فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
او هنوز نمى دانست كه روزگارى با این مردم كار خواهد داشت . او نمى دانست كه میان او و مردم ماجراهایى برپا خواهد شد.
بى آن كه بداند چرا در اجتماعات این طور فرومى رود و روى آداب اخلاق اجتماعى بشر مطالعه مى كند، این كار را مى كرد.
حتى با مردم در عالم خیال حرف مى زد. از آن ها پرس و جو مى كرد.
از آرمان ها و آرزوهایشان مى پرسید. همچون طبیب حاذقى نبض و قلبشان را مى جست و به فكر دوا بود. دوایى كه دنیایى مریض را از بستر بیمارى به دربیاورد. دوایى كه این قلب هاى مرده و ارواح آلوده و پنجه هاى آغشته به خون و دهان هاى مالامال كف را به صورتى زنده و پاكیزه برگرداند.
محمد به چشم خود مى دید كه دو برادر بر سر چند درهم دعوا مى كنند و در نخستین جنبشى كه مى خواهند از خود نشان بدهند به روى هم خنجر مى كشند و آن كس كه زودتر خنجرش را از غلاف به در آورده زودتر به سینه حریفش فرومى برد.
محمد بارها این حوادث را دیده بود. به خاطر همین چند درهم ، انسانى كه مغز دارد، قلب دارد، گوش دارد، اگر تربیت شود، مى تواند فایده ها به مردم برساند، مى تواند منشاء خیرات و صالحات باشد، ناگهانى از دست مى رود. از سینه اش خون همچون فواره به بالا مى پرد و پس از ده تا پانزده دقیقه براى همیشه از تلاش و تقلا فرومى ماند و نابود مى شود، انگار چنین موجودى از مادر به دنیا نیامده بوده است .
محمد مى دید كه دو امپراطورى بزرگ دنیا، از این طرف ایران و از آن طرف روم ، بر سر یك پارچه آبادى به هم مى پرند. مردم بدبخت دنیا را به جان یكدیگر مى اندازند، شش برابر منافع آن آبادى خرج مى كنند و شش برابر جمعیت آن آبادى را به خاك و خون مى كشند و تازه كه آن آبادى را به تصرف درآوردند؛ جز یك تكه خرابه چیز دیگرى به چنگشان نمى ماند؛ زیرا میدان جنگشان همان خراب آباد بوده است .
محمد مى دید كه دنیا خیلى بدبخت است . محمد مى دید كه دنیا خیلى رسواست . بى آن كه به فكر چاره اش بیفتد، فقط تماشا مى كرد، فقط غصه دار بود و هر وقت از دیدار این چشم اندازهاى زننده و غصه دهنده خسته مى شد، سر به كوه و بیابان مى گذاشت و در سیر آفاق فرومى رفت .
آسمان را تماشا مى كرد. ستاره ها را تماشا مى كرد. این دستگاه عجیب را كه مایه حیرت فكرها و مغزهاست تماشا مى كرد. او نمى دانست كه روزگارى جدش ابراهیم هم در تماشاى این منظره هاى عجیب محو و واله بود.
وكذلك نرى ابراهیم ملكوت السموات و الارض و لیكون من الموقنین (8)
((آرى ، بدین ترتیب ملكوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان مى دهیم تا در صف اصحاب یقین درآید.))
از سفر شام به مكه برگشتند، اما آن محمد كه چند ماه پیش به سفر شام رفته بود، با این محمد كه اكنون از سفر شام به مكه برمى گردد خیلى تفاوت داشت .
دیگر به خانه بند نمى شد. راه كوهساران را یاد گرفته بود. لذت تماشاى آفاق و انفس ، كامش را لبریز كرده بود. همیشه گمش مى كردند، اما همیشه مى دانستند او در كجاست و چه كار مى كند.
او در كوه هاى ((حرا)) به پناه صخره اى مى خزید و با طبیعت ساكت و صامت ، خلوت مى كرد.
در آن تاریخ كه تحصیل علم ، ویژه معدودى از اشراف و نجباى ایران و روم بود، در ریگزارهاى حجاز مدرسه اى نبود تا محمد به مدرسه برود. عربستان كتابى نداشت تا این جوان یتیم دنبال مطالعه را بگیرد، وى جوانى ((امى )) بود.
وى نگارى بود كه به مكتب نرفته و خط ننوشته ، مى خواست از سیر آفاق و انفس ((مساءله آموز صد مدرس )) باشد.
حالا دیگر بزرگ شده بود. بیست و چهار سالش بود. براى خود و براى دودمان عبدالمطلب مردى بود. درست و حسابى چوپانى مى كرد، گله اى از گوسفندان را همچون موساى كلیم به پیش مى انداخت و خود به دنبالشان راه به كوهساران و صحرا مى برد.
چوپانى گوسفندان را پیشه خود ساخته بود تا روزى هم چوپانى این گله گم كرده راه و بدبخت را كه از شش طرف در چنگ گرگ هاى شهوت و غضب و ظلم و دروغ و مناهى و ملاهى گرفتارند از خطرها بركنار بدارد و به صراط مستقیم هدایت كند.
محمد در خانه عمویش ابوطالب به سر مى برد و براى مردم چوپانى مى كرد تا یك روز...
- دیگر در این كار هم سودى نیست چه باید كرد؟
محمد چشمان قشنگش را به روى عموى نازنینش دوخت و گفت :
- آیا چه كارى مى توانم انجام بدهم ؟
- آن كار كه اجداد تو داشتند.
- تجارت ؟!
- آرى تجارت اى عزیز دل من !
با تبسم گفت : عمو جان پیداست كه تجارت كار سودمندى است ، ولى سرمایه هم مى خواهد.
بوسه اى بر پیشانیش گذاشت و گفت :
- اگر تو آماده این كار باشى ، من سرمایه را تاءمین خواهم كرد.
و پس از چند لحظه مكث گفت :
- آرى اى یادگار برادرم ! اگر تو كار بازرگانى به پیش گیرى معیشت مرا هم از این آشفتگى به در خواهى آورد، مى بینى كه دستم تهى و عیالم زیادند، مى بینى كه عموى تو مردى ثروتمند نیست .
- آماده هستم عمو جان .
ابوطالب با چشمانى كه در آن نور خشنودى و رضایت مى درخشید از جا برخاست و پیراهن و ردایش را پوشید و به عزم ((تاءمین سرمایه )) از خانه به در رفت .
جز خدا هیچ كس نمى دانست سید قریش به كجا مى رود و در كجا مى خواهد براى برادرزاده خود سرمایه تجارت تهیه و تاءمین كند، اما از سرور و نشاطش پیدا بود كه خاطرش جمع است . مى داند حتما به مقصود خواهد رسید.
ابوطالب به دنبال سرمایه رفت و محمد دوباره با آن سرمایه معنوى كه در قلب و مغز خود داشت به سوداى سودمند خود پرداخت .
دوباره راه كوه حرا به پیش گرفت و در تماشاى آفاق و انفس فرورفت .
دوباره به خاطرات سفر شام خود برگشت و روش اقتصادى و رژیم حكومت و اوضاع اجتماعى جهان را به خاطر آورد. فقط احساس مى كرد كه این رژیم منحط است ، پست است ، زیان آور است .
فقط به جنبه هاى منفى اوضاع فكر مى كرد، فقط مى توانست به این جنبه فكر كند و رنج بكشد.
دیگر هیچ ...
خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤ ى بن غالب ، از بنى عدنان بود و نسب به اسماعیل بن ابراهیم (علیه السلام ) مى رسانید.
مادر خدیجه فاطمه دختر زایده از قبیله فهر بن مالك كه یك تیره قرشى است بود، ولى مادر فاطمه هاله بود و این هاله دختر عبد مناف ، یعنى خواهر هاشم بن عبد مناف بود.
خدیجه در آن روزگار كه دخترى خردسال بود رسما نامزد پسر عمویش ((ورقة بن نوفل )) حكیم معروف عرب بود، ولى این نامزدى به ازدواج نرسید.
خدیجه دخترى هیجده ساله بود كه با ابوهاله هند بن بناس تمیمى عروسى كرد و از وى فرزندى به نام هاله به دنیا آورد. پنج سال كه از تاریخ این عروسى گذشت ، هند بن بناس بدرود زندگى گفت و پس از سه سال ، خدیجه به عقد عتیق بن عابد مخزومى درآمد و حاصل ازدواج دومش دخترش هند بود و به خاطر همین هند، خدیجه را ((ام هند)) مى نامند.
عتیق هم پس از چندى چشم از دنیا فروبست و خدیجه تنها ماند، اما هرگز تنها نبود.
خدیجه را در تاریخ عرب بانویى ثروتمند مى شناسند و وى را در صف ثروتمندترین بازرگانان حجاز مى نشانند. شاید این طور بود و شاید هم در نتیجه بخشش و جود و مناعت و همت اعلاى خود به این شهرت عظیم مالى رسیده باشد.
چه بسیار مردمى كه از وى بیش تر مال و منال داشتند، اما به قدر یك دهم از شهرت و عظمت تاریخى وى را نتوانستند به دست بیاورند.
مال خدیجه مال سر و صدادار و خانه خدیجه خانه فاخر و شامخ بود كه درهایش به روى تمام اقوام عرب گشوده بود.
از دورترین زوایاى شبه جزیره عربستان ، اگر خانواده اى به قحطى و تهى دستى دچار مى شد یا سرپرستش را از دست مى داد، یك راست راه مكه به پیش مى گرفت و سر بر آستانه خانه خدیجه مى نهاد. در حقیقت از شهر مكه و اعیان مكه ، تنها هدفش خدیجه و خانه وى بود.
و به همین جهت خدیجه را ((ام الصعالیك )) و ((ام الایتام )) مى نامیدند.
به راستى این زن ، مادر بینوایان و یتیمان بود و ابوطالب هم به خاطر تاءمین مقصود خود راه خانه خدیجه را پیش گرفته بود.
زنان عرب ، به ویژه زن هاى حجاز، هم زود جوان و هم دیر به پیرى مى رسند.
این كه در شریعت مطهره اسلام دختر نه ساله بالغ شناخته شده ، بیش تر دختران عرب ملاك قاعده شمرده شده بود.
این دختر در نه سالگى جوان مى شود، ولى پیریش ، یعنى رگل زنانگیش ، تا پنجاه و پنج و در پاره اى از قبایل تا به شصت سالگى دوام مى گیرد. یعنى تا آن روزگار مى تواند مادر شود.
خدیجه در این هنگام زنى چهل ساله و دو شوهر دیده و به قول ما پا به سن بود. مع هذا دختران خیلى جوان عرب نسبت به وى انس و الفت عجیبى داشتند. زنى با نشاط و روشنفكر و با ذوق بود، فصیح بود، جمیل بود، مهمان نواز و بزرگ منش بود، خوب مى پوشید، خوب پذیرایى مى كرد، شرف خانواده و تشخص قومى داشت .
پسران اشراف با این كه خیلى از وى كم سال تر بودند همه از وى خواستگارى مى كردند. او هم مى خواست شوهر كند، اما دلش به هیچ یك از این خواستگارها بند نمى شد.
انتظار مى كشید، از كه ؟ از یك مرد مجهول ، از یك نفر كه باید با دست خدا به دستش برسد.
تنهایى خود را گاهى با ورقة بن نوفل ، پسر عمویش كه روزگارى نامزدش بود و حالا دیگر پیرمردى نابینا شده بود و گاهى با دختران جوان مكه كه همه با دل و جان مشتاق دیدار وى بودند، مى گذرانید.
آن روز هم روزى از روزهاى دنیا بود كه با دختران قریش نشسته بود و مى گفت و مى خندید كه ناگهان میسره غلام و پیشكار امور زندگانیش ، از در درآمد و گفت :
- سید بنى هاشم عمران بن عبدالمطلب از راه رسیده و تقاضاى دیدار دارد.
خدیجه یك باره خنده اش را در هم شكست و با چهره شگفت گرفته اى گفت :
- عجب ، ابوطالب سید بنى هاشم ؟
- آرى خاتون من ، ابوطالب مى خواهد از شما دیدار كند.
با دست پاچگى دستور داد كه ابوطالب را به اتاق پذیرایى ببرند و خود هم از دوستان جوانش معذرت خواست و به سراغ این مهمان گرامى رفت . تشریفات ابتدایى برگزار شد. ابوطالب طى مقدمه اى گفت كه ملكه قریش ((یعنى خدیجه )) همه ساله مردى از مردم مكه را با مال التجاره خود به شامات و یمن مى فرستد.
((خدیجه هم از بازرگانان قریش بود كه رحلة الشتاء و الصیف داشت . در زمستان مال التجاره به یمن و در تابستان به شام مى فرستاد.))
آیا این طور است ؟
خدیجه در جواب گفت :
- این طور است اى سید عرب .
- آیا امسال به خاطر سفر شام كسى را انتخاب كرده اید؟
- نه هنوز، ولى در این فكرم كه انتخاب كنم .
ابوطالب لبخندى زد و گفت :
- خوب است زحمت نكشید؛ زیرا من براى مال التجاره شما جوان رشید و شریفى را انتخاب كرده ام .
بى اختیار قلب خدیجه فشرده شد، خون به گونه هایش دوید.
- این جوان كیست ؟
- برادرزاده ام .
ابوطالب نه برادر داشت و بچه هاى این نه برادر همه برادرزاده اش شمرده مى شدند، ولى خدیجه بى اختیار گفت :
- امین را مى گویید؟
- آرى ، محمد امین برادرزاده ام در این سفر مسئولیت مال التجاره شما را به عهده خواهد داشت ، یعنى این طور تقاضا مى كنم .
تا چند لحظه زبان خدیجه بند آمده بود. بى آن كه دلیلش را ادراك كند، احساس مى كرد كه سخت آشفته شده است .
مع هذا سعى كرد و بر اعصاب خود چیره شد و آن وقت گفت :
- با منتهاى اشتیاق ، امین را به خاطر مال التجاره ام قبول دارم .
ابوطالب خوشحال شد.
پس به دیدارتان بیاید؟
- حتما... تا با هم صحبت كنیم و قرار این سفر را بگذاریم .
ابوطالب خندان و خرسند به خانه برگشت .