تبلیغات
دانشنامه آزاد - پایان ناپلئون, به سوی پایان,آخرین نبرد
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشنامه آزاد
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
تعدادی اختلالات داخلی، و فقدان ورزش و فعالیتهای جسمی ناپلئون را، در حالی كه هنوز بین چهل و پنجاه سال سن بیش نداشت به پیری كشاند. اصرار لو در این كه سربازی بریتانیایی ضمن خروج ناپلئون از حدود لانگوود به دنبال او باشد چنان آن اسیر را به خشم آورد كه از هرگونه سواری، چه با اسب و چه با كالسكه، خودداری كرد. نگهبانانی كه در نزدیكی اطاقهایش مستقر شده بودند انگیزة دیگری بود كه بیشتر در داخل منزل بماند؛ و بی‏علاقگی او به اطالة زندگی او را بیش از پیش به عدم فعالیت متمایل ساخت. برتران در 1818 چنین گزارش كرد: «صد روز از آن زمان گذشته است كه وی از خانه بیرون آمد.» لاس‏كازه نوشته است كه گردش خون امپراطور منظم نبود. و نبض او گاه آن‏قدر ضعیف می‏شد كه شمار آن به پنجاه و پنج ضربان در دقیقه می‏‎رسید.
 
در 1820 به باغبانی پرداخت، و در مسائل مربوط به آن با شجاعت و انضباط نظامی اقدام كرد. همة گروه خود را بر آن داشت كه در این كار به او بپیوندند، و آنان با طیب خاطر از روش یكنواخت و دیرین خود دست برداشتند و به كارحفر كردن، با گاری بردن، كاشتن، آب دادن و وجین كردن پرداختند. سر هادسن‏لو، به عنوان یك حركت جدید دوستانه، تخم گیاه، نشا، درخت و ابزار برای زندانی خود فرستاد. باغ آنها كه بخوبی آبیاری می‏‎شد بزودی سبزیجات تازه به بارآورد كه ناپلئون با لذت از آن می‏خورد. تندرستی او به ظاهر رو به بهبود نهاد. ولی هنگای كه محصول آن باغ صرف و هوای بد آغاز شد، ناپلئون دوباره تنبلی سابق خود را در خانه از سرگرفت.

بزودی بیماریهای او حملة خود را آغاز كردند، و آن هم در چندین جبهه: دندان‏درد، سردرد، جوش، استفراغ، اسهال، سردی دست و پا؛ وضع زخم معده‏اش رو به وخامت گذاشت؛ بیماری سرطان- كه در تشریح بعداز مرگش آشكار شد- او را تقریباً بلاانقطاع آزار می‏داد. این رنجهای بدنی در رفتار، و حتی در فكر و روحیة او اثر گذاشت. افسرده، تندمزاج، و كج‏خلق شد؛ مراقب شأن و مقام خود بود؛ زود می‏رنجید ولی زود عفو می‏كرد؛ پشیزهای خود را می‏شمرد ولی در وصیتنامه‏اش سخاوتمندانه بذل و بخشش كرده است. در 1820 وضع خود را نومیدانه چنین شرح داد:

چقدر سقوط كرده‏ام! من، كه فعالیتم حدی نداشت و سرم هرگز بر بالش راحت نهاده نمی‏شد! در حالت كرختی سنگینی فرورفته‏ام. باید برای گشودن پلكهایم تقلا كنم. روزگاری بود كه عقاید خود را دربارة مطالب مختلف به چهار یا پنج منشی املا می‏كردم كه آن را با سرعتی كه حرف می‏زدم می‏نوشتند. ولی در آن زمان من ناپلئون بودم؛ امروزه هیچكاره‏ام… هیچ فعالیتی ندارم، دیگر زنده نیستم.

تعدادی پزشك مختلف داشت كه هیچ یك از آنها به اندازة كافی نزد او نماند تا آثار بیماریهای او را به طور منظم بررسی كند، یا دستور رژیم غذایی ثابتی را بدهد. دكتر اومارا نخستین و بهترین پزشك او بود، ولی اقامت او در لانگوود دیری نپایید. دو پزشك بریتانیایی به نامهای ستوكوه، وآرنوت جای او را گرفتند، كه هردو افرادی خوب و صبور و با وجدان بودند. ولی در 21 سپتامبر 1819 وضع، براثر ورود فرانچسكو آنتوماركی، به هم خورد. وی پزشكی سی و نه ساله بود، و با توصیه‏ای از طرف كاردینال فش دایی ناپلئون آمده بود. پزشكان بریتانیایی موافقت كردند كه وی كار خود را آغاز كند. آنتوماركی سؤالی را كه ناپلئون از او كرده بود كاملا بجا دانست كه آیا ژنرالها بیشتر آدم كشته‎اند یا پزشكان. هنگامی كه ناپلئون از درد شكم می‎نالید، آنتومارلی حالتی غرورآمیز و گستاخ و بدون ترحم به خود گرفت و دستور داد داروی قی‏آوری با لیموناد به او بدهند. ناپلئون از درد به خود می‏پیچید و نزدیك بود جهان را بدرود گوید؛ و از آنجا كه می‎‏پنداشت مسموم شده است آنتوماركی را مرخص كرد و به او دستور داد كه دیگر بازنگردد. ولی یكی دوروز بعد آنتوماركی با داروها و شربتهای خود بازگشت، و امپراطور اگرچه با كلمات ركیك و غیر قابل چاپ به وی دشنام داد، مجبور شد با او بسازد.

در اواسط مارس 1821، ناپلئون بستری شد و از آن به بعد بندرت آن را ترك گفت. تقریباً بدون وقفه رنج می‏كشید، و آنتوماركی و آرنوت مكرر می‏كوشیدند درد او را با مقادیر كمی تریاك تسكین دهند. در 27 مارس گفت: «اگر حالا حرفة سیاسی من تمام شود، لذت بزرگی خواهد بود. بارها مرگ را آرزو كرده‏ام، و بیمی از مردن ندارم.» در آخرین ماه حیات خود، تقریباً همة غذایی را كه به او می‏دادند استفراغ می‏كرد.

در 15 آوریل وصیتنامة خود را تنظیم كرد. مواد برگزیدة آن چنین است:
1- با اعتقاد به مذهب كاتولیك كه در آغوش آن زاده شده‏ام می‏میرم. … 2- آرزوی من این است كه استخوانهایم در كنار سواحل سن و در میان مردم فرانسه كه آنها را بسیار دوست داشته‏ام قرار گیرد. 3- همیشه از همسر عزیزم ماری لویز راضی بوده‏‎ام. تا آخرین لحظه نسبت به او محبت‏آمیزترین احساسات را خواهم داشت. از او خواهش می‏كنم مواظب پسرم باشد تا او را از دامهایی كه در طفولیتش گسترده می‏شود حفظ كند. … 5- نابهنگام می‏میرم، در حالی كه به دست خودكامگان انگلیسی كشته می‏شوم.


می‏‏بایستی ترتیب 000’000’6 فرانكی را كه به عنوان سپرده نزد لافیت داشت بدهد.5,300,000 فرانك آن مبلغ، اصل و بقیه فرع بود. فكر می‏كرد 2,000,000 فرانك نیز نزد اوژن دو بوآرنه دارد، مبالغ معتنابهی را به برتران و مونتولون و لاس‏كازه و به سر پیشخدمت خود، مارشان و منشی خود منوال، و به سرداران خود یا فرزندانشان واگذار كرد. اجناس گوناگونی برای تعداد زیادی از افرادی كه به او خدمت یا به نحوی به او كمك كرده بودند به ارث گذاشت؛ هیچ‏كس را فراموش نكرد. همچنین «000’10 فرانك به كانتیون افسر، كه به علت كوشش در راه قتل لرد ولینگتن محاكمه و بیگناهی او اعلام شد بخشید. كانتیون حق داشت كه آن خودكامه را بكشد. بیش از آنچه ولینگتن خود را محق می‏دانست كه مرا به روی صخره‏ای در سنت‏هلن بفرستد كه هلاك شوم.»

جداگانه نیز سندی تحت عنوان (نصایحی برای پسرم) به جای گذاشت (بهار 1821):

