فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
- از قول من به سادات عرب بگو كه امشب مهمان ما خواهند بود.
خدمتكار صومعه به قافله نزدیك شد و در برابر بازرگانان قریش احترام گذاشت و آن وقت پیام سرجیوس را با این بیان به تجار مكه رسانید:
امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند.
تا كنون چنین مهمانى سابقه نداشت . سادات عرب !
این بازرگان كه هر كدام بیش از بیست بار از مكه به شام و از شام به مكه رفته بودند، هرگز از دهان كسى به یك چنین عنوان افتخار نیافته بودند.
یعنى چه ؟ سادات عرب عنوان كیست ؟
آن كبریا و خودپرستى كه با خون این نژاد آمیخته است ، در این هنگام به جوش و جنبش درآمد. هر كدام پیش خود به اعتبار خویش آفرین گفتند و بعد از راهب تشكر كردند و دعوتش را پذیرفتند.
باید دسته جمعى به مهمانى بروند. همه ، همه ، زیرا هیچ كس رضا نمى دهد كه سید عرب نباشد.
راهب بحیرا از سادات عرب دعوت كرد و آن كس كه به این مهمانى پا نگذارد ((سید عرب )) نیست . پس در این جا صحبت از این نیست كه شبى را باید در سر سفره یك مسیحى دست و دل باز و كریم ، خوردنى هاى مطبوع خورد و نوشیدنى هاى گوارا نوشید، بلكه صحبت از كلمه ((سیادت )) است ، آن هم ((سیادت بر عرب )).
همه باید به مهمانى بروند، ولى باید این بارهاى گران قیمت و این كالاهاى هندى و یمنى را در این صحرا به دست یك عده غلام سیاه و ساربان بیابانى بسپارند. آیا این كار، كارى خردمندانه است ؟
پس چه باید كرد؟ آن كس كه گذشت دارد و مى تواند از لقب سیادت عرب بگذرد و چشم از این مهمانى بپوشد و پهلوى بارها بماند كیست ؟
ابتدا به یكدیگر نگاه كردند، اما هیچ كس جراءت نكرد از دیگرى تمنا كند كه دعوت راهب را ندیده بگیرد و پهلوى مال التجاره بماند. نگاه ها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نومیدانه از هم گذشتند و بعد یك باره نگاهشان به چهره گل افكنده محمد خیره شد:
- امین ! امین !
این نخستین بار بود كه به محمد لقب امین داده شد.
- امین پهلوى مال التجاره خواهد ماند.
ابوطالب با صداى نعره مانندى گفت :
- برادرزاده من سیدالسادات است . او باید در مهمانى سرجیوس حضور داشته باشد.
اما محمد خودش گفت : نه عمو جان ! من ترجیح مى دهم كه پهلوى بارها بمانم . چشم ها و دهان ها از فرط حیرت چاك خوردند.
آیا باور شدنى است كه یك جوان قریشى ، آن هم هاشمى ، آن هم پرورش یافته بر دامان عبدالمطلب سیدالعرب ، تا این اندازه بتواند گذشت نشان بدهد.
((سرجیوس )) از سادات عرب مهمانى كرده و براى یك پسر جوان كه تازه پا به اجتماع گذاشته این فرصت بى نظیر است . اگر اكنون براى خود این افتخار را دست و پا نكند دیگر چنین فرصتى به چنگش نخواهد آمد. دیگر چه وقت مى تواند مقام سیادت را براى خود به دست بیاورد.
- چرا اى عزیز من نمى خواهى به مهمانى این راهب مسیحى قدم رنجه فرمایى ؟!
- بگذارید تنها بمانم تا مال التجاره شما را نگه بدارم و هم كمى فكر كنم .
اعیان عرب از این كه دیدند مساءله نگهبانى از مال التجاره حل شده ، سخت خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامه هاى فاخر پوشیدند و از پیش و دنبال به سمت صومعه راهب به راه افتادند.
هنوز آفتاب آن روز از سراشیبى افق به آب هاى مدیترانه فرو نغلتیده بود، هنوز سرجیوس دم دریچه صومعه ایستاده بود، شاید از مهمانان تازه رسیده اش انتظار مى كشید.
چشمش به بازرگانان قریش افتاد. بى اختیار نگاهش به بالاى سرشان توى هوا غلتید. یك برودت مرموز كه جز نومیدى مایه اى ندارد به خونش افتاد. آهسته از خود پرسید؟
- پس كو آن یك قطعه ابر؟
همچنان ایستاده بود. مثل این كه سراپا خشكش زده بود.
مهمانان از راه رسیدند و به رسم جاهلیت سلامش دادند:
عم مسائا
به سلامشان جواب داد و به مقدمشان تهنیت گفت و آن وقت پرسید:
- مگر خدمتكار من تقاضاى مرا به عرض سادات عظام نرسانیده ؟
- چرا از ما دعوت كرده كه از نعمت شما بهره مند شویم .
- مگر از قول من تقاضا نكرده كه بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟
- البته این طور گفته بود.
سرجیوس در این جا با لحن اسفناكى گفت :
- مثل این كه همگان قدم رنجه نفرموده اند.
یك عرب بى تربیت كه حتما از قریش بود قرقر كرد:
- فقط یك پسر یتیم ... كه او هم نگهبان مال التجاره است ، فقط او نیامده .
دست ابوطالب بى اختیار به سمت قبضه شمشیرش چسبید:
- فرومایه ! من این یاوه گویى ها را تحمل نخواهم كرد. محمد یتیم نیست ، بلكه امین است .
راهب بحیرا دست و پاچه شد، دیگران پا به میان گذاشتند و میان ابوطالب با آن یاوه گوى بى ادب فاصله گرفتند و براى راهب بحیرا توضیح دادند كه یك جوان نو سال با ما همراه است و چون این جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است ، به جا مانده تا كالاى ما را از دستبرد ساربانان و حوادث دیگر ایمن بدارد.
سرجیوس خوشحال شد و گفت :
- آیا به ضمانت من اعتماد دارید؟
- البته .
- من به عهده مى گیرم كه اگر نقیصه اى به اموال شما راه یابد، هر چه باشد جبران كنم . بنابراین او را هم به همراه بیاورید.
تازه به پاى سفره نشسته بودند كه ناگهان چشم سرجیوس به آن پاره ابر افتاد. دید آن چتر آسمانى در فضا به حركت درآمده و دارد به سوى صومعه مى آید و پس از چند لحظه ، محمد از راه رسید.
- جلوتر بیا. جلوتر تا تو را بهتر ببینم .
عرب ها با اشتهاى شعله كشیده اى نان و گوشت مى خوردند. فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرف هاى راهب را بشنود.
البته دیگران هم مى توانستند به این گفتگو گوش كنند.
- اسم تو چیست ؟
- محمد!
روى این اسم مكث كوتاهى افتاد.
سرجیوس زیر لب چند بار این اسم را تكرار كرد. محمد، محمد و بعد پرسید:
- از كدام قبیله ؟
- از قریش .
- از كدام دودمان ؟
- از آل هاشم بن عبد مناف .
- چرا به مهمانى من نیامده اى ؟
- قبول كرده بودم كه از مال التجاره نگهبانى كنم ، به علاوه ...
- به علاوه ؟
- دوست مى داشتم تنها بمانم .
- در تنهایى چه كنى ؟
- فكر كنم ، آسمان ها را، ستاره ها را، دنیا را تماشا كنم .
- در این تماشا به چه فكر كنى ؟
محمد خاموش ماند.
راهب بحیرا دوباره گفت :
- دلم مى خواهد تو را ببینم .
- در برابرت ایستاده ام ، مرا ببین .
- مى خواهم میان دو شانه ات را ببینم .
- اجازه مى دهم .
راهب بحیرا به پشت سر محمد پیچید.
بازرگانان قافله لقمه ها را از دست گذاشتند و با حیرت به كارهاى این ترساى پیر نگاه مى كردند. مى خواهد چه چیز را ببیند؟
سرجیوس پیراهن پیغمبر را از پشت سر پایین كشید و تا چند دقیقه آن طور كه گویى كتاب مقدسى را تلاوت مى كند، در میان شانه هاى محمد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت : ((اوست ، اوست )).
ابوطالب كه تا این لحظه خاموش ایستاده بود پرسید:
- این ((او)) كیست ؟
راهب بحیرا آهى كشید و گفت :
- آن كس كه مسیح از وى یاد كرده و به مقدمش بشارت داده است .(7)
این سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت و گفت :
- با این جوان نسبتى دارید؟
- آرى ، پسر من است .
- هرگز چنین چیزى نیست ، نه ، این طور نیست .
ابوطالب با تبسم گفت :
- چطور این طور نیست ؟
- این جوان باید یتیم باشد.
خنده بر لب هاى ابوطالب خشكید.
- از كجا دریافته اى كه او یتیم است . آرى یتیم است و برادرزاده من است .
- بنابراین احتیاط كن كه او را نشناسند. مى فهمى اى سید عرب ، احتیاط كن كه یهودى ها به این اسرار پى نبرند، مبادا نابودش كنند.
- چرا مگر چه گناهى كرده كه مى ترسید نابودش كنند؟
راهب بحیرا به ابوطالب جواب داد، اما مثل این كه با خودش حرف مى زند، آواى مرموزى داشت :
- آتیه او، آینده او، آنچه او خواهد كرد، آنچه با دست او به وجود خواهد آمد. آن حوادث و ملاحم كه در انتظار اوست و آن حوادث و ملاحم كه به انتظار ظهور وى در ابهام آینده غنوده اند.
ابوطالب از این حرف ها چیزى سر در نیاورد. مع هذا پرسید:
- شما چه مى دانید كه در آینده اش حوادث و ملاحم پنهان است ؟
- در این خط مقدس كه میان شانه هایش نوشته شده ، آنچه خواندنى بود خوانده ام و از آن ابر سفید كه بر بالاى سرش چتر زده ، آنچه شنیدنى است شنیده ام ، دیگر چه بگویم ؟
پس از چند لحظه سكوت :
- بنشینیم و نان و گوشت بخوریم .
محمد و ابوطالب هم در كنار راهب بحیرا پاى سفره نشستند.
گفته مى شود كه در آن شب ، سرجیوس قلم نقاشى برداشت و پرده اى از صورت محمد ترسیم كرد و آن پرده اكنون در موزه واتیكان هنوز موجود است .
در بیوگرافى سرجیوس ، راهب بحیرا، گفته اند كه وى نقاش زبردستى بود.
كاروان قریش رو به دمشق گذاشت . بازرگانان عرب در طى راه چندى از راهب بحیرا و محمد سخن مى گفتند، ولى اندك اندك این خاطره از خاطرشان محو شد؛ زیرا مردمى تاجرپیشه بودند و جز به كالاى خود به چیز دیگر نمى توانستند فكر كنند.