فهرست کتابها
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول مشرق زمین
زبان خوراكیها , معرفی خواص درمانی گیاهان
رساله توضیح المسائل حضرت آیة اللّه مكارم شیرازى
نخستین معصوم زندگی نامه پیامبر اءعظم حضرت محمد
كارگزاران حكومت و راهكارهاى اصلاحات
اینترنت 2
بنیانهاى تاریخى اندیشه سیاسى یهود
حقوق مردم در نگاه امیرالمؤمنین على(ع)
فیزیک دانان غربی و مسئله خداباوری
اما حتی در حیات خود هگلی داشت كه چشم بصیرتش براثر ] محدودیت[ مرزها كور نشده بود و در او نیرویی جهانی میدید كه اجزا را به صورت واحد در میآورد و هرج و مرج را مبدل به مفهومی مؤثر میكرد. این نیروی جهانی عبارت از جبر حوادث و پیشامدها بود كه از دهان او سخن میگفت. در اینجا، نخست در فرانسه و سپس در اروپای مركزی، با Zeitgeist یعنی روح زمان مواجه میشویم: نیاز به نظم و فرماندهی، كه به زیادهرویهای تجزیهطلبانة آزادی فردی و تسلطهای انفرادی پایان دهد. به این مفهوم، ناپلئون نیرویی مترقی بود كه ثبات سیاسی را برقرار ساخت؛ اخلاق را به حال اول بازگردانید؛ شخصیتها را با انضباط به بارآورد؛ قانون را متجدد و صریح و مدون كرد؛ جان و مال را محفوظ داشت؛ به ملوكالطوایفی پایان بخشید یا آن را معتدل ساخت؛ كشاورزان را دوباره مطمئن كرد؛ به حمایت از صنعت پرداخت؛ پول سالم را رواج داد؛ امور اداری و قضایی را تطهیر و اصلاح كرد؛ به تشویق علم وهنر مبادرت ورزید (ولی جلو ادبیات را گرفت و مطبوعات را به زنجیر كشید)، مدرسه به وجود آورد، شهرها را زیبا ساخت و به تعمیر بعضی از خرابیهای جنگ پرداخت. در طی پانزده سال فرمانروایی خود، براثر انگیزههای خویش اروپا را به اندازة نیم قرن به جلو برد.
وی مقتدرترین و پایدارترین نیروی زمان خود نبود. قویتر از او انقلاب صنعتی بود كه بریتانیای كبیر را از لحاظ آهن و طلا به اندازهای غنی ساخت تا بتواند با تجهیزات و پول موجبات سقوط ناپلئون را فراهم سازد؛ سپس اروپا را به اندازهای قوی كرد كه بر جهان مستولی شود؛ آنگاه امریكا را به اندازهای كاردان ساخت كه اروپا را نجات دهد و آن را دوباره پركند، سپس … انقلاب فرانسه فقط از انقلاب صنعتی ضعیفتر ولی بمراتب نیرومندتر و پایدارتر از فرزند انقلاب بود؛ انقلاب كبیر كه در 1789 در فرانسه آغاز شد رفتهرفته نتایج خود را در سراسر اروپا در برقراری حقوق فردی به جای علائق و حقوق فئودال، و در اقدام عالمگیر آرزوهای مختلف- به همان صورت كه در انقلاب كبیر فرانسه به منصة ظهور رسید- نشان داد: آرزوی داشتن آزادی- آزادی حركت، ترقی، كار، مذهب، فكر، نطق، مطبوعات؛ و آرزوی برابری- یعنی دسترسی به فرصت، تربیت، و عدالت قانونی. این آرزوهای مخالف به نوبت بر تاریخ بشر كنونی غلبه كرده است: آرزوی آزادی به زیان برابری؛ در اروپا و امریكای قرن نوزدهم بارها تجلی كرده است؛ و آرزوی برابری به زیان آزادی، جنبة برجستة تاریخ اروپا و امریكا در قرن بیستم بوده است. انقلاب كبیر فرانسه و انقلاب امریكا، به تعبیر جفرسن، آزادی را به حد افراط كشانید؛ فردگرایی را به جایی رساند كه به صورت هرج و مرجی مخرب درآمد؛ و استعدادهای عالیتر را چنان آزاد ساخت كه موجب بحرانهای مكرر ثروت تمركز یافته شد. ناپلئون انضباطی را برقرار كرد كه جلو بینظمی سیاسی و اقتصادی را در فرانسه بعد از انقلاب گرفت؛ هیچ انضباطی در روزگار ما جلو هرج و مرج مشابهی را نگرفته است.
هنگامی كه ناپلئون پس از صلح تیلزیت (1807) نظم را به حد افراط كشاند، و سیاستمداری را تابع قدرتطلبی قرار داد، خود دیگر نمایندة روح زمان نبود. وی از فرمانروایان مستبد اروپایی كه با آنها جنگیده بود تقلید كرد و به آنها پیوست؛ به اشرافی كه به وی به چشم حقارت مینگریستند و به منظور براندازی او توطئه میچیدند حسد برد و با آنها مماشات كرد؛ و هنگامی كه فرانسه دوباره تشنة آزادی و خواهان دموكراسی شد، به صورت نیرویی ارتجاعی درآمد.
دیگر از شوخیهای تاریخ آنكه ناپلئون اگرچه در طی زندگی كوشیده بود كه مظهر نیاز كشور خود برای استقرار نظم پس از آشوب آزادی شود، بعداز مرگ – و بر اثر افسانة سازندة دنیای نوین- دوباره به صورت فرزند انقلاب و دشمن استبداد و اشرافیت و نمونة شورش درآمد و سخنگوی مطیع كسانی شد كه برای كسب آزادی فریاد میزدند. در 1799 فرصت مناسب و شخصیت خودش او را به صورت دیكتاتوری تقریباً بزرگتر از تاریخ، درآورده بود؛ پس از 1815 و زندانی شدن او، و مخصوصاً پس از مرگش در 1821، قوة تصور مردم او را تا نیم قرن به صورت مؤثرترین منادی آزادی درآورد. عدة معدودی از مردان بزرگ بودهاند كه پس از مرگ هم به همان حالت باقی ماندهاند كه در زمان حیات خود داشتهاند.
آیا او شیفتة جنگ بود؟ آیا مسئول آن همه جنگهای متوالی و مخرب بود؟ آیا مسئولیت خون میلیونها جوانی كه در میدانهای جنگ مردند، و تنها حالت بیهوشی بود كه از آلامشان در ساعات قبل از مرگ میكاست، و نیز مسئولیت میلیونها زن پریشانی كه آن جوانان به سویشان بازنگشتند با او بود؟ به سخنان خود او گوش دهید. وی اعتراف میكرد كه از سرداری لذت میبرد، زیرا در فن جنگ تعلیم دیده بود. ولی بارها آرزو كرده بود كه از جنگ فارغ شود تا به هنر دیگری بپردازد، یعنی هنر اداره كردن، هنر تبدیل هرج و مرج به نظم و ترتیب با سازمان نیرومندی از قانون و اخلاق. ای بسا كه حاضر شده بود برای عقد صلح به بحث بپردازد، ولی مورد اهانت و بی اعتنایی قرار گرفته بود! ایتالیاییها هم در 1796 و هم در 1800 از او به عنوان منجی استقبال كرده بودند؛ اتریشیها ضمن اقامت او در مصر آنان را دوباره مطیع خود ساخته بودند؛ اتریش ضمن
اشتغال او در كنار دریای مانش به وی حمله برده بودند؛ و پروس و روسیه بدون آنكه وی به آنها آسیبی رسانده باشد متفقاً به او حمله كرده بودند. اتریش، ضمن مبارزات او در اسپانیا، دوباره به او حمله برده بود؛ روسیه تعهد خود را، در مورد كمكرساندن به او در چنان وضعی، نقض كرده بود؛ روسیه در تیلزیت متعهد شده بود كه محاصرة بری را در مورد كالاهای بریتانیایی-كه تنها راهی بود كه بدان وسیله فرانسه میتوانست محاصرة بنادر فرانسه را توسط بریتانیا، و تصرف كشتیها و مستعمرات فرانسه را به دست انگلیسیها، جبران كند- رعایت كند؛ طلای بریتانیا اتحادیههای متعددی علیه او، حتی در زمانی كه سایر دشمنانش متمایل به صلح بودند، به وجود آورده بود؛ دولت بریتانیا او را، علیرغم تسلیم داوطلبانهاش، به عنوان یك نفر جانی شناخته بود، در صورتی كه خود او همیشه با انسانیت و ادب با افسران اسیرشده رفتار كرده بود. دشمنانش كمر به قتل او بسته بودند زیرا تاج و تخت را به وسیلة خدمات خود به دست آورده بود نه بر اثر اصل و نسب.