پسرم نباید در فكر انتقام خون من باشد، بلكه باید از آن درسی بیاموزد. باید همیشه خاطرة آنچه را كه انجام داده‎ام به یاد داشته باشد. باید همیشه، مثل من، با تمام وجود فرانسوی باشد. باید بكوشد كه در صلح و صفا حكومت كند. اگر قرار باشد جنگهای مرا دوباره، فقط به منظور تقلید از من از سر بگیرد، بدون آنكه مطلقاً نیازی به آن داشته باشد، بوزینه‏ای بیش نخواهد بود. از سر گرفتن كار من به این معنی است كه من كاری انجام نداده‏ام. از طرف دیگر، تكمیل آن به منزلة تحكیم شالوده‏های آن و توضیح نقشة كامل ساختمانی خواهد بود كه آن را آغاز كرده‎ام. كاری مانند كار من در یك قرن دوبار انجام داده نمی‏شود. من مجبور بودم كه جلو اروپا را با اسلحه بگیرم و آن را رام كنم؛ امروز اروپا را باید متقاعد كرد. انقلاب را در حال احتضار نجات دادم. جنایات آن را محو كردم، و آن را در حالی كه از شهرت می‏درخشید در برابر مردم، سربلند نگاه داشتم. من باعث الهام عقاید جدیدی در فرانسه و اروپا شدم كه هرگز فراموش نخواهد شد. بشود كه پسرم هرآنچه را كه كاشته‏ام شكوفا كند! و همة عناصر ترقی را كه در خاك فرانسه پنهان است پرورش دهد.

آخرین تدارك مربوط به تطهیر و آمرزش روح او بود. برای رسیدن به عقیدة مذهبی، مدتها وقت صرف كرده بود. گویی آثار گیبن را خوانده بود كه همة ادیان را از لحاظ فیلسوفان به یك درجة غلط و باطل، و از لحاظ سیاستمداران نیز به یك پایه مفید می‏دانست؛ برای تسخیر مصر مسلمان شده بود، و برای نگاهداری فرانسه، كاتولیك. با گورگو از ماده‌گرایی ساده و بسیط سخن گفته بود: «هرچه می‏خواهید، بگویید همه چیز ماده است كه كم یا بیش متشكل شده است. روزی كه مشغول شكار بودم دستور دادم شكم گوزنی را باز كنند، و دیدم كه درون آن شبیه درون بشر است. وقتی كه می‏بینم كه خوك معده‏ای مثل معدة من دارد، و نظیر من غذا را هضم می‏كند به خود می‏گویم: ‹اگر من روحی دارم، او هم باید داشته باشد.›» «گورگوی عزیز، وقتی مردیم، كاملا مرده‏ایم.» در 27 مارس، شش روز قبل از مرگش، به برتران گفت: «بسیار خوشوقتم كه دینی ندارم. این كار را باعث تسلای بزرگی می‏دانم، زیرا كه وحشتی خیالی ندارم، و از آینده نمی‏ترسم.» و پرسید كه چگونه می‎توانیم خوشبختی بدكاران و بدبختی اولیا را با وجود خدایی عادل سازگار بدانیم؟ «نگاه كنید به تالران؛ مسلماً در بستر راحت خواهد مرد.»

همچنانكه به مرگ نزدیك می‏شد، موجباتی برای ایمان می‏یافت، و به گورگو گفت: «تنها آدم دیوانه است كه بدون مذهب می‎‏میرد. آن‏قدر چیزها وجود دارد كه آدم نمی‏داند، و نمی‏‎تواند آن را توضیح دهد.» در هر صورت، عقیده داشت كه مذهب بخشی از میهندوستی است:

مذهب بخشی از سرنوشت ماست. مذهب نیز مانند خاك، قوانین، و رسوم، مجموعه‎ای مقدس را تشكیل می‏دهد كه آن را میهن می‏نامیم، و مصالح آن را هرگز نباید از نظر دور بداریم. هنگامی كه در دورة كنكوردا، بعضی از انقلابیون سابق از من خواستند كه فرانسه را پروتستان كنم، آن‏قدر ناراحت شدم كه گویی از من خواسته باشند از عنوان فرانسوی بودن خود چشم بپوشم و خود را انگلیسی یا آلمانی بدانم. از این رو تصمیم گرفت كه خاضعانه به تشریفات مذهبی كه در زمان مرگ فرانسویان برپا می‏شد تن دردهد. كشیشی محلی پیدا كرد و ترتیبی داد كه هر یكشنبه مراسم عشای ربانی را در لانگوود برپا دارد. سپس به سهولت و راحتی به ایمان كودكی خود بازگشت، و دوستان خود را با پیش‏بینی پذیرایی از خود در بهشت به خنده انداخت: «می‏روم كه باكلبر، دوزه دووگو، لان، ماسنا، … نه ملاقات كنم. همه به دیدنم خواهند آمد… از كارهایی كه كرده‎ایم حرف خواهیم زد. دربارة حرفة خود با فردریك، تورن، كنده، قیصر، و هانیبال گفتگو خواهیم كرد.»

