تبلیغات
دانشنامه آزاد - عهد كودكى 2

دوستان

Page Ranking Tool ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ۩۞۩ جذابترین های اینترنت=برمودا ۩۞۩ ..... آگهی رایگان آگهی رایگان ..... یاس دانلود .:: یاس دانلود ::. - .:: دانلود رایگان نرم افزار + تبادل لینک اتوماتیک ::. Download For PC Download For PC ..... Used Engines Used Engines ..... اگه بی کاری بیا تو اگه بی کاری بیا تو ..... ایستك 20 ایستك 20 ..... آسیستول آسیستول ..... بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران بزرگترین وبلاگ خبری تحلیلی سیاسی ایران ..... بهترین سایت تفریحی ایران بهترین سایت تفریحی ایران ..... بی نشونی بی نشونی ..... بیطار مبارز غیبت بیطار مبارز غیبت ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... تبادل لینک تبادل لینک ..... جانم فدای رهب جانم فدای رهب ..... حسابداری (مسعود یزدانی) حسابداری (مسعود یزدانی) ..... دایرکتوری تبادل لینک دایرکتوری تبادل لینک ..... دل نوشته های سپهر دل نوشته های سپهر ..... دلباختگان ثامن الائمه (ع) دلباختگان ثامن الائمه (ع) ..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... دنبال یه پسر خوب می گردم..... ..... دولت 63 درصدی دولت 63 درصدی ..... زاگرس 831 زاگرس 831 ..... زندگی زیباست زندگی زیباست ..... سایت تفریحی صبافان سایت تفریحی صبافان ..... سلام چه خبر همه نوع آگهی استخدام ..... شارژ بخر ،سكه طلا ببر شارژ بخر ،سكه طلا ببر ..... طنز و خنده و جک طنز و خنده و جک ..... عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی عکس ، شعر و مطالبی از دکتر علی شریعتی ..... فروش کارتون های قدیمی فروش کارتون های قدیمی" title="" target="_blank">فروش کارتون های قدیمی ..... فروشگاه سنگهای معدنی زینتی فروشگاه سنگهای معدنی زینتی ..... فقط حیدر امیرالمومنین است فقط حیدر امیرالمومنین است ..... قشنگ ومشنگ قشنگ ومشنگ ..... کلـــــــبه تاریــــــــک کلـــــــبه تاریــــــــک ..... نصیحت نصیحت ..... نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست نفسم می گیرد در هوایی که نفس تو نیست ..... هر آنچه از الکترونیک میخواهید هر آنچه از الکترونیک میخواهید ..... همه نوع آگهی استخدام همه نوع آگهی استخدام ..... Page Ranking Tool

من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم

جستجو

لینکدونی

نام کتابها

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فهرست کتابها


تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین


زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان


رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى


استفتائات آیت الله خامنه ای


اسلام پزشك بی دارو

نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد

احكام ولایى در حكومت علوى

كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات

اینترنت 2

بنیان‏هاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود

تدارک جنگ بزرگ

تغییر رهبری در جهان عرب

حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)

خاتمیت، امامت و مهدویت

عدالت اجتماعى

عوامل ناپایدارى حكومت علوى

فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری

عهد كودكى 2

آمنه بنت وهب (علیها السلام ) زنده بود و مى توانست شخصا به فرزندش ‍ شیر بدهد، اما اشراف عرب اصرارى داشتند كه شیرخواران خود را با شیر دایه پرورش دهند و باز هم اصرارى بود كه این دایه از میان زنان چادرنشین انتخاب شود. زنى كه نجیب و فصیح و شریف و پاك دامن باشد. به خاطر این مولود عزیز چندین دایه آورده بودند، ولى او پستان هیچ كدام را نپذیرفت تا بالاخره حلیمه از قبیله بنى سعد كه به نیت دایگى از صحرا به مكه آمده بود، به خاندان عبدالمطلب راه یافت . مثل این كه محمد یتیم ، از این زن مقدس انتظار مى كشید. تا چشمش به حلیمه افتاد بازوهاى خود را گشود و به آغوش وى رفت و پستانش را به دهان معجزبیان خود گرفت .

نگارنده در این كتاب ، تصمیم ندارد از معجزات رسول اكرم (صلى الله علیه وآله ) آنچه را كه به صورت معجزه در كتاب ها یاد كرده اند، عنوانى به میان بیاورد؛ زیرا علاوه برا ین كه این مختصر، گنجایش حكایات و روایاتى بدان طول و تفصیل را نمى دهد، پیامبر اعظم اسلام را از ذكر معجزات و كراماتش بى نیاز مى دانم .
در همین لحظه كه در نگارش این مطالب ، قلم من به روى كاغذ مى چرخد بر روى گلدسته هاى تهران ، مؤ ذنین به اشهد ان محمدا رسول الله ندا در داده اند. این نداى مقدس ، ندایى است كه در هر شبانه روز پنج بار از گلوى چهارصد میلیون نفر مسلمان (6) دنیا در فضا طنین مى اندازد.
آیا معجزه اى از این روشن تر و استوارتر و باور شدنى تر و پایدارتر، سراغ دارید؟ تسخیر چهارصد میلیون نفر انسان كه در طول چهارده قرن شب و روزى پنج بار به كلمه اشهد ان محمدا رسول الله دهان باز مى كنند و بر نبوت وى صمیمانه گواهى بدهند، معجزه اى است كه هزار بار از سخن گفتن ریگ و گرگ و شكافتن ماه و لرزیدن زمین ، نبوت محمد بن عبدالله (صلى الله علیه وآله ) را روشن تر و رساتر جلوه مى دهد.
دیگر چه حاجت كه فصلى بگشاییم و از احادیث و روایات معجزنما سخن بگوییم تا خوانندگان ، آنان كه بیش تر روى مادیات و محسوسات فكر مى كنند بر ما خرده بگیرند و با ما باب احتجاج و جدال باز كنند.
معجزه محمد، زندگانى محمد و ظهور محمد و قیام محمد و قرآن محمد و دین جاویدان محمد است كه كس را در برابرش یاراى لجاج و انكار نیست .
ولى مع هذا آنچه را كه در روایات عرب یاد كرده اند و ما هم از یادش ‍ چاره اى نداریم ، تحولات آشكارى كه از وجود حضرت محمد در قبیله بنى سعد پدید آمده و حقایقى است كه اعراب بادیه نشین با چشم سر دیده اند.
اعراب بادیه نشین و قبیله بنى سعد به خاطر دارند كه دو سال آزگار بركت آسمان ها از اراضى شان برداشته شده بود و چیزى نمانده بود، یك باره گوسفندان و شترانشان از گرسنگى و تشنگى جان بدهند. بر قبیله بنى سعد خیلى سخت مى گذشت ، نه در زمین گیاه سبزى دیده مى شد كه چهارپایانشان دندان به آن گیاه بزنند و نه از آسمان بارانى فرومى ریخت كه در غدیرهایشان براى روزهاى تشنگى ذخیره اى بماند.
اما در آن روز كه حلیمه سعدیه قنداقه محمد را در آغوش كشید و پا به قبیله گذاشت ، ناگهان روز و روزگار عوض شد. ابرها نابهنگام به هم پیوستند و باران بى دریغ خود را بر سر آل سعد فروریختند. زمین ها با وضع حیرت انگیزى سبز شدند. پستان گوسفندان از شیر لبریز شد. نه تنها بنى سعد از آن قحط و غلا نجات یافتند، بلكه از بركت وجود این كودك شیرخوار، عشایر آن سرزمین عموما به رفاه و آسایش رسیدند. فقیرترین قبایل عرب در ردیف غنى ترین قبایل قرار گرفت .
و نیز آنچه از اظهارش ناگزیریم ، رشد خارق العاده اى بود كه در وجود مقدس محمد دیده مى شد. درست آن طفل یك شبه مى گویند ره صد ساله مى رود این نازنین طفل بود.
وقتى به سن چهار سالگى رسید، توانست با برادر رضاعى خود ((ضمره )) همراه گوسفندان به صحرا برود، وى از كار چوپانى لذت بسیارى مى برد.
پیامبران پیشین هم ، چنین بودند. هر كدام چندى به چوپانى و رعایت گوسفندان مى گذرانیدند. مثل این كه رعایت و نگاهدارى و هدایت حیوان ناطق را باید در كنار حیوان صامت تمرین كرد.
در میان انبیاء، آنان را كه ما مى شناسیم ، ابراهیم خلیل ، پسرانش اسحاق و اسماعیل ، موساى كلیم و عیساى مسیح (علیهم السلام )، هر كدام مدتى در رخت شبانى به سر بردند تا جامه نبوت به بر كردند و مسئولیت ارشاد و هدایت بشر را به عهده گرفتند.
قبیله بنى سعد عموما و حلیمه سعدیه خصوصا در زندگى این كودك هاشمى عجایبى مى دیدند كه برایشان شگفت انگیز و احیانا ناراحت كننده بود.
مثلا این رشد غیرعادیش ، سخنان چندین بار بزرگ تر و درشت تر از سن و سالش ، سكونش ، سكوت هاى آسمانى و معنى دارش .
در نخستین روزى كه مى خواست با برادرش ((ضمره )) به صحرا برود، حلیمه دستش را گرفت و به خیمه اش برد و موهاى سیاه و مجعدش را شانه كرد و به چشمان جذابش سرمه كشید و بعد یك گردن بند كه از چند مهره منقوش تشكیل مى یافت به گردنش انداخت .
محمد نگاهى به این مهره ها انداخت و با لحن شیرینى پرسید:
این چیست ؟
این حرز است ، این طلسم است .
فایده اش چیست ؟
فایده اش این است كه به گردن هر كس باشد از شر جن و انس در امان است .
خنده كنان با تكان دست گردن بند را پاره كرد و با همان شیرینى گفتارش ‍ گفت :
من كسى را دارم كه از تمام شرها و بدى ها حفظم مى كند. من حاجتى به این گردن بند ندارم .
باز هم حلیمه مى گوید:
شوهرم حارث داشت مادیانش را تیمار مى كرد، محمد و ضمره به صحرا رفته بودند، با شوهرم داشتم صحبت مى كردم ، داشتم از همین كودك مبارك صحبت مى كردم ، داشتم مى گفتم : از وقتى كه قنداقه اش به این صحرا آمد درهاى نعمت و بركت از آسمان و زمین به روى ما گشوده شد. ناگهان ضمره نفس زنان از صحرا برگشت و همچنان رسیده و نرسیده فریاد كشید:
مادر این كودك هاشمى را كشتند.
كه را؟
محمد را، برادر مرا كشتند.
شوهرم با هراس و ترس فراوان پیش دوید و نعره زد:
چه مى گویى ضمره ؟ چه كسى او را كشت ؟
چه مى دانم . دو مرد سپیدپوش بغلش كردند و به روى دامن سپیدشان خواباندند و آن وقت سینه اش را با خنجر شكافتند و...
دیگر نایستادم تا حرف هاى پسرم تمام شود. شیون كنان به سمت صحرا دویدم . ضمره و حارث هم از دنبالم مى دویدند، داشتم دیوانه مى شدم ، خیال مى كردم هم اكنون با جنازه غرقه به خونش رو به رو خواهم شد. اما ناگهان خودش را دیدم كه مثل قرص ماه بر روى تپه مى درخشد.
فریادى زدم و آغوشم را به رویش گشودم . او مثل همیشه لبخندى به لب داشت .
در من یاراى پرس و جو نبود، ولى شوهرم از او پرسید:
این جا كه آمده ؟ چه كسى با تو كار داشت ؟
جوابش فقط سكوت بود.
شوهرم عقیده داشت كه جن ها سر به سر این پسر نازنین مى گذارند و تاءكید كرد كه هر چه زودتر بردارم و در مكه به عبدالمطلب پس بدهم .
من به این پیشنهاد رضا نمى دادم ، تا آن شب كه زنى كاهنه پسرم محمد را دید و از روى كتابى كه در دست داشت اسرار خطرناكى را بروز داد.
این پیرزن پس از مطالعه هاى كاهنانه خود، سرش را بلند كرد و چند لحظه خیره ، خیره به چشمان محمد نگریست و آن وقت فریاد كشید:
اى فرزندان عرب ! این كودك را بكشید. این كودك شكننده بتكده هاى شماست . نگذارید بزرگ شود وگرنه سرزمین عربستان را در برابر قدرت خود به زانو خواهد درآورد.
از آن شب بر جان كودكم ترسیدم و با سرعت وى را بردم و در مكه به دست مادرش سپردم .
رسول اكرم اسلام تا شش سالگى در آغوش مادر جاى داشت . شش ساله بود كه آمنه بنت وهب به یثرب رفت و در آن جا آن نازنین مادر را از دست داد و به همراه ام ایمن ، بى مادر به مكه برگشت ، اما محبت و نوازش هاى عمیق عبدالمطلب مجالى نمى داد كه نواده یتیمش به یاد پدر و مادر خود غصه دار بماند.
افسوس كه این دوران هم چندان دوام نیافت . به هشت سالگى كه پا گذاشت ، عبدالمطلب هم از این جهان دیده فروبست و سرپرستى محمد به عهده عموى گرامیش ابوطالب افتاد.
این ابوطالب كه پدر امیرالمؤ منین بود، براى پیامبر ما هم پدرى مهربان به شمار مى آمد.
رنجى كه ابوطالب به خاطر این برادرزاده عزیز كشید، بى نظیر بود.
اگر چه عبدالمطلب هم براى محمد امین پدرى كرد، ولى شرایط محیط در زمان عبدالمطلب صورتى و در زمان ابوطالب صورت دیگرى داشت .
عبدالمطلب از نظر مقام سیاسى و اجتماعى خود كه همچون پادشاهى بى تاج و تخت بر سرزمین بطحا سلطنت مى كرد، خیلى آسان مى توانست محمد را از دست دشمنان وى حفظ كند، ولى ابوطالب آن قدرها حشمت و جلال نداشت كه بى درد سر از این امانت گرانمایه نگاهدارى كند.
از طرفى محمد روز به روز بزرگ تر مى شد و به همین نسبت دشمنانش ‍ بیش تر به قصد جانش فكر مى كردند.
رسول اكرم ما با این كه هنوز خیلى بچه بود، در مجامع و محافل بزرگ عرب حضور مى یافت . خواه تنها و خواه با عمویش ابوطالب ، به بازار عكاظ و مجنه و ذى المجاز، پهلوى عرب هاى بیابانى مى نشست ، حرف هایشان را مى شنید، در عادات و مراسم اجتماعیشان فرومى رفت و از این لحاظ هم همیشه با خطر مقرون بود.
فكر این كه مبادا این نازنین كودك از دست برود ابوطالب را سخت ناراحت مى داشت تا آن جا كه وقتى به قصد تجارت رو به شام مى آورد، چاره اى ندید جز آن كه برادرزاده عزیزش محمد را هم با خود به شام ببرد.
این سفر، نخستین تكانى بود كه قدرت توحید به بت ها و بت پرستان مكه مى داد. در این سفر اسرارى كه تا آن روز بر مردم مكه حتى بر ابوطالب ، یعنى نزدیك ترین و محرم ترین كسان محمد هم پوشیده بود، بیش و كم آشكار شد و باید بگوییم كه مسئولیت نگاهدارى محمد (صلى الله علیه وآله ) را بیش از پیش سنگین ساخت و ابوطالب را به عظمت این مسئولیت آشنایى بیش ترى بخشید.
قافله اى كه از پوست و پشم و فلفل و محصولات یمنى گران بار بود، از خاك حجاز به سوى شام مى رفت و در فصل یكم توضیح داده ایم كه قریش در چهار فصل سال ، دو فصل به تجارت عزیمت مى كرد؛ رحلة الشتاء و الصیف
در زمستان محصولات شام را به یمن مى رسانید و در تابستان محصولات یمن را به شام مى برد و این فصل ، فصل تابستان ، آن هم تابستان حجاز بود كه كاروان مكه در ریگزارهاى بطحا راه پیمایى مى كرد، اما از این راه پیمایى تابستانى رنج و عذابى نمى دید؛ زیرا پاره ابرى همیشه بر بالاى سرش ‍ سایبانى داشت .
این چتر شیرگون را دست رحمت و مرحمت الهى به خاطر یك نفر فقط، نفرى كه با آن كاروان همسفر بود، بر سر كاروانیان افراشته بود. كسى نمى دانست این هواى آتش فشان چرا دیگر گرم نیست ؟ چرا لطف بهارى و نسیم بهشتى دارد؟ سفر كردن در فصل تابستان ، آن هم تابستان حجاز كار بسیار دشوارى است و احیانا خطرناك است .
در این فصل ، سفر كردن بیمارى دارد، آفتاب زدگى دارد، مسمومیت دارد و با هزاران رنج و بلاى دیگر هم تواءم است .
البته هواى شامات و سوریه در فصل تابستان نه تنها زننده نیست ، بلكه همچون هواى ییلاقات بسیار روح افزاست ، ولى كاروان قریش تا خودش را از مكه به مرز شام و بالاخره به ((دومة الجندل )) برساند، جانش به لب رسیده بود. كاروان قریش در این سفر خیال مى كرد كه یك باره از سرزمین شام رو به دمشق آورده ؛ زیرا از مشقت ها و عذاب هاى گذشته در میان نمى دید.
هیچ كس مریض نشد، هیچ كس از شدت گرما نمى نالید، از همه شگفت انگیزتر شترانى كه بار گران به پشت داشتند همه جا مستانه راه مى رفتند، چنان كه گویى تازه از چراگاه برگشته اند.
یك بازرگان از بنى ثقیف كه اسمش جندب بود، چند بار این سخن را تكرار كرد:
چه سفر مباركى است .
محمد (صلى الله علیه وآله ) را در قبیله بنى سعد ((مبارك )) مى نامیدند؛ زیرا آشكارا احساس كرده بودند كه بركت وجودش آل سعد را از روى خاكستر بلند كرده و بر توده هاى زر نشانیده است .
محرمانه چند جفت چشم به روى محمد خیره شد، ولى او مثل همیشه خاموش و غرق در فكرها و اندیشه ها بود. بالاخره به شام رسیدند. آن جا دیگر خاك شامات و سرزمین درخت و گل و سبزه و صفا بود.
همه خوشحال بودند. همه خندان بودند. شب و روز راه مى پیمودند، پیش ‍ مى رفتند، از شهرهاى آباد و دهكده هاى زیبا و مزرعه هاى خرم و شاداب مى گذشتند.
از دور سایه شهر ((بصره )) با جلال و عظمتش آشكار شد، اما براى كاروان مكه این دورنما و حتى خود ((بصره )) چیزى دیدنى نبود.
مصلحت دیدند كه در كنار دهكده ((بحیرا)) یك فرسنگ دور از شهر، در همان جا بارانداز كنند.
سال ها بود كه در كنار دهكده بحیرا، در پناه صومعه اى دورافتاده ، پیرى روشن ضمیر به عبادت خدا سرگرم بود.
این مرد، یك روحانى مسیحى بود كه نه تنها مردى زاهد و وارسته و از دنیا گریخته بود، بلكه مردى دانشمند و عمیق و هنرمند هم بود.
این مرد از ادیان مختلف ، از ملل و نحل ، از تحولات اجتماعى ، تقریبا از همه جا خبر داشت ، حتى مى گفتند كه این راهب نصرانى در سایه ریاضت ها و زحمت هایى كه كشیده از گذشته و آینده مردم خبر مى داد.
آن ها كه اهل گزاف و مبالغه بودند عقیده داشتند كه راهب بحیرا مسیح دوم جهان است . كورها را بینا مى كند، به مبروص ها شفا مى بخشد، شاید بعید نباشد كه مرده ها را هم از نو زنده سازد.
كوتاهى سخن ، در پیرامون این آدم خیلى حرف مى زدند، اما آنچه محقق است این است كه ((سرجیوس ))، یعنى همین راهب ، كه در كنار دهكده بحیرا صومعه نشین و گوشه گیر است ، هم بسیار پارسا و هم بسیار دانشمند بود.
خدا مى داند كه در شب گذشته به كجا فكر مى كرد و در رؤ یاى شبانه چه دیده بود و چه شنیده بود؛ زیرا وقتى كه به هنگام سحر سر از بالین برداشت ، آدمى سواى آدم دیروز بود.
مطلقا فكر مى كرد و گاه و بى گاه به در صومعه مى آمد و چشم به چشم اندازهاى دور مى انداخت . مثل این كه از مسافرى انتظار مى كشید. نگاهش به روى جاده پهن شده بود.
تقریبا روز از نیمه گذشته بود كه از انتهاى جنوبى جاده ، گرد ضعیفى به هوا برخاست ، پیدا بود كه قافله اى از حجاز به شام مى آید.
اما ((سرجیوس )) راهب روشنفكر بحیرا به جاى این كه زمین را نگاه كند آسمان را نگاه مى كرد. چشمش به تماشاى یك اعجوبه آسمانى محو شده بود.
قافله دم به دم نزدیك تر مى شد و گرد راهش غلیظتر و تیره تر به هوا برمى خاست تا كم كم نزدیك شد و به سمت بارانداز خود كه در سبزه زارى دور از جاده قرار داشت پیچید.

درباره وبلاگ

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارید من رو با نام دانشنامه آزاد لینک کنید
سپس به من اطلاع دهید تا من هم شما را لینک کنم
منتظرم
مدیر وبلاگ : احسان

آخرین پست ها

نویسندگان

Real Time Web Analytics