تبلیغات
دانشنامه آزاد - پایان ناپلئون, به سوی واترلو, آخرین نبرد , یكشنبه 18 ژوئن: واترلو
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشنامه آزاد
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
در ساعت 2 صبح، بلوشر پیامی برای ولینگتن فرستاد و به او قول داد كه یك سپاه پروسی تحت فرمان ژنرال فریدریش ویلهلم فون بولو، واور را در سپیده دم به منظور پیوستن به او در جنگ علیه فرانسویان ترك خواهد گفت، و دو سپاه دیگر پروسی بزودی به دنبال او خواهند آمد. در ساعت 10 صبح، ناپلئون كه از این جریان خبر نداشت به گروشی دستور داد كه بلوشر را تا واور دنبال كند.


وی قصد داشته بود كه عملیات جنگی را در ساعت 9 صبح آغاز كند، ولی افسران توپخانه وی را ترغیب كردند كه تا خشك شدن زمین تأمل كند. در این ضمن، ولینگتن قوای خود را بر روی زمین مرتفعی در جنوب مون سن-ژان مستقر كرده بود. وی 000’70 سرباز و 184 عراده توپ در اختیار داشت و ناپلئون 000’74 سرباز و 266 توپ. هریك از آن دو رهبر سردارانی داشتند كه جایی در تاریخ به دست آورده بودند یا در اینجا به دست آوردند؛ شاهزاده فریدریش فرمانروای برونسویك (فرزند دوكی كه در نبرد والمی شكسته خورده و در آورشتت زخم برداشته و مرده بود)، دورنبرگ، آلتن، كمپت، سامرست، اكسبریج، هیل، پانسنبی، پیكتن-همگی تحت فرمان ولینگتن كه مانند زبانش خشن، و مانند دوكها مغرور بود؛ به این عده باید بولو، تسیتن و پیرك تحت فرمان بلوشر را افزود. از طرف فرانسویان نه، گروشی، واندام، ژرار، كامبرون، كلرمان، ری، لوبو و ناپلئون.

ناپلئون برای جبران سالهای پرمشغلة خود، تغییری در زندگی خصوصی خویش به وجود آورده بود: تند غذا می‏خورد! همبستری را بسرعت انجام می‏داد؛ چه بر تخت امپراطوری و چه بر صحنة نبرد، همواره با منتهای هیجان و اضطراب به سر می‏برد؛ و اخیراً برای تسكین اندوههای خود به غذا روی آورده بود. شش سال بعد، بررسی بعد از مرگ اندامهایش، تعدادی بیماری و عوارض غیرعادی را آشكار ساخت. اكنون در واترلو مجبور بود، ضمن رنج كشیدن از بواسیر، ساعتها بر پشت اسب بنشیند. سنگ مثانه داشت، و عسرالبول او مستلزم ادرار كردن مكرر و غالباً نابهنگام و ناراحت‌كننده بود؛ و شاید سرطانی كه موجب مرگ او و پدرش شد قوای او را در این زمان تحلیل می‏برد. این اختلالات، قدرت و شجاعت و شكیبایی و اعتماد به نفش او را كاهش داد. در این مورد چنین نوشت: «دیگر در خود آن احساس پیروزی نهایی را نداشتم. … حس می‏كردم كه بخت از من روگردان شده است.» با وجود این، ظاهراً برای ایجاد اعتماد در سرداران نگرانش، به آنها اطمینان داده می‏گفت: «اگر دستورهایم بخوبی اجرا شود، می‏توانیم امشب در بروكسل بخوابیم.»

سردارانش وضع را با وضوح بیشتری می‏دیدند. سولت به او توصیه كرد كه به گروشی دستور دهد كه 000’30 سرباز خود را هرچه زودتر به غرب بیاورد، و در حمله شركت جوید؛ در عوض، ناپلئون به آنها اجازه داد كه وقت و جان خود را در تعقیب بلوشر به طرف شمال و به سوی واور به هدر بدهند؛ شاید امیدوار بود كه اگر پروسیها برای كمك رساندن به ولینگتن به طرف غرب روی آورند، گروشی از پشت سر به آنها خواهد تاخت. بعدها معلوم شد كه ولینگتن نیز مرتكب اشتباهی كاملا خطرناك شد و آن اینكه 000’17 سرباز خود را نزدیك بروكسل باقی گذاشت تا مواظب حملة جناحی فرانسویان بر مواضع حیاتی نقاط دسترسی او به دریا باشند.

در ساعت 11 صبح، ناپلئون به ارتش خود دستور داد كه حمله به مركز دشمن را كه اسكاتلندیها و انگلیسیهای خشن آن را تشكیل می‏دادند آغاز كنند. مارشال نه با شدت و شجاعت دیرین جنگ را رهبری كرد، ولی انگلیسیها استوار برجای ماندند. از پشت تپه‏ها، توپهای مخفی شده، فرانسویان وحشتزده را مانند برگ بر زمین ریختند. در حدود ساعت 1 بعدازظهر، ناپلئون از محل دیده‏بانی دوردست خود در جنوب غربی صحنة عملیات، درشرق، و درمسافتی دور، سواد سپاهیانی را دید كه به سوی میدان جنگ در حركت بودند. یك اسیر آلمانی به وی گفت كه آنها طلیعة لشكر بلوشرند كه به كمك ولینگتن می‏آیند. ناپلئون گردانی را تحت فرمان ژنرال لوبو اعزام داشت تا جلو پروسیها را بگیرد؛ و، ضمناً، پیامی برای گروشی فرستاد كه به بولو حمله كند و سپس، برای كمك به عمدة قوای ارتش فرانسه، در جنگ علیه ولینگتن شركت جوید. در حدود ساعت 30،11 صبح، گروشی كه میان ژامبلو و واور به سوی شمال در حركت بود، صدای غرش توپها را در غرب شنید. ژنرال ژرار به او اصرار ورزید كه دست از تعقیب بلوشر بردارد، و از وسط دشت با 000’30 سرباز خود به كمك ناپلئون بشتابد، گروشی به بخشی از قوای بلوشر برخورد كرد؛ آن را شكست داد؛ وارد واور شد؛ بلوشر را آنجا نیافت؛ و به استراحت پرداخت.

تا آن وقت (4 بعداز ظهر)، نبرد واترلو در كمال شدت خود بود: زدو خورد گروه عظیمی از افرادی كه می‏كشتند یا كشته می‏شدند، نقطه‏ای سوق‏الجیشی را فتح می‏كردندیا از دست می‏دادند، با سواران مهاجم روبه‏رو می‏شدند، از ضربات شمشیر خود را بسرعت كنار می‏كشیدند، بر روی گل می‏افتادند و جان می‏سپردند. از هردو سو، هزاران نفر فرار كردند. ولینگتن بخشی از وقت خود را سواره در پشت خطوط گذراند و فراریان را با تهدید، به محل خود بازگرداند. مارشال نه به حملات متعدد دست می‏زد؛ چهار اسب در زیر پایش كشته شد. در حدود 6 بعدازظهر، دستوری از ناپلئون دریافت داشت كه لاای سنت (ردیف بوته‏های پرچین مقدس) را بگیرد. وی در این كار موفق شد و تصور كرد كه روزنه‏ای به آخرین صف ولینگتن یافته است. از این رو از ناپلئون تقاضای پیاده نظام اضافی كرد و به طرف جلو پیش راند. ناپلئون از پیشرفت بیباكانة او، كه برای آن هیچ‏گونه كمكی بدون تضعیف نقشة كلی نمی‏توانست بفرستد، درخشم شد. ولی چون احساس می‏كرد كه نباید بگذارد این (بدبخت) از بین برود، به كلرمان دستور داد كه با 3000 سرباز زره‏دار به كمك مارشال نه بشتابد. هنگامی كه فرماندة آخرین خط بریتانیایی از ولینگتن تقاضای نیروی امدادی كرد، دوك در جواب گفت كه چنین نیرویی در اختیار ندارد. گفته‏اند كه آن افسر پاسخ داد: «بسیار خوب تیمسار، تا آخرین نفر مقاومت خواهیم كرد.» در لحظاتی كه به نظر می‏آمد صف انگلیسیها شكسته خواهد شد، بخشی از سواره نظام فرانسویان برای شركت در پیروزی به پیش تاختند. یكی از افسران انگلیسی به نام سرهنگ گولد اظهار داشت: «فكر می‏كنم كه كارمان ساخته شده است.» یك تیپ هانوری در این وقت صحنه را ترك گفت و به بروكسل گریخت و در برابر دیگران فریاد زد: «جنگ را باخته‏ایم و فرانسویان دارند می‏آیند!»

اما نیرویی كه نزدیك می‏شد قوای پروسیها بود. بولو مقاومت لوبو را درهم شكسته بود، و بسرعت به بخش عمدة فرانسویان نزدیك می‎شد، و دو سپاه دیگر پروسی به پیش می‎آمدند. ناپلئون دید كه این لحظه آخرین شانس او برای درهم شكستن انگلیسیها قبل از دخالت پروسیهاست. از این رو از گارد سابق خود خواست كه برای حملة قاطع به دنبال او حركت كنند. یكی از فرانسویان فراری به حضور ولینگتن راه یافت و به او اخطار كرد كه «نگهبانان ظرف نیم‏ساعت دیگر به شما حمله خواهند برد.» در همین زمان یك تیرانداز ماهر انگلیسی ناپلئون را از دور دید و گفت: «سركار، آن ناپلئون است. فكر می‏كنم بتوانم او را بزنم. اجازه می‎دهید آتش كنم؟» دوك او را از این كار بازداشت و گفت: «نه، نه، ژنرالهایی كه به ارتشها فرمان می‏دهند كار دیگری غیر از كشتن یكدیگر دارند.»

در لحظاتی كه فرانسویان خود را فاتح می‏دانستند، فریادی به گوش ناپلئون و نگهبانان و مارشال نه خورد كه 000’30 نفر پروسی به فرانسویان حمله‏ور شده‏اند و ایجاد وحشت و هرج‏ و‏مرج در نیروی فرانسه كرده‏اند. هنگامی كه مارشال نه دوباره دست به حمله زد، صف انگلیسیها مقاومت كرد و مارشال عقب نشست. ولینگتن فرصت را مناسب یافت، و پس از آنكه سواره از سراشیبی بالا رفت تا بیشتر دیده ‏شود، كلاه خود را به عنوان علامتی كه برای پیشرفت همگانی مورد قبول واقع شده بود در هوا به حركت درآورد. طبل و شیپور این پیام را رساند، و چهل هزار نفر انگلیسی و اسكاتلندی و بلژیكی و آلمانی- میمنه، قلب، میسره ‌- از دفاع به حمله پرداختند و بی‏آنكه برجای خود بلرزند به پیش تاختند. روحیة فرانسویان متزلزل و خراب شد، و همگی رو به فرار نهادند. حتی گارد سابق اسبان خود را بازگرداندند. ناپلئون فریاد زنان دستور توقف داد، ولی در آن آشوب كسی صدای او را نمی‏شنید، و دود جنگ به اضافه هوایی كه روبه تاریكی می‎رفت باعث شد كه وی در میان انبوه سربازان غیرقابل تشخیص شود. وی نیز به این آراء عمومی تسلیم شد و دستور داد به صورتی كه در كتابچة دستورالعمل عقبنشینی تجویز شده بود عقبنشینی كنند، ولی فرانسویان كه از جلو و پهلو مورد حملة تعداد بیشماری سرباز قرار گفته‏ بودند فرصت تشكیل دسته‏های منظم را نداشتند و عبارت «هركس می‏تواند فرار كند!» به صورت شعار آن ارتش مضمحل درآمد، و ورد زبان كسانی شد كه دیگر سرباز به شمار نمی‏رفتند بلكه آدم محسوب می‏شدند. در آن هزیمت، مارشال نه، كه در كاتر-برا جسماً و روحاً ضعیف شده بوده، آن قهرمان قهرمانان واترلو، بدون اسب و حیرتزده ایستاده و صورتش از باروت سیاه و لباسش پاره‏پاره شده بود، و شمشیری در دست داشت كه تقریباً با آن به پیروزی نایل آمده بود. سپس او نیز به اتفاق ناپلئون به 000’40 نفری پیوست كه از راهها و كشتزارها به سوی ژماپ، كاتر-برا، شارلروا، می‏گریختند و با هر وسیله‌ای از روی رودخانة سامبر می‏گذشتند و به فرانسه می‏رفتند.

آنان 000’25 نفر كشته و زخمی و 000’8 نفر اسیر بر جای نهادند. ولینگتن 000’15 سرباز از دست داده بود و بلوشر 7000 سرباز. این دو فاتح در راه نزدیك لابل آلیانس با هم برخورد، و یكدیگر را در آغوش گرفتند. ولینگتن كار تعقیب را به پروسیهای پرشور واگذاشت؛ و بلوشر، به سبب پیری، آن كار را به عهدة گنایزناو در ژناپ محول كرد، و از آنجا پیامی به این مضمون برای همسر خود فرستاد: «به اتفاق دوستم ولینگتن ارتش ناپلئون را نابود كردم.» ولی به دوست خود كنزبك نوشت: «همة اعصابم می‏لرزد، كوشش عظیمی بوده است.» ولینگتن موضوع را با لرد اكسبریج، به روش صادقانة خود، چنین در میان نهاد؛ «ضربه نهایی را به ناپلئون وارد آوردیم. دیگر كاری جز دارزدن خود ندارد.»

ناپلئون ضمن عقبنشینی، به یكی از افواج نسبتاً منظم خود پیوست، از اسب پیاده شد، و با دیگران به راه افتاد. برای ارتش از دست رفتة خود اشك ریخت، و از اینكه كشته نشده است اظهار تأسف كرد. 






نوع مطلب : تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت عصر ناپلئون، 
برچسب ها : پایان ناپلئون، به سوی واترلو، آخرین نبرد، یكشنبه 18 ژوئن: واترلو،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 تیر 1396 11:39 ب.ظ
Your style is so unique in comparison to other people I've read stuff from.

Many thanks for posting when you've got the opportunity, Guess I will just bookmark this blog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب