فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
ناگهان به گوشم آوایى رسید كه بسیار به دلم خوش آمد. صداى چند زن را شنیدم كه بر بالینم نشسته اند و با هم صحبت مى كنند، درباره من صحبت مى كردند. از صداى آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد كه تقریبا درد خود را فراموش كردم .
سرم را از روى زمین برداشتم كه ببینم زنانى كه در كنارم نشسته اند كجایى هستند، از كجا آمده اند، با من چه آشنایى دارند.
به ! چقدر زیبا! چقدر خوش پوش و خوش بو و پاكیزه ، مثل این كه به دور سیمایشان لمعان نور مى چرخد.
گمان كردم از سیدات قریش و خواتین مكه هستند. حیرتم این بود كه چگونه بى خبر به اتاق من آمده اند و آن كس كه از حال من خبرشان كرده ، كیست ؟ به رسم عرب ها كه در برابر عزیزترین دوستانشان قربان و صدقه مى روند، با لحنى گرم و گیرنده گفتم : پدر و مادرم فداى شما باد! از كجا آمده اید و چه كسانى هستید؟
آن زن كه سمت راست من نشسته بود گفت :
- من مریم ، مادر مسیح و دختر عمرانم .
دومى خودش را این طور معرفى كرد:
- من آسیه همسر خداپرست فرعون هستم .
دو زن دیگر هم دو فرشته بهشتى بودند كه به خانه من آمده بودند.
دستى كه از بال پرستو نرم تر بود به پهلویم كشیده شد، دردم آرام گرفت ، اما ابهامى همچون هواى مه گرفته صبحگاهان بهارى به فضاى اتاق افتاد كه دیگر نه چیزى مى دیدم و نه آوایى مى شنیدم .
این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت كه آهسته ، آهسته آن ابهام محو شد و جاى خود را به نورى روحانى بخشید.
در روشنایى این نور ملكوتى ، پسرم را بر دامنم یافتم كه پیشانى عبودیت بر زمین گذاشته بود و نجوایى نامفهوم گوشم را نوازش مى داد، با این كه نه گوینده را مى دیدم و نه از نجوایش مطلبى درمى یافتم ، باز هم خوشحال بودم .
سه موجود سپیدپوش ، پسرم را از دامانم برداشته بودند. نمى دانستم این سه نفر كیستند. از خاندان هاشم نبودند، عرب هم نبودند، شاید آدمیزاده هم نبودند، اما من نمى ترسیدم و در عین حال قدرتى كه دستم را پیش ببرد و كودك تازه به دنیا آمده ام را از دستشان بگیرد در وجود من نبود.
این سه نفر با خودشان طشت و آفتابه آورده بودند. طاقه حریرى هم كه از ابر سفیدتر و لطیف تر بود در كنارشان دیدم .
پسرم را با آبى كه در آفتابه مى درخشید، توى آن طشت شست وشو دادند و بعد در میان دو شانه اش مهر زدند و بعد لاى آن حریر سفیدش پیچیدند و برداشتند و با خود به آسمان ها بردند.
تا چند لحظه زبانم بند آمده بود، ناگهان زبانم باز شد و گلویم باز شد و فریاد كشیدم :
- ام عثمان ! ام عثمان !
خواستم بگویم كه نگذارند فرزندم را ببرند، ولى در همین هنگام چشمم به آغوش خودم افتاد. اى خدا این پسر من است كه در آغوشم آرمیده است .
در هفتمین روز این میلاد، عبدالمطلب ، بزرگان قریش را به ولیمه این ولادت دعوت كرد.
بنا به سنت جد كریم و عالى مقامش هاشم ، شترى هم به خاطر پرندگان و وحوش نحر كردند و بر سر كوه گذاشتند تا جانوران نیز از این ولیمه بهره ور شوند.
عبدالمطلب در انجمن اعیان و سادات قریش نواده گرامیش را ((محمد)) نامید.
حیرت زده از وى پرسیدند:
- این چه اسمى است ؟ تا كنون عربى محمد نام نشناخته بودیم .
عبدالمطلب فرمود:
- پسرم را محمد نامیده ام ؛ زیرا مى دانم كه این پسر در آسمان ها و زمین ، ((ستایش شده )) است . من امیدوارم كه محمدت و مكرمت دو جهان نصیب فرزندم باشد.