این بود دفاع ناپلئون از خود. تاریخنویسان انگلیسی معمولا منصف، تاریخنویسان آلمانی معمولا دقیق، و بسیاری از تاریخنویسان فرانسه معمولا میهندوست هستند (مانند میشله، لانفره، تن، لوفور)؛ با این حال، این هر سه گروه مورخین در محكوم كردن آن مرد كرسی متفقالقولند. وی غاصبی بود كه از اعدام لویی شانزدهم و سقوط هیئت مدیرة فاسد برای تصرف تاج و تختی كه به لویی هجدهم تعلق داشت استفاده كرده بود؛ این گونه غصبها قابل تحمل نبود، زیرا ثباتی سیاسی را به هم میزد كه در نظر همة ملتهای اروپایی گرانبها بود. دعوتهای او به مجالس صلح، جدی تلقی نمیشد؛ زیرا كه تقاضاهای غیرقابل تحملی درآن پنهان بود. مانند تصدیق تسلط فرانسه بر سویس و ایتالیا و بعدها برسرزمین راین در آلمان. مهارتش در جنگ او را به جنگ ترغیب میكرد، به طوری كه نه تنها برای تعادل قوا و حفظ صلح، بلكه برای همة سازمان سیاسی حیات اروپا خطری مداوم به شمار میآمد. غرامات بسیار سنگینی كه پس از پیروزیهای خود مطالبه میكرد دولتهای شكست خورده را از تهیة پول برای تحقق رؤیای شگفتانگیز او مبنی بر متحد كردن سراسر اروپا تحت تسلط فرانسه و فرمانروایی شخص او عاجز میساخت. از این رو كاملا حق داشتند كه كمكهای مالی بریتانیا را بپذیرند. تصرف مستعمرات فرانسه جهت ضربه زدن به این كشور كاملا با روش معمول در جنگهای قرن هجدهم هماهنگ بود. آیا دولتهای كاتولیك مانند دولت اتریش میتوانستند موافقت كنند كه تحت استیلای خدانشناس مشهوری باشند كه بیرحمانه پاپ را دچار زحمت ساخته بود؟ و حال آنكه پاپ او را تقدیس كرده بود و جز تقوا و پرهیزگاری سلاحی نداشت. متفقین، پس از استعفای اول ناپلئون، با او جوانمردانه رفتار كرده بودند؛ ولی او عهد خود را نادیده گرفته بود، زیرا از جزیرة الب بیرون آمده و اروپا را مجبور ساخته بود كه مبالغی گزاف و هزاران جان را بر باد دهد تا او را مطیع و اسیر كند؛ انگلیس و متفقین او حق داشتند كه او را زندانی كنند تا دیگر احتمال این كه او صلح اروپا را دوباره به هم زند پیش نیاید.
حقیقت بندرت ساده است؛ غالباً حشو و زوائدی دارد، و پیرایههایی برآن بسته میشود. آیا از زمان آشوكا1 به بعد، جنگ عمدهای وجود داشته است كه در آن ملتی حقانیت برتر دشمن را تصدیق كند؟ این جزو طبیعت بشر است كه خدا را در جنگهای كشورش شریك جرم خود بداند. هیچ سازمان مافوق كشوری نمیتواند این مسئله را حل كند، زیرا بعضی از جنگهای بزرگ ما داخلی بوده است. بهترین راهی كه میتوانیم به آن امیدوار باشیم این است كه بتدریج زنان و مردان را ترغیب كنیم كه منازعات خود را به یك دادگاه بینالمللی یا یك مجمع اتفاق ملل ارجاع كنند؛ ولی نباید انتظار داشته باشیم كه ملتی قضیهای را كه برایش جنبة حیات و ممات دارد به حكمیت واگذار كند. صیانت از خویش به صورت قانون اصلی زندگی باقی خواهد ماند.
در آن محدوده، فیلسوف ممكن است كار خود را، كه عبارت است از فهمیدن و تجزیه و تحلیل پدیدهها، ادامه دهد. مثلا وضع امپراطور فرانسیس دوم را مورد توجه قرار دهید، كه نیمی از متصرفاتش به دست ناپلئون افتاده و خود از كشورش طرد شده بود؛ و در حالی به سوی آن باز میگشت، كه اگرچه هنوز مورد علاقة مردمش بود، ولی سرافكنده و غارت شده بود. یا در روحیة یك نفر كاتولیك واقعی دقیق شوید كه چگونه از رفتاری كه با پاپ مهربان كرده بودند وحشتزده شده بود- پاپی كه بعدها از متفقین خواست كه شرایط حبس تعقیبكنندة او را بهتر كنند. اكراه تزار آلكساندر را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید كه حاضر نبود تجارت كشور خود را فدای محاصرة بری كند. انگلستان را درنظر آورید كه در دفاع از آن تعادل قوا، كه امنیت قدرت خارجی او بر آن استوار بود، تلاش میكرد. و بالاخره به دفاع فرانسه از مردی توجه كنید كه دولت و اخلاق او را از هرج و مرج نابود كننده رهایی بخشیده؛ مرزهای آن كشور را با پیروزیهای درخشان خود توسعه داده؛ و افتخارات بیسابقهای برایش كسب كرده بود.
خیر، این مرد سحرانگیز فقط غولی نبود كه باعث قتل و انهدام شود. كسی بود كه به وسیلة میل به قدرت، و عظمت بلامعارض رؤیایش، هدایت میشد؛ مرد مستبدی بود كه اطمینان داشت كه بهتر از شهروندانش صلاح فرانسه و اروپا را تشخیص میدهد. اما او نیز، بنا به روش خود، بخشندهای بود كه افراد را زود عفو میكرد و در نهان مردی دلسوز بود، و پیش از آنكه ژوزفین سست عنصر را طلاق گوید سالها از خود تردید نشان داده بود. و در دفاع از او میتوانیم بگوییم كه از بیماریهای گوناگون و از دست پزشكان خود و همچنین در عقبنشینی از روسیه و در مرگ تدریجی خود در سنت هلن رنج كشید و كفارة گناهان خود را پس داد.
وی به صورت شخصیت برجستة زمان خود باقی خواهد ماند، و در پیرامونش جنبهای عالی وجود دارد كه، علیرغم خودخواهی او در زمان قدرت و سقوطهای ضمنی او از عظمت به شكست، از میان نخواهد رفت. عقیده داشت كه نظیر او را تا پانصد سال دیگر نخواهیم دید. امیدواریم چنین نباشد؛ و با وجود این بد نیست- و كافی است- كه بتوانیم، یك بار در هر هزار سال، قدرت و محدودیتهای فكر بشر را ببینیم و به آن تن در دهیم.