تا 26 آوریل چنان ضعیف شده بود كه برای نخستین بار دستور پزشكان خود را بدون چون و چرا پذیرفت. در آن شب مدتی هذیان گفت، و حاضر شد كه 000’000’400 فرانك به پسرش بدهد. مونتولون كه در این زمان شب و روز با او بود گزارش داده است كه ناپلئون در حدود ساعت 4 صبح 26 آوریل به او گفت: «ژوزفین مهربان را با هیجان فوق‏العاده‏ای مشاهده كردم. آنجا نشسته بود؛ گویی كه او را شب قبل دیده بودم. تغییری نكرده است- همیشه همان بوده است، هنوز كاملا به من وفادار است. به من گفت كه دوباره یكدیگر را خواهیم دید و هرگز یكدیگر را ترك نخواهیم گفت. به من قول داد. او را دیدید؟»

در 3 مه در مراسم عشای ربانی شركت جست. در آن روز، دو پزشك دیگر به آرنوت و آنتوماركی پیوستند، و هر چهار نفر موافقت كردند كه ده حب كلومل به بیمار بدهند، «مقدار زیاد و غیرعادی این داروی نامناسب موجب بیهوشی و تغییر بزرگ ناگهانی و وحشت‏انگیز رودة او شد، … و همة علائم خونریزی معدی و روده‏ای در او آشكار گشت.»

در 5 مه 1821 در حالی كه زیر لب می‏گفت: «در رأس ارتش» جان به جان آفرین تسلیم كرد.

در 6 مه آنتوماركی در حضور شانزده نفر دیگر، شامل هفت جراح انگلیسی و برتران و مونتولون، به بررسی علل مرگ پرداخت، و پس از تشریح بی‏درنگ علت ناراحتی ناپلئون معلوم شد: زخمهای سرطانی باب‏المعده-یعنی آن قسمت از معده كه به روده منتهی می‏شود. زخم یك سوراخ 6.5 میلیمتری در دیوارة معدة او ایجاد كرد و باعث عفونت شده بود. آنتوماركی تورم كبد را تشخیص داده بود، ولی كبد اگرچه از حد معمول بزرگتر شده بود علامت بیماری نداشت. بافت چربی نه تنها در پوست و در صفاق بلكه در قلب نیز دیده شد- و همین امر ممكن است موجب كندی ضربان و غیرعادی كار كردن آن شده باشد. مثانه كوچك شده بود و چند سنگ ریز داشت؛ و این خود به اضافة كلیة چپ كه تغییر شكل داده بود شاید باعث تكرر ادرار امپراطور شده باشد، و شاید دلیل بی‏توجهی او در مسیر جنگ بورودینو و واترلو همین بود. هیچ‏یك از امتحان‏كنندگان گزارشی دربارة سیفیلیس ندادند، ولی اعضای تناسلی او كوچك و ظاهراً خشك شده بود.

در 9 مه گروهی عظیم شامل سرهادسن لو جنازة او را تا گوری در خارج از لانگوود «در درة شمعدانیها» تشییع كردند؛ خود ناپلئون این محل را انتخاب كرده بود. بر روی تابوتش شنلی را كه در مارنگو پوشیده بود، و همچنین شمشیری را كه بخشی غرورآمیز از لباس رسمی او را تشكیل داده و نشانی از زندگانی او به شمار می‎رفت قرار داده شد. در آنجا جسدش نوزده سال به حال امانت بود تا اینكه فرانسه دوباره با او از سر مهر درآمد، و او را به خانه‏اش بازگردانید.





نوع مطلب : تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت عصر ناپلئون، 
برچسب ها : پایان ناپلئون، به سوی پایان، آخرین نبرد،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 09:43 ب.ظ
I all the time used to read post in news papers but now as I am
a user of internet therefore from now I am using net for articles or reviews, thanks
to web.
شنبه 14 مرداد 1396 11:53 ق.ظ
I think that is one of the so much vital information for me.
And i am happy studying your article. However should commentary on few general issues,
The web site taste is perfect, the articles is truly great :
D. Excellent process, cheers
شنبه 19 فروردین 1396 07:49 ب.ظ
Good day! I could have sworn I've visited this
web site before but after looking at some of the articles I realized it's new
to me. Anyhow, I'm certainly pleased I came across it and I'll be bookmarking
it and checking back regularly!
جمعه 16 تیر 1391 05:36 ب.ظ
http://www.asanbux.com/register.php?ref=ahmady30
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب