فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
از نظر ادبیات عرب ، از نظر فصاحت و بلاغت ، از نظر لطف و سلامت كلام ، به منتها درجه ضعیف است و بسیار بسیار حیف است كه چنین جمله به گوینده انا افصح العرب و العجم و به القاكننده آن همه خطابه ها و حكم نسبت داده شود، باید دانست كه مذهب اسلام مفاخره و مباهات را تحریم فرموده و بر ضد خودستایى ها و خودنمایى ها جهاد كرده و تشخیص افراد را به شخصیت معنوى و به تقوا و زهد و پرهیزكارى انحصار داده و بازار ((من آنم كه پدرم فلان و جدم بهمان بود)) همه را مطلقا تخته كرده است .
بنابراین ، انتساب یك چنین سخن ضعیف ، ضعیف هم از نظر تركیب لفظ و هم از نظر ترتیب معنى به پیشواى عظیم الشاءن اسلام جایز نیست .
((نگارنده ان شاء الله در همین كتاب به مقتضاى مبحث ، روى این بحث بیش تر سخن خواهد گفت و موقعیت انوشیروان كسرى را در نظر پیامبر اكرم و مذهب اسلام تا حد كفاف تجزیه و تحلیل خواهد كرد.))
فقط عبدالمطلب و شخصیت گرانمایه و كریم و عزیز عبدالمطلب بود كه لایق بود رسول اعظم الهى از وى یاد فرماید.
احیانا به هنگام ارجوزه در جنگ ها مى فرمود:انا نبى لا كذب انا بن عبدالمطلب
مع هذا پیداست كه این یادآورى جنبه مفاخره و مباهات ندارد. تنها یادى است كه رسول پروردگار از جد اكرم خود مى فرماید.
این عبدالمطلب بود. این مرد بزرگ خاندان هاشم و سید طایفه قریش و محترم ترین مرد عرب در شبه جزیره عربستان بود.
مقام سیادت و پیشوایى قریش به این مرد پایان یافت . با مرگ وى كه در هشتاد سالگى صورت گرفت به حرف برترى خانوادگى و عنوان هاى ارثى یك باره خاتمه داده شد؛ زیرا آهسته ، آهسته خورشید اسلام از افق تیره و تاریك جامعه بشریت طلوع كرد و همه چیز را، در زندگى آدمیزادگان عوض كرد.
در دل زمین زلزله افتاد، سینه خوش رنگ دریا به جوشش در آمد، دشت ها تكان خوردند، كوه ها به خود لرزیدند. طاق مداین شكاف برداشت و تخت كسرى در هم شكست . آتشكده فارس خاموش شد و بت هایى كه در خانه كعبه از سقف و دیوارها آویخته بودند، از آویزه هاى خود فروریختند.
یك انقلاب عظیم ، یك تحول محسوس ، یك سر و صداى شورانگیز در جهان پدیدار گشت كه مقدمه مهم ترین و جاویدان ترین حوادث تاریخى بود. یك حادثه تاریخى .
در سرزمین بطحا از بانویى كه تازه شوهر جوانش را از دست داده بود، كودكى به دنیا آمد. كودكى سیه چشم و سیه گیسو، روشن چهره و گشاده پیشانى ، زیبا لب و زیبا دهن . موهاى فراوانش سیه و درشت و مجعد بود و این موها تا بناگوش سپیدش فروریخته بود.
دو طاق ابروى وى به باریكى دو نقش هلال بر پلك هاى قشنگش سایه مى افكند و این دو خط كمانى در میان پیشانى به هم پیوسته مى شدند.
در ملتقاى ابروهاى زیبایش یك رشته رگ كه هنگام عادى نامحسوس بود و در حالت خشم محسوس مى شد به خط عمودى كشیده شده بود. بینى وى اندكى برآمدگى داشت ، اما این برآمدگى سیماى جذابش را از اعتدال فرونمى انداخت .
این كودك پسر بود. پسر عبدالله بن عبدالمطلب بود. اسم مقدسش محمد بود. آرى این پسر پر سر و صدا كه هنوز به دنیا نیامده و به گهواره نخوابیده ، دنیا را گهواره صفت جنبانیده بود، محمد (صلى الله علیه وآله ) بود. این همان نور بود كه مقدر بود در ظلمت زندگى بشر دیدار بنماید و دنیاى خراب و فاسد و آشفته و پریشان عصر خود را به سوى آبادى راهبرى كند.
گفته ایم كه طاق مداین ، یعنى بزرگ ترین و مجلل ترین بارگاه هاى سلطنتى جهان ، در شب میلاد رسول اكرم در هم شكست و در آن لحظه كه این چراغ آسمانى بر دامن آمنه بنت وهب روشن مى شد، شعله هاى جاویدان ((آذرگشسب )) ناگهانى فرومرد.
این ((گفته )) كه روایتى مشهور است ، از لحاظ یك حادثه تاریخى ، چندان مهم نیست و شاید اساسا شایسته آن نباشد كه بر صفحه تاریخ جاى بگیرد.
طاق شكاف برداشته ، خواه در مداین و خواه در روم ، با چند پاره سنگ و چند دامن گچ مرمت خواهد شد و آتشكده فارس را هم از نو شعله ور خواهند ساخت ، ولى آنچه مهم است ، تعبیر تاریخى اوست .
این حادثه اگرچه خودش تاریخى نیست ، ولى تعبیرش تاریخى است .
طاق مداین تنها سقف مقرنس و مذهبى نیست كه بر كاخ سلطنتى ساسانیان سایه بیفكند و با نقش و نگارهاى مرصع خود شب ها به انوشیروان كسرى ، ماه و ستاره نشان بدهد.
این طاق ، طاق حكومت ساسانیان بود كه در هم شكست و آن آتش هم آتش قدرت مؤ بدان و پیشوایان دین زرتشت بود كه براى ابد خاموش شد.
نور محمد (صلى الله علیه وآله ) نورى بود كه با دست خدا روشن شد و در برابر این نور، نار آتشكده ها دیگر نمى توانستند فر و فروزى از خود نشان بدهند.
مرام محمد مرام عدل و داد بود و مسلم است كه كارش ظلم شكنى و ستم سوزى است و مسلم است كه كانون ستم باید به هم بریزد و آتش ستم خاموش شود.
اوضاع كشور ایران در زمان ساسانیان دم به دم به آشفتگى و انحطاط مى گرایید. طاق كسرى همچون بام فرسوده اى كه تیرهاى موریانه خورده اش ، آهسته ، آهسته ناله مى كنند و با ناله هاى خود خبر از یك شكست قطعى مى دهند، در حقیقت ، داشت از هم مى شكافت و در هم مى شكست ، منتها رجال و امرا و شاهزادگان و مؤ بدان چنان تاج و تخت را محاصره كرده بودند، چنان چشم و گوش پادشاهان را بسته بودند كه نمى گذاشتند این مردهاى تاج بر سر و ایران خواه به درد دل ایران برسند.
انوشیروان كسرى به عدالت مشهور است ، ولى اگر نگاهى بى طرفانه به اوضاع اجتماعى ایران در زمان سلطنت وى بیفكنیم ، خواه و ناخواه ، ناچاریم این عدالت را یك ((غلط مشهور)) بنامیم ؛ زیرا در زمان سلطنت انوشیروان ، عدالت اجتماعى بر مردم حكومت نمى كرد. در اجتماع از مساوات و برابرى خبرى نبود. ملت ایران در آن تاریخ با یك اجتماع چهار طبقه اى به سر مى بردند كه محال بود بتواند از عدالت و انصاف حكومت بهره ور باشد.
درست مثل آن بود كه ملت ایران را در چهار اتاق مجزا و مستقل جا بدهند و هر یك از این چهار اتاق را با دیوارى محكم تر از آهن و روى ، از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتى كه در راءس كشور قرار داشتند، نخستین صف ، صف ((ویسپهران )) بود كه از صفوف دیگر ملت به دربار نزدیك تر و از قدرت دربار بهره ورتر بود. طبقه ویسپهران از امیرزادگان و ((گاه پور))ها تشكیل مى یافت .
و بعد طبقه ((اسواران )) كه باید از نجبا و اشراف ملت تشكیل بگیرد. امراى نظام و سواركاران كشور از این طبقه برمى خاسته اند.
طبقه سوم ، طبقه دهگانان بود كه كار كتابت و دبیرى و بازرگانى و رسیدگى به امور كشاورزى و املاك را به عهده داشت .
طبقه چهارم ، كه از اكثریت مردم ایران تشكیل مى شد، پیشه وران و روستاییان بودند. سنگینى این سه طبقه زورمند و از خودراضى بر دوش طبقه چهارم ، یعنى پیشه وران و روستاییان ، فشار مى آورد.
مالیات را این طبقه ادا مى كرد. كشت و كار به عهده این طبقه بود. رنج ها و زحمت هاى زندگى را این طبقه مى كشید و آن سه طبقه دیگر كه از دهگانان و اسواران و ویسپهران تشكیل مى یافت ، به ترتیب از كیف ها و لذت هاى زندگى ، یعنى دسترنج طبقه چهارم ، استفاده مى كرد.
میان این چهار طبقه ، دیوارى از آهن و پولاد برپا بود كه مقدور نبود، بتوانند با هم بیامیزند، اصلا زبان یكدیگر را نمى فهمیدند.
اگر از طبقه ویسپهران پسرى دل به یك دختر دهگانى یا دخترى از دختران اسواران مى بست ، ازدواجشان صورت پذیر نبود.
انگار این چهار طبقه ، چهار ملت از چهار نژاد جداگانه بود كه در یك حكومت زندگى مى كردند.
تازه ، طبقه ممتاز دیگرى هم وجود داشت كه دوش با دوش حكومت بر مردم فرمان مى راند. این طبقه خود را مطلقا فوق طبقات مى شمرد؛ زیرا بر مسند روحانیت تكیه زده بود و اسمش ((مؤ بد)) بود. فكر كنید، آن كدام عدالت است كه مى تواند بر این ملت چهار اشكوبه به یكسان حكومت كند.
این طبقه بندى در نفس خود بزرگ ترین ظلم است . این خود نخستین سد در برابر جریان عدالت است . تا این سد شكسته نشود و تا عموم طبقات به یك روش و یك ترتیب به شمار نیایند، تا ویسپهران و پیشه وران دست برادرى به هم نسپارند و پنجه دوستى همدیگر را فشار ندهند، محال است از عدالت اجتماعى و برابرى در حقوق عمومى به یك میزان استفاده كنند.
در حكومت ساسانیان حیات اجتماعى بر پایه ((مالكیت )) و ((فامیل )) قرار داشت . ملاك امتیاز در خانواده ها لباس شیك و قصر مجلل و زن هاى متعدد و خدمتكاران كمر بسته بود.
((خسروانى كلاه و زرینه كفش علامت بزرگى بود)) طبقات ممتاز، یعنى مؤ بدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداخت مالیات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.
پیشه وران زحمت مى كشیدند. پیشه وران به جنگ مى رفتند. پیشه وران كشته مى شدند و در عین حال نه از این همه رنج و فداكارى تقدیر مى شدند و نه در زندگى خود روى آسایش و آرامش مى دیدند.
تحصیل علم و معارف ، ویژه مؤ بدان و نجبا بوده ، بر طبقه چهارم حرام بود كه دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیه مملكت آماده بدارد.
حكیم ابوالقاسم فردوسى در شاهنامه خود حكایتى از ((كفش گر)) و ((انوشیروان )) روایت مى كند كه خیلى شنیدنى است و ما اكنون عین روایت را از شاهنامه ، در این جا به عنوان شاهد صادق نقل مى كنیم :به شاه جهان گفت بوذرجمهر كه اى شاه باداد و باراءى و مهر
سوى گنج ایران دراز است راه تهى دست و بى كار مانده سپاه
بدین شهرها گرد ما، در كس است كه صد یك زمالش سپه را بس است
ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهى نگردد دژم
بدان كار شد شاه همداستان كه داناى ایران بزد داستان
فرستاده اى جست بوذرجمهر خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت از ایدر دو اسبه برو گزین كن یكى نام برادر گو
ز بازرگانان و دهقان شهر كسى را كجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم وام خواه به زودى بفرماید از گنج شاه
فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر، مرد كفشگرى را پیدا كرد كه پول فراوان داشت :یك كفشگر بود موزه فروش به گفتار او پهن بگشاد گوش
درم چند باید؟ بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد كرد
چنین گفت : كى پر خرد مایه دار چهل مر درم ، هر مرى صد هزار
بدو كفشگر گفت : كاین من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر به كار و قلم
كفشگر با خوش رویى و رغبت ، ثروت خود را در اختیار فرستاده بزرگمهر گذاشت :بدو كفشگر گفت : كى خوب چهر نرنجى بگویى به بوذرجمهر
كه اندر زمانه مرا كودكى است كه آزار او بر دلم خوار نیست
بگویى مگر شهریان جهان مرا شاد گرداند اندر نهان
كه او را سپارم به فرهنگیان كه دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج كه كوتاه كردى مرا راه گنج
فرستاده به كفشگر وعده داد كه استدعاى او به وسیله بزرگمهر به عرض انوشیروان برسد و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضاى كفشگر را كه این همه درهم و دینار به دولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاه معروض داشت و حتى خودش هم خواهش كرد:اگر شاه باشد بدین دستگیر كه این پاك فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهد همى جان شاه كه جاوید باد و سزاوار گاه
اما انوشیروان بى رحمانه این تقاضا را رد كرد و حتى پول كفشگر را هم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت :بدو شاه گفت : اى خردمند مرد چرا دیو، چشم تو را خیره كرد
برو همچنان بازگردان شتر مبادا كزو سیم خواهیم و در
چو بازرگان بچه ، گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت دبیرى ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بینا و گوش
به دست خردمند مرد نژاد نماند به جز حسرت و سرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نیاید سپاس
و دست آخر گفت : كه دولت ما نه از این كفشگر وام مى خواهد و نه اجازه مى دهد كه پسرش به مدرسه برود و تحصیل كند؛ زیرا این پسر، پسر موزه فروش است ، یعنى در طبقه چهارم اجتماع قرار دارد و ((پیروزبخت )) نیست ، در صورتى كه براى ولى عهد ما دبیرى ((پیروزبخت )) لازم است .
آرى بدین ترتیب پسر این كفشگر و كفشگران دیگر و طبقاتى كه در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند، حق تحصیل علم و كسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمان هاى ساسانى و غیر ساسانى كه مردم را با شكنجه و عذاب هاى گوناگون مى كشتند، عادل است .
آنچه مسلم است این است كه كسرى انوشیروان ، دیوان عدالتى به وجود آورده بود و تا حدودى كه مقتضیات اجتماعى اجازه مى داد به داد مردم مى رسید، ولى این هم مسلم است كه در یك چنین اجتماع ... در اجتماعى كه به پسر كفشگر، حق تحصیل علم ندهند و وى را از عادى ترین و طبیعى ترین حقوق اجتماعى و انسانى محروم سازند، عدالت اجتماعى برقرار نیست .
گناه كفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانى این بود كه ((پیروزبخت )) نبود.
در این جا باید به عرض خسرو انوشیروان رسانید كه آیا این كفشگرزاده ((ناپیروزبخت )) ایرانى هم نبود؟
این آشفتگى ها، همین آشفتگى ها، همین محرومیت مردم ((ناپیروزبخت )) كه اكثر ملت ایران را تشكیل مى داده ، از تحصیل علم و كسب كمال و رشد معنوى ، ((مزدك )) را در زمان ((قباد)) برانگیخت . مزدك كه یك ایرانى ((رفورمیست )) و اصلاح خواه بود، از استخر فارس به خاطر نجات وطن خود در زمان قباد قیام كرد و به پادشاه وقت گفت كه دین زرتشت به یك رفورم اساسى نیازمند است .
مزدك آشكارا گفت : كه این روش اجتماعى ، ملك و ملت ایران را به سوى یك فناى حتمى با شتاب مى راند.
مزدك از حقوق پایمال شده زنان ایران ، از حرم سراهاى اشراف ، از كودكان ((خاتون زاده )) كه صاحب میراث پدرند و از كودكان ((چاكرزاده )) همچون بردگان باید به خاتون زادگان ، یعنى برادران پدرى خود، خدمت كنند و ذره اى از مال پدر به ارث نبرند. پیش قباد صحبت كرد و كارى كرد كه قباد به نام نجات ایران از خطر انحطاط و انقراض به مزدك ایمان آورد، ولى مؤ بدان و اشراف كه قیام مزدك را دشمن بى رحم خودخواهى و تشخص خویش مى شناختند، دور انوشیروان حلقه زدند و دیوار بلندى میان او و اجتماع برافراشتند و تا توانستند بى جاترین و ناسزاوارترین تهمت ها را به آن ایرانى پشمینه پوش كه مزدك نامیده مى شد، نسبت دادند و بالاخره همین انوشیروان عادل فرمان داد كه مزدك و مزدكیان را از میان برداشتند. طاق كسرى در همان وقت ها مى لرزید، تق تق مى كرد، صداى شكست و شكاف مى داد. منتها بزرگان ایران یا آن قدر جاهل بودند كه نمى توانستند بوى خطر را احساس كنند و یا احساس مى كردند؛ اما نمى توانستند از غرقاب شهوت پرستى و هوس رانى به درآیند و دست حمایت و نجات به سوى ایران پیش بیاورند.
تا آن شب كه نور محمد (صلى الله علیه وآله ) در جهان طلوع كرد و طاق كسرى ، یعنى اصول تبعیض و خودخواهى ، یعنى اصول فلاكت و بدبختى ایرانیان ، را در هم شكست . شكست سلطنت ساسانیان با بانگ مهیبى در سراسر ایران طنین انداخت . محمد (صلى الله علیه وآله ) به دنیا آمد و به روى دنیاى غرق ظلمت و شقاوت ، دریچه اى از نور گشوده شد.
این بود آن نور الهى كه در امواج ظلمت تیغه كشیده بود.