز خیلى مانده بود كه این توضیح آسمانى به صورت قرآن بر سینه تابناك محمد وحى شود.
هنوز سال ها رنج و زحمت باید مى كشید تا از ملكوت اعلى بشنود:
و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور(11)
تا بشنود كه :
یهدى الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس ...(12)
آنان را كه اراده كند در فروغ نور خویش به سر منزل مقصود هدایت فرماید. مثلا نوح را كه مى گوید:
یا قوم انى لكم نذیر مبین # ان اعبدوا الله و اتقوه و اطیعون (13)
مثلا ابراهیم را كه در برابر بت پرستان مصر و بابل نعره مى كشد:
ما هذه التماثیل التى انتم لها عاكفون # لقد كنتم انتم و آبائكم فى ضلال مبین (14)
مثلا موساى كلیم و عیساى مسیح كه در فروغ همین نور، در سایه همین روشنایى ، از بركت همین عنایت آسمانى ، یك تنه با عالم ظلم و فساد و فجایع و فظایع برخاسته بودند و بشریت را از انحراف به صراط مستقیم هدایت كرده بودند.
محمد آن نور را در رؤ یاى خود دیده بود. براى خدیجه تعریف مى كرد كه چه مى بیند و چه احساس مى كند.
خدیجه از پسر عموى خود نوفل حرف ها شنیده بود. از آنچه در آینده روى خواهد داد.
از آن دست آسمانى كه به خاطر نجات بشر پیش خواهد آمد و از آن نور كه ظلمات متراكم این جهان را خواهد شكافت .
خدیجه كه زنى روشنفكر و بیدار بود، از این حرف ها حیرت نمى كرد، هراس هم نداشت . بیش و كم خود را به آن آرزوى بزرگ كه سال ها در دل مى پرورانید نزدیك مى دید. به یاد داشت كه شبى خورشید عالم افروز را در عالم خواب به آغوش خود دیده است .
از كجا آن دست خدا كه هنوز در آستین است ، همین محمد نباشد؟ از كجا كه بالاخره خورشید عالم افروز را در بیدارى به آغوش خود نبیند؟ از كجا كه عظیم ترین تحولات دینى و اخلاقى و اجتماعى جهان با دست همین محمد صورت نگیرد؟
ولى محمد همچنان در تشویش و اضطراب به سر مى برد، نمى دانست چه خواهد شد، نمى دانست چه خواهد كرد؟
پس از چند ماه ، خدیجه از حمل نخستین فرزند محمد كه اسمش را قاسم گذاشته بودند، فراغت یافت .
محمد امین به كنیت ((ابوالقاسم )) مكنى شد و پس از قاسم خداوند به خدیجه دو پسر دیگر هم كه طیب و طاهر نامیده شدند عطا فرمود، اما از این سه پسر هیچ كدام برایشان نماندند.
در این هنگام سن مباركش به سى سالگى رسید و در سى سالگى بزرگ ترین دخترانش زینب به دنیا آمد و سه سال دیگر، دختر دیگر كه رقیه نامیده شد و به دنبال رقیه ، ام كلثوم و بعد، فاطمه زهرا (علیها السلام ) به دنیا آمد و هنوز پنج سال مانده بود(15) كه فریاد توحید از كوه صفا برخیزد و پروردگار بزرگ ، بزرگ ترین و عزیزترین و گرانمایه ترین پیامبران خود را به جهانیان معرفى فرماید.



نوع مطلب : نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد جواد فاضل، 
برچسب ها : ازدواج با خدیجه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 08:10 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading through your article. I like to write
a little comment to support you.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:18 ق.ظ
Hola! I've been following your weblog for some time
now and finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from Lubbock
Tx! Just wanted to mention keep up the great work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب