تبلیغات
دانشنامه آزاد - فصل سوم : در آستانه نبوت
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشنامه آزاد
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 5 مرداد 1389 :: نویسنده : احسان
فصل سوم : در آستانه نبوت
خدیجه نگران بود و نمى دانست چرا نگران است . در وصف امین خیلى تعریف ها شنیده بود. خودش را هم چند بار در كنار خانه كعبه دیده بود، اما هرگز این طور به او فكر نمى كرد، این طور نگران نبود.
آن شب را تا نیمه هاى شب به بیدارى گذرانیده بود. وقتى چشمان پاك بین و بلندنظرش به خواب رفت ، یك باره فضاى تیره و تار مكه را روشن دید.

دید كه این محیط تاریك سراسر در نور غرق شده است . نگاه كرد ببیند این نور از كدام كانون به در و دشت حجاز مى تابد. خورشید را دید، خورشید را دید كه از ناف آسمان همچون گویى از سیماب به سمت زمین مى غلتد. آهسته ، آهسته به پایین مى گراید. خدیجه هنوز نگاه مى كرد و تعجب مى كرد كه چطور مى تواند بدین خیرگى ، چشم به سرچشمه نور بدوزد.
خورشید آهسته ، آهسته به زمین مى گرایید. كمى كه نزدیك تر شد، خدیجه احساس كرد كه این فلك نورانى به شهر مكه میل نزول كرده و پیش بینى او درست نبود؛ زیرا دید كه خورشید به محاذات خانه او رسیده و دارد از یك چنین خط عمودى كه درست به خانه وى انتها مى گیرد، پایین مى آید.
هنوز نگاهش مى كرد. همچنان نگاهش مى كرد كه دید آفتاب عالم تاب یك سر به خانه وى فرود آمده و در آغوش وى فرورفته است .
از ترسش ، از شوقش ، از حیرتش فریادى كشید و بیدار شد.
ورقة بن نوفل ، پسر عموى حكمت اندوزش كه در اتاق نزدیك ترى خوابیده بود، از این فریاد بیدار شد. بیدار شده و سراسیمه به در اتاق خدیجه آمد.
ورقة نابینا بود. اگر چشم بینا داشت مى دید كه خدیجه نشسته و فكر مى كند.
- چه شده دختر عمو؟!
- آه ورقة ! چه خوب آمدى ، چه خوب آمدى ، كارت داشتم .
- چه كارم داشتى ؟ چرا فریاد كشیدى ؟
- خواب دیده بودم . چه خواب وحشتناكى . چه خواب لذت بخشى !
- چطور هم وحشتناك و هم لذت بخش ؟
خدیجه خوابش را براى ورقه تعریف كرد. ورقه كه با دقت به حرف هاى دختر عمویش گوش مى داد دست آخر گفت :
- مژده باد تو را اى ملكه قریش ! با مردى كه همچون آفتاب ، بلند مقام و نورانى و عالم افروز است ازدواج خواهى كرد.
خدیجه از شرم سرخ شد، ولى قلبش از شوق تپید.
حالا دیگر از یاد امین به در رفته بود. فقط به آن خورشید فكر مى كرد. آیا این مرد چه كسى خواهد بود؟
در عربستان چند خانواده به نام پادشاه زندگى مى كرد. بیش و كم سلطنت هم داشتند، منتها حدود سلطنتشان خیلى محدود بود.
مثلا آل منذر در عراق و ملوك كنده در نجد و پادشاهان حمید در یمن و غسان در شام .
آیا یكى از این پادشاهان به خواستگاریش پیش خواهد آمد.
فكرى كرد و دید این ها كه آدم نیستند. حكومت بر چند وجب خاك و بر چند قبیله گدا و گرسنه كه عنوانى نیست تا حكمرانش همچون خورشید جهانگیر بر آسمان وسیع بدرخشد.
خیالش پیش ملك زادگان ساسانى و پسران قیصر روم رفت . نه آن ها هم نه . آن ها هم آفتاب نیستند، تازه اگر آفتاب هم باشند ازدواج یك دختر عرب آن هم از قریش با یك نژاد بیگانه امرى محال است . نه هرگز دست خدیجه به دست رومى و ایرانى نخواهد رسید. خدیجه جز با یك مرد عرب كه طالعش خورشید درخشان باشد، شوهر نخواهد كرد.
خدیجه یك بند فكر مى كرد كه باز هم میسره آمد و گفت :
- خاتون من ، اینك محمد امین آمده و اجازه دیدار مى خواهد.
خواب شبانه فراموش شد. ملوك حمیر و غسان و آل منذر و آل كنده از یادش رفتند. یاد خورشیدى كه شب گذشته به دامنش افتاده بود و این طور ناراحتش كرده بود، از خاطرش محو شد.
- بگو فرمایید.
و بعد مشتاقانه به دیدارش شتافت .
هر كدام روى یك كرسى مجلل رو به روى هم قرار گرفتند، اما نگاه محمد مطقا به زمین بود.
فرصت خوبى بود كه خدیجه شمایل زیباى امین را از نزدیك به دلخواه خود ببیند.
ابتدا چشمش به موهاى مجعد و مشكین امین افتاد. موهاى فراوان و بى نهایت سیاه و بى نهایت زنده و شفاف و بعد آن پیشانى بلند و كمى برجسته و بعد آن گونه هاى گندم گون و در عین حال روشن كه آب جوانى از بشره اش مى چكید و بعد آن لب و دهان به هم آمده كه هیچ لب و دهان در هنگام سكوت به این قشنگى بسته نمى شد و بعد چشمان سیاه و ابروهاى ظریف و هلالى و بناگوش سیمین و هیكل رشیدش .
در این هنگام محمد به سخن درآمد.
- بنا به قرارى كه عمویم با سیده قریش گذاشته است آمده ام تا آماده كار شوم .
خدیجه كه در شنیدن این آهنگ دل ربا و در تماشاى لب و دهانى كه چنین سخن ادا مى كند محو بود، چند لحظه مكث كرد تا حواسش را جمع كند و جواب بدهد.
- آرى ، این طور قرار گذاشته بودیم و من افتخار مى كنم كه مال التجاره ام را به دست امین مى سپارم .
خدیجه بنا به یك قرار عادى به كسى كه مال التجاره اش را به فروش ‍ مى رسانید و تجارتش را به عهده داشت دو نفر شتر مى داد. بنابراین حاجتى نبود كه درباره قیمت این زحمت گفتگویى صورت بگیرد.
روز دیگر كاروان حجاز رو به شام به راه افتاد و محمد امین قافله سالار این كاروان بود.
آن لكه ابر كه چند سال پیش بر سر بازرگانان قریش سایه گسترده بود و دیگر كسى ندیده بود كه بر سر كاروانیان سایه بیندازد دوباره برگشت .
همه دیدند كه یك قطعه ابر همرنگ شیر از گوشه افق شناكنان به آسمان مكه آمد و بر سر این كاروان كه سالارش محمد امین است چتر كشید.
محمد در این سفر فرصت زیادى نداشت كه به سیر و سیاحت بپردازد. سرش به كار داد و ستد گرم بود، ولى هیچ وقت بازرگانان مكه در شهر دمشق بازارى به این رونق و روشنایى ندیده بودند.
از روزى كه این كاروان از مكه به دمشق عزیمت كرد تا روزى كه به مكه برگردد چشمان خدیجه به راه شام دوخته شده بود.
دیگر به جاى نشستن با دختران اشراف و گفتن و خندیدن دم پنجره اتاقش ، پنجره اى كه به روى جاده شام گشوده مى شد، مى نشست و از بازگشت كاروان حجاز انتظار مى كشید.
تا یك روز، عصر هنگام ، گرد و خاك كاروان از دور به چشمش رسید و بعد شترهاى مست و رهوار خود را شناخت و در این وقت ، نگاهش بالا رفت و به آن ابر وفادار كه از چند ماه پیش چتردار این قافله بود، افتاد كه همچنان بر سر مقدس محمد سایه افكنده بود.
بالاخره رسیدند، آمدند. میسره پیش از همه خود را به خاتون مكه رسانید. خدیجه دیگر نمى توانست خوددارى كند، بى آن كه از مال التجاره خویش و سود و زیان این معامله بپرسد، سراسیمه گفت :
- میسره احوال امین چطور است ، به او خوش گذشت ؟ این سفر ناراحتش ‍ نكرده ؟
میسره كه گویى سال هاست از این سؤ ال انتظار مى كشید، نشست و به تعریف و توضیح پرداخت :
- نمى دانى خاتون من كه این امین چه جوان نازنینى است ، چه بزرگوار است ، چه مهربان است ، چه جوانمرد است ، جمالش ، خصالش ، سخن گفتنش ، راه رفتنش ، نوازش و مهربانیش ، هر كدام صد كتاب تعریف دارند. او آقاى من بود. البته نماینده شما بود و به جاى آقاى من ایستاده بود، ولى با من همچون یك برادر حرف مى زد. كمكم مى كرد، همراه من به پرستارى شتران مى آمد، من از این موجود مرموز حكایت ها در این سفر دارم . از وى عجایبى دیده ام كه به شرح و بیان نمى آید. در میان راه دو نفر از شترهاى ما رنجور شدند. من دلتنگ شدم ، گفتم : چه كار كنیم ؟
لبخندى زد و دلداریم داد و بعد به پیش شتران از راه وامانده و از كار افتاده ما آمد و دست هاى بزرگ و پنجه هاى بلندش را پیش برد و سر و گوش ‍ شترها را نوازش داد. زبان بسته ها تا حرارت دست این مرد را احساس كردند مثل این كه جان تازه و جوانى تازه اى یافته باشند، از جا برجستند و به رقص ‍ و طرف درآمدند.
میسره مى گفت و خدیجه مى شنید. در این حال دیگر صداى میسره به گوش ‍ خدیجه نمى رسید؛ زیرا فكرش مستقلا با امین صحبت مى كرد و از امین صحبت مى شنید. او بى فاصله به دوست راه یافته بود. دیگر چه حاجت به این كه میسره حرف بزند.
- خودش كجاست ؟
- هم اكنون از راه خواهد رسید.
دهان خدیجه لبریز از نوازش و سؤ ال بود، ولى چه مى توانست بگوید؟ فقط این را بگوید كه من اگر به نمایندگان خودم در سفرهاى گذشته دو نفر شتر اجرت مى دادم ، به تو كه محمد امین هستى چهار نفر شتر اجرت خواهم داد. این چهار نفر شتر به زندگى آشفته ابوطالب كمك شایانى داد.
از نو سیر در آفاق و انفس و سیاحت در كوه حرا تجدید شد.
تا كار به دست مى آمد، محمد از كار رو بر نمى گردانید. چوپانى ، باغبانى ، كشیدن آب از چاه ، نوشانیدن آب به شترها و گوسفندها، نگهبانى از نخلستان ها و كار و كار... هر چه به وى پیشنهاد مى دادند انجام مى داد و اجرتش را به عموى خود مى پرداخت و وقتى بى كار مى ماند، سر به كوه حرا مى گذاشت .
عمو از این برادرزاده عزیز كه هم یادگار برادر جوان مرگش بود و هم یادبود محبت ها و مهربانى هاى پدر بزرگوارش عبدالمطلب را با خود مى داشت ، خیلى راضى بود، ولى یك نگرانى مبهم دم به دم قلبش را مى فشرد. آهسته از خود مى پرسید:
- بالاخره چه باید كرد؟ اشكال در چیست ؟ چه را چه باید كرد؟ مساءله ازدواج این جوان را كه اكنون پا به بیست و پنج سالگى گذاشته است چه باید كرد؟
از این طرف ابوطالب از خود مى پرسید: چه كنم ؟ و از طریق دیگر خدیجه شب ها تا سپیده دم بیدار و بى قرار مى ماند و فكر مى كرد كه اگر امین از دستش برود، محال است سر بر بالین مرد دیگرى بگذارد. خدیجه هم در این فكر بود چه كند كه محمد را از دست دختران سیه چشم حجاز برباید، تا سرانجام چاره اى جز ابراز راز ندید. كارى كه هیچ زن تا آن روز نكرده بود.
تا میسره برگردد یك لحظه آرام نداشت . چنان بود كه بر سر آتش نشسته باشد؛ میسره برگشت . بى آن كه مجال سخن گفتنش بدهد پرسید:
- چه گفت ؟
- گفت اطاعت مى كنم .
خدیجه همچنان بى تاب بود. اتاق را خلوت كرده بود تا دور از نامحرمان با محرم اسرار خود سخن بگوید.
حلقه بر در كوفته شد و محمد از در درآمد.
خدیجه از جا برخاست و در پیش پاى این نازنین مهمان احترام گذاشت . دوباره رو به روى هم بر كرسى قرار گرفتند.
محمد سر به زیر افكنده انتظار داشت از نو خدمتى به عهده وى گذاشته شود، ولى خدیجه از این جا و آن جا صحبت مى كرد و بالاخره گفت :
- شما اكنون بیست و پنج سال دارید؟
- این طور است .
- چرا عروسى نمى كنید؟
آن رگ مبهم كه در میان دو ابروى نازنینش به خط عمود كشیده شده بود و هنگام هیجان ، ضمیر درشت مى شد و برجسته مى گردید درشت شد و برجسته گردید و به گونه هاى ملیحش گل افتاد و گفت :
شرایط زندگى ...
- مثلا
- تهى دستى عمویم ابوطالب و بى كارى خودم .
خدیجه كمى مكث كرد و گفت :
- زنى را كه براى امین انتخاب كرده ام از تهى دستى ابوطالب و بى كارى شوهر عزیزش باك ندارد.
دوباره مكث كرد و پس از مكث :
- زنى ثروتمند است ، اگر خیلى زیبا نباشد زشت هم نیست ، در عوض ‍ شریف است ، از دودمان خود شماست ، فقط دو تا عیب دارد.
باز هم مكث كرد تا غوغاى درونى اش را بنشاند و پس از اندكى آرامش ‍ گفت :
- آرى دو تا عیب دارد. یكى آن كه پانزده سال از شما بزرگتر است و دیگر آن كه دو شوهر دیده ... ولى یك خوبى دارد كه این خوبیش بى نظیر است .
این خوبیش جمال نیست كه با مرور ایام زوال بپذیرد، این خوبیش مال نیست كه به تدریج از دستش برود، خوبیش ، خوبى بى نظیر و جاویدانش ‍ این است كه تو را دوست مى دارد. آن طور دوستت مى دارد كه تا كنون هیچ كس ، هیچ كس را با این شدت و صفا و صمیمیت دوست نداشته است . آیا این امتیاز كافى نیست ؟




نوع مطلب : نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد جواد فاضل، 
برچسب ها : فصل سوم : در آستانه نبوت،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:45 ق.ظ
Asking questions are actually pleasant thing if you are
not understanding something entirely, however this article presents pleasant understanding yet.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب